منطقالطیر › پرسش مرغان › پرسش مرغان
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بعد از آن مرغانِ دیگر سر به سر — عذرها گفتند، مشتی بیخبر
هر یکی از جهل عذری نیز گفت — گر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت
گر بگویم عذر یکیک با تو باز — دار معذورم که میگردد دراز
هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ — این چنین کس کی کند عنقا به چنگ؟
هرک عنقا راست از جان خواستار — چنگ از جان باز دارد مردوار
هر که را در آشیان سیدانه نیست — شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست
چون نداری دانهای را حوصله — چون تو با سیمرغ باشی هم چله؟
چون تهی کردی به یک می پهلوان — دوسْتکانی چون خوری با پهلوان؟
چون نداری ذرّهای را گنج و تاب — چون توانی جُست گنج از آفتاب؟
چون شدی در قطرهای ناچیز غرق — چون روی از پای دریا تا به فرق؟
زآنچ آن خود هست بویی نیست این — کار هر ناشستهرویی نیست این
جملهٔ مرغان چو بشنیدند حال — سر به سر کردند از هدهد سؤال
کای سبق بُرده ز ما در رهبری — ختم کرده بهتری و مهتری
ما همه مشتی ضعیف و ناتوان — بیپر و بیبال، نه تن، نه توان
کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع؟ — گر رسد از ما کسی، باشد بدیع
نسبت ما چیست با او؟ بازگوی — زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی
گر میان ما و او نسبت بُدی — هر یکی را سوی او رغبت بُدی
او سلیمانست و ما موری گدا — درنگر کو از کجا، ما از کجا
کرده موری را میان چاه بند — کی رسد در گرد سیمرغ بلند؟
خسروی کار گدایی کی بود؟ — این به بازوی چو مایی کی بود؟
هدهد آن گه گفت: کای بیحاصلان! — عشق کی نیکو بود از بددلان؟
ای گدایان! چند ازین بیحاصلی؟ — راست ناید عاشقی و بددلی
هر که را در عشق چشمی باز شد — پایکوبان آمد و جانباز شد
تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب — آشکارا کرد رخ چون آفتاب
صدهزاران سایه بر خاک او فکند — پس نظر بر سایهٔ پاک او فکند
سایهٔ خود کرد بر عالم نثار — گشت چندین مرغ هر دم آشکار
صورت مرغانِ عالم سر به سر — سایهٔ اوست، این بدان ای بیهنر!
این بدان چون این بدانستی نخست — سوی آن حضرت نسَب کردی درست
حق بدانستی ببین آن گه بباش — چون بدانستی مکن این راز فاش
هرک او از کسب مستغرق بوَد — حاش لله، گر تو گویی حق بوَد
گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی — لیک در حق دائماً مستغرقی
مرد مستغرق حلولی کی بود؟ — این سخن کار فضولی کی بود؟
چون بدانستی که ظلِ کیستی — فارغی گر مردی و گر زیستی
گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار — نیستی سیمرغ هرگز سایهدار
باز اگر سیمرغ میگشتی نهان — سایهای هرگز نماندی در جهان
هرچ این جا سایهای پیدا شود — اول آن چیز آشکار آن جا شود
دیدهٔ سیمرغ بین گر نیستت — دل چو آیینه منور نیستت
چون کسی را نیست چشم آن جمال — وز جمالش هست صبر لامحال
با جمالش عشق نتوانست باخت — از کمال لطف خود آیینه ساخت
هست از آیینه دل،در در دل نگر — تا ببینی روی او در دل نگر