☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › پرسش مرغان › پرسش مرغان

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بعد از آن مرغانِ دیگر سر به سر — عذرها گفتند، مشتی بی‌خبر

هر یکی از جهل عذری نیز گفت — گر نگفت از صدر، کز دهلیز گفت

گر بگویم عذر یک‌یک با تو باز — دار معذورم که می‌گردد دراز

هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ — این چنین کس کی کند عنقا به چنگ؟

هرک عنقا راست از جان خواستار — چنگ از جان باز دارد مردوار

هر که را در آشیان سی‌دانه نیست — شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست

چون نداری دانه‌ای را حوصله — چون تو با سیمرغ باشی هم چله؟

چون تهی کردی به یک می پهلوان — دوسْتکانی چون خوری با پهلوان؟

چون نداری ذرّه‌ای را گنج و تاب — چون توانی جُست گنج از آفتاب؟

چون شدی در قطره‌ای ناچیز غرق — چون روی از پای دریا تا به فرق؟

زآنچ آن خود هست بویی نیست این — کار هر ناشسته‌رویی نیست این

جملهٔ مرغان چو بشنیدند حال — سر به سر کردند از هدهد سؤال

کای سبق بُرده ز ما در ره‌بری — ختم کرده بهتری و مهتری

ما همه مشتی ضعیف و ناتوان — بی‌پر و بی‌بال، نه تن، نه توان

کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع؟ — گر رسد از ما کسی، باشد بدیع

نسبت ما چیست با او؟ بازگوی — زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی

گر میان ما و او نسبت بُدی — هر یکی را سوی او رغبت بُدی

او سلیمان‌ست و ما موری گدا — درنگر کو از کجا، ما از کجا

کرده موری را میان چاه بند — کی رسد در گرد سیمرغ بلند؟

خسروی کار گدایی کی بود؟ — این به بازوی چو مایی کی بود؟

هدهد آن گه گفت: کای بی‌حاصلان! — عشق کی نیکو بود از بددلان؟

ای گدایان! چند ازین بی‌حاصلی؟ — راست ناید عاشقی و بددلی

هر که را در عشق چشمی باز شد — پای‌کوبان آمد و جانباز شد

تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب — آشکارا کرد رخ چون آفتاب

صد‌هزاران سایه بر خاک او فکند — پس نظر بر سایهٔ پاک او فکند

سایهٔ خود کرد بر عالم نثار — گشت چندین مرغ هر دم آشکار

صورت مرغانِ عالم سر به سر — سایهٔ اوست، این بدان ای بی‌هنر!

این بدان چون این بدانستی نخست — سوی آن حضرت نسَب کردی درست

حق بدانستی ببین آن گه بباش — چون بدانستی مکن این راز فاش

هرک او از کسب مستغرق بوَد — حاش لله، گر تو گویی حق بوَد

گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی — لیک در حق دائماً مستغرقی

مرد مستغرق حلولی کی بود؟ — این سخن کار فضولی کی بود؟

چون بدانستی که ظلِ کیستی — فارغی گر مردی و گر زیستی

گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار — نیستی سیمرغ هرگز سایه‌دار

باز اگر سیمرغ می‌گشتی نهان — سایه‌ای هرگز نماندی در جهان

هرچ این جا سایه‌ای پیدا شود — اول آن چیز آشکار آن جا شود

دیدهٔ سیمرغ بین گر نیستت — دل چو آیینه منور نیستت

چون کسی را نیست چشم آن جمال — وز جمالش هست صبر لامحال

با جمالش عشق نتوانست باخت — از کمال لطف خود آیینه ساخت

هست از آیینه دل،در در دل نگر — تا ببینی روی او در دل نگر

← Önceki 45 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı