☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › در نعت رسول › در نعت رسول ص (1/3)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا — صدر و بدر هر دو عالم مصطفی

آفتاب شرع و دریای یقین — نور عالم رحمة للعالمین

جان پاکان خاک جان پاک او — جان رها کن آفرینش خاک او

خواجهٔ کونین و سلطان همه — آفتاب جان و ایمان همه

صاحب معراج و صدر کاینات — سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات

هر دو عالم بستهٔ فتراک او — عرش و کرسی قبله کرده خاک او

پیشوای این جهان و آن جهان — مقتدای آشکارا و نهان

مهترین و بهترین انبیا — رهنمای اصفیا و اولیا

مهدی اسلام و هادی سبل — مفتی غیب و امام جز و کل

خواجه‌ای کز هرچه گویم بیش بود — در همه چیز از همه در پیش بود

خویشتن را خواجهٔ عرصات گفت — انما انا رحمة مهدات گفت

هر دو گیتی از وجودش نام یافت — عرش نیز از نام او آرام یافت

همچو شبنم آمدند از بحر جود — خلق عالم بر طفیلش در وجود

نور او مقصود مخلوقات بود — اصل معدومات و موجودات بود

حق چو دید آن نور مطلق در حضور — آفرید از نور او صد بحر نور

بهر خویش آن پاک جان را آفرید — بهر او خلقی جهان را آفرید

آفرینش را جزو مقصود نیست — پاک دامن‌تر ازو موجود نیست

آنچه اول شد پدید از غیب غیب — بود نور پاک او بی‌هیچ ریب

بعد از آن آن نور عالی‌زد علم — گشت عرش و کرسی و لوح و قلم

یک علم از نور پاکش عالمست — یک علم ذریتیست و آدمست

چون شد آن نور معظم آشکار — در سجود افتاد پیش کردگار

قرنها اندر سجود افتاده بود — عمرها اندر رکوع استاده بود

سالها بودند مشغول قیام — در تشهد بود هم عمری تمام

از نماز نور آن دریای راز — فرض شد بر جملهٔ امت نماز

حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه — در برابر بی‌جهت تا دیرگاه

پس به دریای حقیقت ناگهی — برگشاد آن نور را ظاهر رهی

چون بدید آن نور روی بحر راز — جوش در وی اوفتاد از عزو ناز

در طلب بر خود بگشت او هفت بار — هفت پرگار فلک شد آشکار

هر نظر کز حق بسوی او رسید — کوکبی گشت و طلب آمد پدید

بعد از آن نور پاک آرام یافت — عرش عالی گشت و کرسی نام یافت

عرش و کرسی عکس ذاتش خاستند — بس ملایک از صفاتش خاستند

گشت از انفاسش انوار آشکار — وز دل پر فکرش اسرار آشکار

سر روح از عالم فکرست و بس — بس نفخت فیه من روحی نفس

چون شد آن انفاس و آن اسرار جمع — زین سبب ارواح شد بسیار جمع

چون طفیل نور او آمد امم — سوی کل مبعوث از آن شد لاجرم

گشت او مبعوث تا روز شمار — از برای کل خلق روزگار

چون به دعوت کرد شیطان را طلب — گشت شیطانش مسلمان زین سبب

کرد دعوت هم به اذن کردگار — جنیان را لیلة الجن آشکار

قدسیان را با رسل بنشاند نیز — جمله رایک شب به دعوت خواند نیز

دعوت حیوان چو کرد او آشکار — شاهدش بزغاله بود و سوسمار

داعی بتهای عالم بود هم — سرنگون گشتند پیشش لاجرم

داعی ذرات بود آن پاک ذات — در کفش تسبیح‌زان کردی حصات

ز انبیا این زینت وین عز که یافت — دعوت کل امم هرگز که یافت

نور او چون اصل موجودات بود — ذات او چون معطی هر ذات بود

واجب آمد دعوت هر دو جهانش — دعوت ذرات پیدا و نهانش

جزو و کل چون امت او آمدند — خوشه چین همت او آمدند

روزحشر از بهر مشتی بی عمل — امتی او گوید و بس زین قبل

حق برای جان آن شمع هدی — می‌فرستد امت او را فدی

در همه کاری چو او بود اوستاد — کار اوست آنرا که این کار اوفتاد

گرچ او هرگز به چیزی ننگریست — بهر هر چیزیش می‌باید گریست

در پناه اوست موجودی که هست — وز رضای اوست مقصودی که هست

پیرعالم اوست در هر رسته‌ای — هرچ ازو بگذشت خادم دسته‌ای

آنچ از خاصیت او بود و بس — آن کجا در خواب بیند هیچ کس

خویش را کل دید و کل را خویش دید — هم چنانک از پس بدید از پیش دید

ختم کرده حق نبوت را برو — معجز و خلق و فتوت را برو

دعوتش فرمود بهر خاص و عام — نعمت خود را برو کرده تمام

کافران را داده مهلت در عقاب — نا فرستاده به عهد او عذاب

کرده در شب سوی معراجش روان — سر کل با او نهاده در نهان

بوده از عز و شرف ذوالقلتین — ظل بی ظلی او در خافقین

هم ز حق بهتر کتابی یافته — هم کل کل بی حسابی یافته

← Önceki 6 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı