منطقالطیر › در نعت رسول › در نعت رسول ص (1/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
خواجهٔ دنیا و دین گنج وفا — صدر و بدر هر دو عالم مصطفی
آفتاب شرع و دریای یقین — نور عالم رحمة للعالمین
جان پاکان خاک جان پاک او — جان رها کن آفرینش خاک او
خواجهٔ کونین و سلطان همه — آفتاب جان و ایمان همه
صاحب معراج و صدر کاینات — سایهٔ حق خواجهٔ خورشید ذات
هر دو عالم بستهٔ فتراک او — عرش و کرسی قبله کرده خاک او
پیشوای این جهان و آن جهان — مقتدای آشکارا و نهان
مهترین و بهترین انبیا — رهنمای اصفیا و اولیا
مهدی اسلام و هادی سبل — مفتی غیب و امام جز و کل
خواجهای کز هرچه گویم بیش بود — در همه چیز از همه در پیش بود
خویشتن را خواجهٔ عرصات گفت — انما انا رحمة مهدات گفت
هر دو گیتی از وجودش نام یافت — عرش نیز از نام او آرام یافت
همچو شبنم آمدند از بحر جود — خلق عالم بر طفیلش در وجود
نور او مقصود مخلوقات بود — اصل معدومات و موجودات بود
حق چو دید آن نور مطلق در حضور — آفرید از نور او صد بحر نور
بهر خویش آن پاک جان را آفرید — بهر او خلقی جهان را آفرید
آفرینش را جزو مقصود نیست — پاک دامنتر ازو موجود نیست
آنچه اول شد پدید از غیب غیب — بود نور پاک او بیهیچ ریب
بعد از آن آن نور عالیزد علم — گشت عرش و کرسی و لوح و قلم
یک علم از نور پاکش عالمست — یک علم ذریتیست و آدمست
چون شد آن نور معظم آشکار — در سجود افتاد پیش کردگار
قرنها اندر سجود افتاده بود — عمرها اندر رکوع استاده بود
سالها بودند مشغول قیام — در تشهد بود هم عمری تمام
از نماز نور آن دریای راز — فرض شد بر جملهٔ امت نماز
حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه — در برابر بیجهت تا دیرگاه
پس به دریای حقیقت ناگهی — برگشاد آن نور را ظاهر رهی
چون بدید آن نور روی بحر راز — جوش در وی اوفتاد از عزو ناز
در طلب بر خود بگشت او هفت بار — هفت پرگار فلک شد آشکار
هر نظر کز حق بسوی او رسید — کوکبی گشت و طلب آمد پدید
بعد از آن نور پاک آرام یافت — عرش عالی گشت و کرسی نام یافت
عرش و کرسی عکس ذاتش خاستند — بس ملایک از صفاتش خاستند
گشت از انفاسش انوار آشکار — وز دل پر فکرش اسرار آشکار
سر روح از عالم فکرست و بس — بس نفخت فیه من روحی نفس
چون شد آن انفاس و آن اسرار جمع — زین سبب ارواح شد بسیار جمع
چون طفیل نور او آمد امم — سوی کل مبعوث از آن شد لاجرم
گشت او مبعوث تا روز شمار — از برای کل خلق روزگار
چون به دعوت کرد شیطان را طلب — گشت شیطانش مسلمان زین سبب
کرد دعوت هم به اذن کردگار — جنیان را لیلة الجن آشکار
قدسیان را با رسل بنشاند نیز — جمله رایک شب به دعوت خواند نیز
دعوت حیوان چو کرد او آشکار — شاهدش بزغاله بود و سوسمار
داعی بتهای عالم بود هم — سرنگون گشتند پیشش لاجرم
داعی ذرات بود آن پاک ذات — در کفش تسبیحزان کردی حصات
ز انبیا این زینت وین عز که یافت — دعوت کل امم هرگز که یافت
نور او چون اصل موجودات بود — ذات او چون معطی هر ذات بود
واجب آمد دعوت هر دو جهانش — دعوت ذرات پیدا و نهانش
جزو و کل چون امت او آمدند — خوشه چین همت او آمدند
روزحشر از بهر مشتی بی عمل — امتی او گوید و بس زین قبل
حق برای جان آن شمع هدی — میفرستد امت او را فدی
در همه کاری چو او بود اوستاد — کار اوست آنرا که این کار اوفتاد
گرچ او هرگز به چیزی ننگریست — بهر هر چیزیش میباید گریست
در پناه اوست موجودی که هست — وز رضای اوست مقصودی که هست
پیرعالم اوست در هر رستهای — هرچ ازو بگذشت خادم دستهای
آنچ از خاصیت او بود و بس — آن کجا در خواب بیند هیچ کس
خویش را کل دید و کل را خویش دید — هم چنانک از پس بدید از پیش دید
ختم کرده حق نبوت را برو — معجز و خلق و فتوت را برو
دعوتش فرمود بهر خاص و عام — نعمت خود را برو کرده تمام
کافران را داده مهلت در عقاب — نا فرستاده به عهد او عذاب
کرده در شب سوی معراجش روان — سر کل با او نهاده در نهان
بوده از عز و شرف ذوالقلتین — ظل بی ظلی او در خافقین
هم ز حق بهتر کتابی یافته — هم کل کل بی حسابی یافته