☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (1/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شیخ صَنعان، پیرِ عهدِ خویش بود — در کمال از هرچه گویم، بیش بود

شیخ بود او در حرم، پنجاه سال — با مریدِ چارصد صاحبْ کمال

هر مریدی کآنِ او بود ای عجب — می‌نیاسود از ریاضت، روز و شب

هم عمل هم علم، با هم یار داشت — هم عَیان هم کشف، هم اَسرار داشت

قُربِ پَنجَهْ حج، بجای آورده بود — عُمرِه عمری بود، تا می‌کرده بود

خود صلاة و صوم بی‌حد داشت او — هیچ سُنَّت را، فرو نگذاشت او

پیشوایانی که در پیش آمدند — پیش او، از خویش، بی‌خویش آمدند

موی می‌بشکافت مَردِ معنوی — در کرامات و مقاماتِ قوی

هرکه بیماری و سستی یافتی — از دَم او تندرستی یافتی

خَلق را فی الجمله در شادیّ  و غم — مقتدایی بود، در عالَم، عَلَم

گرچه خود را قُدوه‌ی اصحابْ دید — چند شب بر هم، چنان در خواب دید

کز حرم در رومش افتادی مُقام — سجده می‌کردی بُتی را، بر دوام

چون بدید این خواب، بیدارِ جهان — گفت دردا و دریغا این زمان

یوسفِ توفیق، در چاه اوفتاد — عقبهٔ دشوار، در راه اوفتاد

من ندانم تا ازین غم، جان برم — تَرکِ جان گفتم، اگر ایمان برم

نیست یک تن بر همه روی زمین — کو ندارد عقبه‌ای در ره، چنین

گر کند آن عقبه قطع این جایگاه — راهْ روشن گرددش، تا پیشگاه

ور بماند در پسِ آن عقبه باز — در عقوبت، ره شود بر وی دراز

آخر از ناگاه، پیرِ اوستاد — با مریدان گفت، کارم اوفتاد

می‌بباید رفت سوی روم زود — تا شود تعبیر این، معلوم زود

چار صد مرد مرید معتبر — پس‌روی کردند با او در سفر

می‌شدند از کعبه تا اقصای روم — طوف می‌کردند سر تا پای روم

از قضا دیدند عالی منظری — بر سر منظر نشسته دختری

دختری ترسا و روحانی صفت — در ره روح اللهَش صد معرفت

بر سپهر حسن در برج جمال — آفتابی بود اما بی‌زوال

آفتاب از رشک عکس روی او — زردتر از عاشقان در کوی او

هرکه دل در زلف آن دلدار بست — از خیال زلف او زنار بست

هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد — پای در ره نانهاده سرنهاد

چون صبا از زلف او مشکین شدی — روم از آن هندوصفت پر چین شدی

هر دو چشمش فتنهٔ عشاق بود — هر دو ابرویش به خوبی طاق بود

چون نظر بر روی عشاق او فکند — جان به دست غمزه با طاق او فکند

ابرویش بر ماه طاقی بسته بود — مردمی بر طاق او بنشسته بود

مردم چشمش چو کردی مردمی — صید کردی جان صد صد آدمی

روی او در زیر زلف تابدار — بود آتش پاره‌ای بس آبدار

لعل سیرابش جهانی تشنه داشت — نرگس مستش هزاران دشنه داشت

گفت را چون بر دهانش ره نبود — از دهانش هر که گفت آگه نبود

همچو چشم سوزنی شکل دهانش — بسته زناری چو زلفش بر میانش

چاه سیمین در زنخدان داشت او — همچو عیسی در سخن جان داشت او

صد هزاران دل چو یوسف غرق خون — اوفتاده در چه او سرنگون

گوهری خورشیدفش در موی داشت — برقعی شَعر سیه بر روی داشت

دختر ترسا چو برقع برگرفت — بند بند شیخ آتش درگرفت

چون نمود از زیر برقع روی خویش — بست صد زنارش از یک موی خویش

گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد — عشق آن بت‌روی، کار خویش کرد

شد به کل از دست و در پای اوفتاد — جای آنش بود و برجای اوفتاد

هرچه بودش، سر به سر نابود شد — ز آتش سودا دلش چون دود شد

عشق دختر کرد غارت جان او — ریخت کفر از زلف بر ایمان او

شیخ ایمان داد و ترسایی خرید — عافیت بفروخت رسوایی خرید

عشق برجان و دل او چیر گشت — تا ز دل نومید وز جان سیر گشت

گفت چون دین رفت چه جای دلست — عشق ترسازاده کاری مشکل است

چون مریدانش چنین دیدند زار — جمله دانستند کافتادست کار

سر به سر در کار او حیران شدند — سرنگون گشتند و سرگردان شدند

پند دادندش بسی، سودی نبود — بودنی چون بود، بِه‌بودی نبود

هرکه پندش داد فرمان می‌نبرد — زآن که دردش هیچ درمان می‌نبرد

عاشق آشفته فرمان کی برد — درد درمان‌سوز درمان کی برد

بود تا شب همچنان روز دراز — چشم بر منظر، دهانش مانده باز

چون شب تاریک در شعر سیاه — شد نهان چون کفر در زیر گناه

هر چراغی کآن شب‌اختر درگرفت — از دل آن پیر غم‌خور درگرفت

عشق او آن شب یکی صد بیش شد — لاجرم یک‌بارگی بی‌خویش شد

هم دل از خود هم ز عالم برگرفت — خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت

یک دمش نه خواب بود و نه قرار — می‌تپید از عشق و می‌نالید زار

← Önceki 50 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı