منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (2/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت یا رب امشبم را روز نیست؟ — یا مگر شمع فلک را سوز نیست؟
در ریاضت بودهام شبها بسی — خود نشان ندهد چنین شبها کسی
همچو شمع از سوختن خوابم نماند — بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم میکشند — شب همیسوزند و روزم میکشند
جمله شب در خون دل چون ماندهام — پای تا سر غرقه در خون ماندهام
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد — میندانم روز خود چون بگذرد
هرکه را یک شب چنین روزی بود — روز و شب کارش جگرسوزی بود
روز و شب بسیار در تب بودهام — من به روز خویش امشب بودهام
کار من روزی که میپرداختند — از برای این شبم میساختند
یا رب امشب را نخواهد بود روز؟ — شمع گردون را نخواهد بود سوز؟
یا رب این چندین علامت امشبست؟ — یا مگر روز قیامت امشبست؟
یا از آهم شمع گردون مرده شد — یا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب دراز است و سیه چون موی او — ورنه صد ره مُردمی بیروی او
میبسوزم امشب از سودای عشق — میندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو؟ تا وصف غم خواری کنم — یا به کام خویشتن زاری کنم
صبر کو؟ تا پای در دامن کشم — یا چو مردان رطل مردافکن کشم
بخت کو؟ تا عزم بیداری کند — یا مرا در عشق او یاری کند
عقل کو؟ تا علم در پیش آورم — یا به حیلت عقل با خویش آورم
دست کو؟ تا خاک ره بر سر کنم — یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
پای کو؟ تا بازجویم کوی یار — چشم کو؟ تا بازبینم روی یار
یار کو؟ تا دل دهد در یک غمم — دست کو؟ تا دست گیرد یک دمم
زور کو؟ تا ناله و زاری کنم — هوش کو؟ تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار — این چه عشق است؟ این چه درد است؟ این چه کار؟
جملهٔ یاران به دلداری او — جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار — خیز این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر — کردهام صد بار غسل ای بیخبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست؟ — کی شود کار تو بیتسبیح راست؟
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست — تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر یک گفت ای پیرکهن — گر خطایی رفت بر تو توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال — تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز — خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار؟ — تا نباشد جز نمازم هیچکار
آن دگر یک گفت تا کی زین سخُن؟ — خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بتروی من اینجاستی — سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست؟ — یک نفس درد مسلمانیت نیست؟
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین — تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
آن دگر گفتش که دیوت راه زد — تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت دیوی کو ره ما میزند، — گو بزن چون چست و زیبا میزند
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد — گوید این پیر این چنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام و ننگ — شیشهٔ سالوس بشکستم به سنگ
آن دگر گفتش که یاران قدیم — از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت چون ترسابچه خوش دل بود — دل ز رنج این و آن غافل بود
آن دگر گفتش که با یاران بساز — تا شویم امشب بسوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست — هوشیار کعبهام در دیر مست
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه — در حرم بنشین و عذر خویش خواه
گفت سر بر آستان آن نگار — عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است — مرد دوزخ نیست هر کو آگه است
گفت اگر دوزخ شود همراه من — هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آن دگر گفتش بر امید بهشت — باز گرد و توبه کن زین کار زشت
گفت چون یار بهشتیروی هست — گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار — حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق در من فکند — من به خود نتوانم از گردن فکند
آن دگر گفتش برو ساکن بباش — باز ایمان آور و مؤمن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه — هرک کافر شد ازو ایمان مخواه
چون سخن در وی نیامد کارگر — تن زدند آخر بدان تیمار در
موجزن شد پردهٔ دلشان ز خون — تا چه آید خود ازین پرده برون
تُرک روز، آخر چو با زرین سپر — هندوی شب را به تیغ افکند سر،
روز دیگر کاین جهان پر غرور — شد چو بحر از چشمهٔ خور غرق نور،
شیخ خلوتساز کوی یار شد — با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهش — همچو مویی شد ز روی چون مهش