☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (3/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قرب ماهی، روز و شب در کوی او — صبر کرد از آفتاب روی او

عاقبت بیمار شد بی‌دلستان — هیچ برنگرفت سر زآن آستان

بود خاک کوی آن بت بسترش — بود بالین آستان آن درش

چون نبود از کوی او بگذشتنش — دختر آگه شد ز عاشق گشتنش

خویشتن را اعجمی کرد آن نگار — گفت ای شیخ از چه گشتی بی‌قرار

کی کنند، ای از شراب شرک مست — زاهدان در کوی ترسایان نشست؟

گر به زلفم شیخ اقرار آورد — هر دمش دیوانگی بار آورد

شیخ گفتش چون زبونم دیده‌ای — لاجرم دزدیده دل دزدیده‌ای

یا دلم ده باز یا با من بساز — در نیاز من نگر، چندین مناز

از سر ناز و تکبر درگذر — عاشق و پیر و غریبم درنگر

عشق من چون سرسری نیست ای نگار — یا سرم از تن ببر یا سر درآر

جان فشانم بر تو گر فرمان دهی — گر تو خواهی بازم از لب جان دهی

ای لب و زلفت زیان و سود من — روی و کویت مقصد و مقصود من

گه ز تاب زلف در تابم مکن — گه ز چشم مست در خوابم مکن

دل چو آتش، دیده چون ابر، از توام — بی‌کس و بی‌یار و بی‌صبر، از توام

بی تو بر جانم جهان بفروختم — کیسه بین کز عشق تو بردوختم

همچو باران اشک می‌بارم ز چشم — زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم

دل ز دست دیده در ماتم بماند — دیده رویت دید، دل در غم بماند

آنچه من از دیده دیدم کس ندید — وآنچه من از دل کشیدم کس ندید

از دلم جز خون دل حاصل نماند — خون دل تا کی خورم چون دل نماند

بیش ازین بر جان این مسکین مزن — در فتوح او لگد چندین مزن

روزگار من بشد در انتظار — گر بود وصلی، بیاید روزگار

هر شبی بر جان کمین‌سازی کنم — بر سر کوی تو جان‌بازی کنم

روی بر خاک درت، جان می‌دهم — جان به نرخ خاک، ارزان می‌دهم

چند نالم بر درت؟ در باز کن — یک دمم با خویشتن دمساز کن

آفتابی، از تو دوری چون کنم؟ — سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم؟

گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب — درجهم در روزنت چون آفتاب

هفت گردون را درآرم زیر پر — گر فرو آری بدین سرگشته، سر

می‌روم با خاک جان سوخته — ز آتش جانم جهانی سوخته

پای از عشق تو در گل مانده — دست از شوق تو بر دل مانده

می‌برآید ز آرزویت جان ز من — چند باشی بیش از این پنهان ز من؟

دخترش گفت ای خرف از روزگار — ساز کافور و کفن کن، شرم‌دار

چون دمت سرد است دمسازی مکن — پیر گشتی، قصد دل بازی مکن

این زمان عزم کفن کردن تو را — بهترم آید که عزم من تو را

کی توانی پادشاهی یافتن؟ — چون به سیری نان نخواهی یافتن

شیخ گفتش گر بگویی صد هزار — من ندارم جز غم عشق تو کار

عاشقی را چه جوان چه پیرمرد — عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد

گفت دختر گر تو هستی مرد کار — چار کارت کرد باید اختیار

سجده کن پیش بت و قرآن بسوز — خمر نوش و دیده از ایمان بدوز

شیخ گفتا خمر کردم اختیار — با سهٔ دیگر ندارم هیچ‌کار

بر جمالت خمر دانم خورد من — و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من

گفت دختر گر درین کاری تو چست — دست باید پاکت از اسلام شست

هرکه او همرنگ یار خویش نیست — عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم — وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم

حلقه در گوش توام ای سیم تن — حلقه‌ای از زلف در حلقم فکن

گفت برخیز و بیا و خمر نوش — چون بنوشی خمر ، آیی در خروش

شیخ را بردند تا دیر مغان — آمدند آنجا مریدان در فغان

شیخ الحق مجلسی بس تازه‌ دید — میزبان را حسن بی‌اندازه دید

آتش عشق آب کار او ببرد — زلف ترسا روزگار او ببرد

ذره‌ای عقلش نماند و هوش هم — درکشید آن جایگه خاموش دم

جام می بستد ز دست یار خویش — نوش کرد و دل برید از کار خویش

چون به یک جا شد شراب و عشق یار — عشق آن ماهش یکی شد صد هزار

چون حریفی آب‌دندان دید شیخ — لعل او در حقه خندان دید شیخ،

آتشی از شوق در جانش فتاد — سیل خونین سوی مژگانش فتاد

باده‌ای دیگر گرفت و نوش کرد — حلقه‌ای از زلف او در گوش کرد

قرب صد تصنیف در دین یاد داشت — حفظ قرآن را بسی استاد داشت

چون می از ساغر به ناف او رسید — دعوی او رفت و لاف او رسید

هرچه یادش بود، از یادش برفت — باده آمد عقل چون بادش برفت

خمر، هر معنی که بودش از نخست — پاک از لوح ضمیر او بشست

عشق آن دلبر بماندش صعبناک — هرچه دیگر بود کلی رفت پاک

← Önceki 52 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı