منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (3/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
قرب ماهی، روز و شب در کوی او — صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستان — هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بت بسترش — بود بالین آستان آن درش
چون نبود از کوی او بگذشتنش — دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی کرد آن نگار — گفت ای شیخ از چه گشتی بیقرار
کی کنند، ای از شراب شرک مست — زاهدان در کوی ترسایان نشست؟
گر به زلفم شیخ اقرار آورد — هر دمش دیوانگی بار آورد
شیخ گفتش چون زبونم دیدهای — لاجرم دزدیده دل دزدیدهای
یا دلم ده باز یا با من بساز — در نیاز من نگر، چندین مناز
از سر ناز و تکبر درگذر — عاشق و پیر و غریبم درنگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار — یا سرم از تن ببر یا سر درآر
جان فشانم بر تو گر فرمان دهی — گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من — روی و کویت مقصد و مقصود من
گه ز تاب زلف در تابم مکن — گه ز چشم مست در خوابم مکن
دل چو آتش، دیده چون ابر، از توام — بیکس و بییار و بیصبر، از توام
بی تو بر جانم جهان بفروختم — کیسه بین کز عشق تو بردوختم
همچو باران اشک میبارم ز چشم — زآن که بی تو چشم این دارم ز چشم
دل ز دست دیده در ماتم بماند — دیده رویت دید، دل در غم بماند
آنچه من از دیده دیدم کس ندید — وآنچه من از دل کشیدم کس ندید
از دلم جز خون دل حاصل نماند — خون دل تا کی خورم چون دل نماند
بیش ازین بر جان این مسکین مزن — در فتوح او لگد چندین مزن
روزگار من بشد در انتظار — گر بود وصلی، بیاید روزگار
هر شبی بر جان کمینسازی کنم — بر سر کوی تو جانبازی کنم
روی بر خاک درت، جان میدهم — جان به نرخ خاک، ارزان میدهم
چند نالم بر درت؟ در باز کن — یک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی، از تو دوری چون کنم؟ — سایهام، بی تو صبوری چون کنم؟
گرچه همچون سایهام از اضطراب — درجهم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را درآرم زیر پر — گر فرو آری بدین سرگشته، سر
میروم با خاک جان سوخته — ز آتش جانم جهانی سوخته
پای از عشق تو در گل مانده — دست از شوق تو بر دل مانده
میبرآید ز آرزویت جان ز من — چند باشی بیش از این پنهان ز من؟
دخترش گفت ای خرف از روزگار — ساز کافور و کفن کن، شرمدار
چون دمت سرد است دمسازی مکن — پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
این زمان عزم کفن کردن تو را — بهترم آید که عزم من تو را
کی توانی پادشاهی یافتن؟ — چون به سیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار — من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد — عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
گفت دختر گر تو هستی مرد کار — چار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز — خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیار — با سهٔ دیگر ندارم هیچکار
بر جمالت خمر دانم خورد من — و آن سهٔ دیگر ندانم کرد من
گفت دختر گر درین کاری تو چست — دست باید پاکت از اسلام شست
هرکه او همرنگ یار خویش نیست — عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
شیخ گفتش هرچه گویی آن کنم — وآنچه فرمایی به جان فرمان کنم
حلقه در گوش توام ای سیم تن — حلقهای از زلف در حلقم فکن
گفت برخیز و بیا و خمر نوش — چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
شیخ را بردند تا دیر مغان — آمدند آنجا مریدان در فغان
شیخ الحق مجلسی بس تازه دید — میزبان را حسن بیاندازه دید
آتش عشق آب کار او ببرد — زلف ترسا روزگار او ببرد
ذرهای عقلش نماند و هوش هم — درکشید آن جایگه خاموش دم
جام می بستد ز دست یار خویش — نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد شراب و عشق یار — عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
چون حریفی آبدندان دید شیخ — لعل او در حقه خندان دید شیخ،
آتشی از شوق در جانش فتاد — سیل خونین سوی مژگانش فتاد
بادهای دیگر گرفت و نوش کرد — حلقهای از زلف او در گوش کرد
قرب صد تصنیف در دین یاد داشت — حفظ قرآن را بسی استاد داشت
چون می از ساغر به ناف او رسید — دعوی او رفت و لاف او رسید
هرچه یادش بود، از یادش برفت — باده آمد عقل چون بادش برفت
خمر، هر معنی که بودش از نخست — پاک از لوح ضمیر او بشست
عشق آن دلبر بماندش صعبناک — هرچه دیگر بود کلی رفت پاک