☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (4/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد — همچو دریا جان او پرشور کرد

آن صنم را دید می در دست و مست — شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست

دل بداد از دست، از می خوردنش — خواست تا دستی کند در گردنش

دخترش گفت ای تو مرد کار نه — مدعی در عشق، معنی دار نه

گر قدم در عشق محکم دارییی — مذهب این زلف پر خم دارییی،

همچو زلفم نِه قدم در کافری — زآن که نبود عشق، کار سرسری

عافیت با عشق نبود سازگار — عاشقی را کفر سازد، یاد دار

اقتدا گر تو به کفر من کنی — با من این دم دست در گردن کنی

ور نخواهی کرد اینجا اقتدا — خیز رو، اینک عصا اینک ردا

شیخ عاشق گشته، کار افتاده بود — دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود

آن زمان کاندر سرش مستی نبود — یک نفس او را سر هستی نبود

این زمان چون شیخ عاشق گشت مست — اوفتاد از پای و کلی شد ز دست

برنیامد با خود و رسوا شد او — می‌نترسید از کسی، ترسا شد او

بود می بس کهنه، در وی کار کرد — شیخ را سرگشته چون پرگار کرد

پیر را می کهنه و عشق جوان — دلبرش حاضر، صبوری کی توان؟

شد خراب آن پیر و شد از دست و مست — مست و عاشق چون بود؟ رفته ز دست

گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی — از من بی‌دل چه می‌خواهی بگوی

گر به هشیاری نگشتم بت‌پرست — پیش بت مصحف بسوزم مست مست

دخترش گفت این زمان مرد منی — خواب خوش بادت که در خورد منی

پیش ازین در عشق بودی خام خام — خوش بزی چون پخته گشتی والسلام

چون خبر نزدیک ترسایان رسید — کآن چنان شیخی ره ایشان گزید،

شیخ را بردند سوی دیر مست — بعد از آن گفتند تا زنار بست

شیخ چون در حلقهٔ زنار شد — خرقه آتش در زد و در کار شد

دل ز دین خویشتن آزاد کرد — نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد

بعد چندین سال ایمان درست — این چنین نوباوه رویش باز شست

گفت خذلان قصد این درویش کرد — عشق ترسازاده کار خویش کرد

هرچه گوید بعد از این، فرمان کنم — زین بتر چه بود که کردم؟ آن کنم

روز هشیاری نبودم بت پرست — بت پرستیدم چو گشتم مست مست

بس کسا کز خمر ترک دین کند — بی شکی، ام‌الخبایث این کند

شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟ — هرچه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟

خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق — کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق

کس چو من، از عاشقی شیدا شود؟ — و آن چنان شیخی، چنین رسوا شود؟

قرب پنجه سال راهم بود باز — موج می‌زد در دلم دریای راز

ذره‌ای عشق از کمین درجست چست — برد ما را بر سر لوح نخست

عشق از این بسیار کردست و کند — خرقه با زنار کردست و کند

تختهٔ کعبه است ابجدخوان عشق — سرشناس غیب، سرگردان عشق

این همه خود رفت برگوی اندکی — تا تو کی خواهی شدن با من یکی؟

چون بنای وصل تو بر اصل بود — هرچه کردم بر امید وصل بود

وصل خواهم و آشنایی یافتن — چند سوزم در جدایی یافتن؟

باز دختر گفت ای پیر اسیر — من گران کابینم و تو بس فقیر

سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر — کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر؟

چون نداری تو، سر خود گیر و رو — نفقه‌ای بستان ز من ای پیر و رو

همچو خورشید سبک‌رو فرد باش — صبر کن مردانه‌وار و مرد باش

شیخ گفت ای سروقدِ سیم‌بر — عهد نیکو می‌بری الحق به سر

کس ندارم جز تو ای زیبا نگار — دست ازین شیوه سخن آخر بدار

هر دم از نوع دگر اندازیَم — در سر اندازی و سر اندازیَم

خون تو بی تو بخوردم هرچه بود — در سر و کار تو کردم هرچه بود

در ره عشق تو هر چم بود شد — کفر و اسلام و زیان و سود شد

چند داری بی‌قرارم ز انتظار — تو ندادی این چنین با من قرار

جملهٔ یاران من برگشته‌اند — دشمن جان من سرگشته‌اند

تو چنین، وایشان چنان، من چون کنم؟ — نه مرا دل ماند و نه جان، چون کنم؟

دوست‌تر دارم من ای عیسی‌سرشت — با تو در دوزخ که بی تو در بهشت

عاقبت چون شیخ آمد مرد او — دل بسوخت آن ماه را از درد او

گفت کابین را کنون ای ناتمام — خوک‌وانی کن مرا سالی مدام

تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم — عمر بگذاریم در شادی و غم

شیخ از فرمان جانان سرنتافت — کآن که سر تافت او ز جانان، سر نیافت

رفت پیر کعبه و شیخ کبار — خوک‌وانی کرد سالی اختیار

در نهاد هر کسی صد خوک هست — خوک باید کشت یا زنار بست

تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس — کاین خطر آن پیر را افتاد بس؟

در درون هر کسی هست این خطر — سر برون آرد چو آید در سفر

← Önceki 53 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı