منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (4/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد — همچو دریا جان او پرشور کرد
آن صنم را دید می در دست و مست — شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
دل بداد از دست، از می خوردنش — خواست تا دستی کند در گردنش
دخترش گفت ای تو مرد کار نه — مدعی در عشق، معنی دار نه
گر قدم در عشق محکم دارییی — مذهب این زلف پر خم دارییی،
همچو زلفم نِه قدم در کافری — زآن که نبود عشق، کار سرسری
عافیت با عشق نبود سازگار — عاشقی را کفر سازد، یاد دار
اقتدا گر تو به کفر من کنی — با من این دم دست در گردن کنی
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا — خیز رو، اینک عصا اینک ردا
شیخ عاشق گشته، کار افتاده بود — دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان کاندر سرش مستی نبود — یک نفس او را سر هستی نبود
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست — اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
برنیامد با خود و رسوا شد او — مینترسید از کسی، ترسا شد او
بود می بس کهنه، در وی کار کرد — شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
پیر را می کهنه و عشق جوان — دلبرش حاضر، صبوری کی توان؟
شد خراب آن پیر و شد از دست و مست — مست و عاشق چون بود؟ رفته ز دست
گفت بیطاقت شدم ای ماهروی — از من بیدل چه میخواهی بگوی
گر به هشیاری نگشتم بتپرست — پیش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت این زمان مرد منی — خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش ازین در عشق بودی خام خام — خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسید — کآن چنان شیخی ره ایشان گزید،
شیخ را بردند سوی دیر مست — بعد از آن گفتند تا زنار بست
شیخ چون در حلقهٔ زنار شد — خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد — نه ز کعبه نه ز شیخی یاد کرد
بعد چندین سال ایمان درست — این چنین نوباوه رویش باز شست
گفت خذلان قصد این درویش کرد — عشق ترسازاده کار خویش کرد
هرچه گوید بعد از این، فرمان کنم — زین بتر چه بود که کردم؟ آن کنم
روز هشیاری نبودم بت پرست — بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند — بی شکی، امالخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند؟ — هرچه گفتی کرده شد، دیگر چه ماند؟
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق — کس مبیناد آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من، از عاشقی شیدا شود؟ — و آن چنان شیخی، چنین رسوا شود؟
قرب پنجه سال راهم بود باز — موج میزد در دلم دریای راز
ذرهای عشق از کمین درجست چست — برد ما را بر سر لوح نخست
عشق از این بسیار کردست و کند — خرقه با زنار کردست و کند
تختهٔ کعبه است ابجدخوان عشق — سرشناس غیب، سرگردان عشق
این همه خود رفت برگوی اندکی — تا تو کی خواهی شدن با من یکی؟
چون بنای وصل تو بر اصل بود — هرچه کردم بر امید وصل بود
وصل خواهم و آشنایی یافتن — چند سوزم در جدایی یافتن؟
باز دختر گفت ای پیر اسیر — من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بیخبر — کی شود بیسیم و زر کارت به سر؟
چون نداری تو، سر خود گیر و رو — نفقهای بستان ز من ای پیر و رو
همچو خورشید سبکرو فرد باش — صبر کن مردانهوار و مرد باش
شیخ گفت ای سروقدِ سیمبر — عهد نیکو میبری الحق به سر
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار — دست ازین شیوه سخن آخر بدار
هر دم از نوع دگر اندازیَم — در سر اندازی و سر اندازیَم
خون تو بی تو بخوردم هرچه بود — در سر و کار تو کردم هرچه بود
در ره عشق تو هر چم بود شد — کفر و اسلام و زیان و سود شد
چند داری بیقرارم ز انتظار — تو ندادی این چنین با من قرار
جملهٔ یاران من برگشتهاند — دشمن جان من سرگشتهاند
تو چنین، وایشان چنان، من چون کنم؟ — نه مرا دل ماند و نه جان، چون کنم؟
دوستتر دارم من ای عیسیسرشت — با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
عاقبت چون شیخ آمد مرد او — دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام — خوکوانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم — عمر بگذاریم در شادی و غم
شیخ از فرمان جانان سرنتافت — کآن که سر تافت او ز جانان، سر نیافت
رفت پیر کعبه و شیخ کبار — خوکوانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کسی صد خوک هست — خوک باید کشت یا زنار بست
تو چنان ظن میبری ای هیچ کس — کاین خطر آن پیر را افتاد بس؟
در درون هر کسی هست این خطر — سر برون آرد چو آید در سفر