☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (5/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای — سخت معذوری که مرد ره نه‌ای

گر قدم در ره نهی چون مرد کار — هم بت و هم خوک بینی صد هزار

خوک کش، بت سوز، در سودای عشق — ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق

هم‌نشینانش چنان درماندند — کز فرو ماندن به جان درماندند

چون بدیدند آن گرفتاری او — بازگردیدند از یاری او

جمله از شومی او بگریختند — در غم او خاک بر سر ریختند

بود یاری در میان جمع، چست — پیش شیخ آمد که ای در کار سست

می‌رویم امروز سوی کعبه باز — چیست فرمان؟ باز باید گفت راز

یا همه همچون تو ترسایی کنیم — خویش را محراب رسوایی کنیم

این چنین تنهات نپسندیم ما — همچو تو زنار بربندیم ما

یا چو نتوانیم دیدت هم چنین — زود بگریزیم بی‌تو زین زمین

معتکف در کعبه بنشینیم ما — دامن از هستیت در چینیم ما

شیخ گفتا جان من پر درد بود — هر کجا خواهید باید رفت زود

تا مرا جانست، دیرم جای بس — دختر ترسام جان افزای بس

می‌ندانید، ارچه بس آزاده‌اید — زآن که اینجا کار ناافتاده‌اید

گر شما را کار افتادی دمی — همدمی بودی مرا در هر غمی

باز گردید ای رفیقان عزیز — می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز

گر ز ما پرسند، برگویید راست — کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست

چشم پر خون و دهن پر زهر ماند — در دهان اژدهای قهر ماند

هیچ کافر در جهان ندهد رضا — آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا

روی ترسایی نمودندش ز دور — شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور

زلف او چون حلقه در حلقش فکند — در زفان جملهٔ خلقش فکند

گر مرا در سرزنش گیرد کسی — گو درین ره این چنین افتد بسی

در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر — کس مبادا ایمن از مکر و خطر

این بگفت و روی از یاران بتافت — خوک‌وانی را سوی خوکان شتافت

بس که یاران از غمش بگریستند — گه ز دردش مرده گه می‌زیستند

عاقبت رفتند سوی کعبه باز — مانده جان در سوختن، تن در گداز

شیخشان در روم تنها مانده — داده دین در راه ترسا مانده

وآنگه ایشان از حیا حیران شده — هر یکی در گوشه‌ای پنهان شده

شیخ را در کعبه یاری چست بود — در ارادت دست از کل شست بود

بود بس بیننده و بس راهبر — زو نبودی شیخ را آگاه‌تر

شیخ چون از کعبه شد سوی سفر — او نبود آنجایگه حاضر مگر

چون مرید شیخ باز آمد به جای — بود از شیخش تهی خلوت‌سرای

باز پرسید از مریدان حال شیخ — باز گفتندش همه احوال شیخ

کز قضا او را چه بار آمد به بر — وز قدر او را چه کار آمد به سر

موی ترسایی به یک مویش ببست — راه بر ایمان به صد سویش ببست

عشق می‌بازد کنون با زلف و خال — خرقه گشتش مخرقه، حالش محال

دست کلی بازداشت از طاعت او — خوک‌وانی می‌کند این ساعت او

این زمان آن خواجهٔ بسیار درد — بر میان زنار دارد چار کرد

شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت — از کهن گبریش می‌نتوان شناخت

چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت — روی چون زر کرد و زاری درگرفت

با مریدان گفت ای‌تر دامنان — در وفاداری نه مرد و نه زنان

یار کار افتاده باید صد هزار — یار ناید جز چنین روزی به کار

گر شما بودید یار شیخ خویش — یاری او از چه نگرفتید پیش؟

شرمتان باد، آخر این یاری بود؟ — حق گزاری و وفاداری بود؟

چون نهاد آن شیخ بر زنار دست — جمله را زنار می‌بایست بست

از برش عمدا نمی‌بایست شد — جمله را ترسا همی‌بایست شد

این نه یاری و موافق بودنست — کآنچه کردید از منافق بودنست

هرکه یار خویش را یاور شود — یار باید بود اگر کافر شود

وقت ناکامی توان دانست یار — خود بود در کامرانی صد هزار

شیخ چون افتاد در کام نهنگ — جمله زو بگریختید از نام و ننگ

عشق را بنیاد بر بدنامی است — هرک ازین سر سرکشد، از خامی است

جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین — بارها گفتیم با او پیش ازین

عزم آن کردیم تا با او به هم — هم نفس باشیم در شادی و غم

زهد بفروشیم و رسوایی خریم — دین براندازیم و ترسایی خریم

لیک روی آن دید شیخ کارساز — کز بر او یک به یک گردیم باز

چون ندید از یاری ما شیخ سود — بازگردانید ما را شیخ زود

ما همه بر حکم او گشتیم باز — قصه برگفتیم و ننهفتیم راز

بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید — گر شما را کار بودی بر مزید

جز در حق نیستی جای شما — در حضورستی سرا پای شما

← Önceki 54 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı