منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (5/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
تو ز خوک خویش اگر آگه نهای — سخت معذوری که مرد ره نهای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار — هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، در سودای عشق — ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
همنشینانش چنان درماندند — کز فرو ماندن به جان درماندند
چون بدیدند آن گرفتاری او — بازگردیدند از یاری او
جمله از شومی او بگریختند — در غم او خاک بر سر ریختند
بود یاری در میان جمع، چست — پیش شیخ آمد که ای در کار سست
میرویم امروز سوی کعبه باز — چیست فرمان؟ باز باید گفت راز
یا همه همچون تو ترسایی کنیم — خویش را محراب رسوایی کنیم
این چنین تنهات نپسندیم ما — همچو تو زنار بربندیم ما
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین — زود بگریزیم بیتو زین زمین
معتکف در کعبه بنشینیم ما — دامن از هستیت در چینیم ما
شیخ گفتا جان من پر درد بود — هر کجا خواهید باید رفت زود
تا مرا جانست، دیرم جای بس — دختر ترسام جان افزای بس
میندانید، ارچه بس آزادهاید — زآن که اینجا کار ناافتادهاید
گر شما را کار افتادی دمی — همدمی بودی مرا در هر غمی
باز گردید ای رفیقان عزیز — میندانم تا چه خواهد بود نیز
گر ز ما پرسند، برگویید راست — کآن ز پا افتاده سرگردان کجاست
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند — در دهان اژدهای قهر ماند
هیچ کافر در جهان ندهد رضا — آنچه کرد آن پیر اسلام از قضا
روی ترسایی نمودندش ز دور — شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فکند — در زفان جملهٔ خلقش فکند
گر مرا در سرزنش گیرد کسی — گو درین ره این چنین افتد بسی
در چنین ره کآن نه بن دارد نه سر — کس مبادا ایمن از مکر و خطر
این بگفت و روی از یاران بتافت — خوکوانی را سوی خوکان شتافت
بس که یاران از غمش بگریستند — گه ز دردش مرده گه میزیستند
عاقبت رفتند سوی کعبه باز — مانده جان در سوختن، تن در گداز
شیخشان در روم تنها مانده — داده دین در راه ترسا مانده
وآنگه ایشان از حیا حیران شده — هر یکی در گوشهای پنهان شده
شیخ را در کعبه یاری چست بود — در ارادت دست از کل شست بود
بود بس بیننده و بس راهبر — زو نبودی شیخ را آگاهتر
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر — او نبود آنجایگه حاضر مگر
چون مرید شیخ باز آمد به جای — بود از شیخش تهی خلوتسرای
باز پرسید از مریدان حال شیخ — باز گفتندش همه احوال شیخ
کز قضا او را چه بار آمد به بر — وز قدر او را چه کار آمد به سر
موی ترسایی به یک مویش ببست — راه بر ایمان به صد سویش ببست
عشق میبازد کنون با زلف و خال — خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
دست کلی بازداشت از طاعت او — خوکوانی میکند این ساعت او
این زمان آن خواجهٔ بسیار درد — بر میان زنار دارد چار کرد
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت — از کهن گبریش مینتوان شناخت
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت — روی چون زر کرد و زاری درگرفت
با مریدان گفت ایتر دامنان — در وفاداری نه مرد و نه زنان
یار کار افتاده باید صد هزار — یار ناید جز چنین روزی به کار
گر شما بودید یار شیخ خویش — یاری او از چه نگرفتید پیش؟
شرمتان باد، آخر این یاری بود؟ — حق گزاری و وفاداری بود؟
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست — جمله را زنار میبایست بست
از برش عمدا نمیبایست شد — جمله را ترسا همیبایست شد
این نه یاری و موافق بودنست — کآنچه کردید از منافق بودنست
هرکه یار خویش را یاور شود — یار باید بود اگر کافر شود
وقت ناکامی توان دانست یار — خود بود در کامرانی صد هزار
شیخ چون افتاد در کام نهنگ — جمله زو بگریختید از نام و ننگ
عشق را بنیاد بر بدنامی است — هرک ازین سر سرکشد، از خامی است
جمله گفتند آنچه گفتی بیش ازین — بارها گفتیم با او پیش ازین
عزم آن کردیم تا با او به هم — هم نفس باشیم در شادی و غم
زهد بفروشیم و رسوایی خریم — دین براندازیم و ترسایی خریم
لیک روی آن دید شیخ کارساز — کز بر او یک به یک گردیم باز
چون ندید از یاری ما شیخ سود — بازگردانید ما را شیخ زود
ما همه بر حکم او گشتیم باز — قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید — گر شما را کار بودی بر مزید
جز در حق نیستی جای شما — در حضورستی سرا پای شما