منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (6/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در تظلم داشتن در پیش حق — هر یکی بردی از آن دیگر سبق
تا چو حق دیدی شما را بیقرار — بازدادی شیخ را بیانتظار
گر ز شیخ خویش کردید احتراز — از در حق از چه میگردید باز؟
چون شنیدند آن سخن، از عجز خویش — برنیاوردند یک تن سر ز پیش
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود؟ — کار چون افتاد برخیزیم زود
لازم درگاه حق باشیم ما — در تظلم خاک میپاشیم ما
پیرهن پوشیم از کاغذ همه — در رسیم آخر به شیخ خود همه
جمله سوی روم رفتند از عرب — معتکف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر یکی را صد هزار — گه شفاعت گاه زاری بود کار
همچنان تا چل شبانروز تمام — سر نپیچیدند هیچ از یک مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب — هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
از تضرع کردن آن قوم پاک — در فلک افتاد جوشی صعبناک
سبزپوشان در فراز و در فرود — جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
آخرالامر آن که بود از پیش صف — آمدش تیر دعا اندر هدف
بعد چل شب آن مرید پاکباز — بود اندر خلوت از خود رفته باز
صبحدم بادی درآمد مشکبار — شد جهان کشف بر دل آشکار
مصطفی را دید میآمد چو ماه — در بر افکنده دو گیسوی سیاه
سایهٔ حق آفتاب روی او — صد جهان جان وقف یک یک موی او
میخرامید و تبسم مینمود — هرکه میدیدش در او گم مینمود
آن مرید آن را چو دید از جای جست — کای نبی الله دستم گیر دست
رهنمای خلقی، از بهر خدای — شیخ ما گمراه شد راهش نمای
مصطفی گفت ای به همت بس بلند — رو که شیخت را برون کردم ز بند
همت عالیت کار خویش کرد — دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
در میان شیخ و حق از دیرگاه — بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم — در میان ظلمتش نگذاشتم
کردم از بحر شفاعت شبنمی — منتشر بر روزگار او همی
آن غبار اکنون ز ره برخاستست — توبه بنشسته گنه برخاستست
تو یقین میدان که صد عالم گناه — از تف یک توبه برخیزد ز راه
بحر احسان چون درآید موجزن — محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادی آن مدهوش شد — نعرهای زد کآسمان پرجوش شد
جملهٔ اصحاب را آگاه کرد — مژدگانی داد و عزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوان — تا رسید آنجا که شیخ خوکوان
شیخ را میدید چون آتش شده — در میان بیقراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس مغان — هم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبرکی انداخته — هم ز ترسایی دلی پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دید — خویشتن را در میان بینور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد — هم به دست عجز بر سر خاک کرد
گاه چون ابر اشک خونین میفشاند — گاه دست از جان شیرین میفشاند
گه ز آهش پردهٔ گردون بسوخت — گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر — شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی — باز رست از جهل و از بیچارگی
چون به حال خود فرو نِگریستی — در سجود افتادی و بگریستی
همچو گل در خون چشم آغشته بود — وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بدیدند آنچنان اصحابناش — مانده در اندوه و شادی مبتلاش
پیش او رفتند سرگردان همه — وز پی شکرانه جان افشان همه
شیخ را گفتند ای پیبرده راز — میغ شد از پیش خورشید تو باز
کفر برخاست از ره و ایمان نشست — بت پرست روم شد یزدان پرست
موج زد ناگاه دریای قبول — شد شفاعتخواه کار تو، رسول
این زمان شکرانه عالم عالمست — شکر کن حق را چه جای ماتمست
منت ایزد را که در دریای قار — کرده راهی همچو خورشید آشکار
آن که داند کرد روشن را سیاه — توبه داند داد با چندین گناه
آتش توبه چو بر اَفروزد او — هرچه باید جمله بر هم سوزد او
قصه کوته میکنم، آن جایگاه — بودشان القصه حالی عزم راه
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز — رفت با اصحاب خود سوی حجاز
دید از آن پس دختر ترسا به خواب — کاوفتادی در کنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادی زبان — کز پی شیخت روان شو این زمان
مذهب او گیر و خاک او بباش — ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بیمجاز — در حقیقت تو ره او گیر باز
از رهش بردی، به راه او درآی — چون به راه آمد، تو همراهی نمای
رهزنش بودی بسی، همره بباش — چند ازین بیآگهی؟ آگه بباش