☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (7/7)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چون درآمد دختر ترسا ز خواب — نور می‌داد از دلش چون آفتاب

در دلش دردی پدید آمد عجب — بی‌قرارش کرد آن درد از طلب

آتشی در جان سرمستش فتاد — دست در دل زد، دل از دستش فتاد

می‌ندانست او که جان بی‌قرار — در درون او چه تخم آورد بار

کار افتاد و نبودش همدمی — دید خود را در عجایب عالمی

عالمی کآنجا نشان راه نیست — گنگ باید شد، زفان را راه نیست

در زمان آن جملگی ناز و طرب — همچو باران زو فروریخت ای عجب

نعره زد، جامه‌دران بیرون دوید — خاک بر سر در میان خون دوید

با دل پردرد و شخص ناتوان — از پی شیخ و مریدان شد دوان

هم چو ابر غرقه در خوی می‌دوید — پای داد از دست، بر پی می‌دوید

می‌ندانست او که در صحرا و دشت — از کدامین سوی می‌باید گذشت

عاجز و سرگشته می‌نالید خوش — روی خود در خاک می‌مالید خوش

زار می‌گفت ای خدای کارساز — عورتی‌ام مانده از هر کار باز

مرد راه چون تویی را ره زدم — تو مزن بر من که بی آگه زدم

بحر قهاریت را بنشان ز جوش — می‌ندانستم، خطا کردم، بپوش

هرچه کردم، بر من مسکین مگیر — دین پذیرفتم، مرا تو دست گیر

می‌بمیرم از کسم یاریم نیست — حصه از عزت به جز خواریم نیست

شیخ را اعلام دادند از درون — کآمد آن دختر ز ترسایی برون

آشنایی یافت با درگاه ما — کارش افتاد این زمان در راه ما

باز گرد و پیش آن بت باز شو — با بت خود همدم و همساز شو

شیخ حالی بازگشت از ره چو باد — باز شوری در مریدانش فتاد

جمله گفتندش ز سر بازت چه بود؟ — توبه و چندین تک و تازت چه بود؟

بار دیگر عشق‌بازی می‌کنی؟ — توبه‌ای بس نانمازی می‌کنی؟

حال دختر شیخ با ایشان بگفت — هرکه آن بشنود ترک جان بگفت

شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز — تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز

زرد می‌دیدند چون زر روی او — گم شده در گَردِ ره، گیسوی او

برهنه‌پای و دریده‌جامه، پاک — بر مثال مرده‌ای بر روی خاک

چون بدید آن ماه شیخ خویش را — غشی آورد آن بت دل‌ریش را

چون ببرد آن ماه را در غش خواب — شیخ بر رویش فشاند از دیده آب

چون نظر افکند بر شیخ آن نگار — اشک می‌بارید چون ابر بهار

دیده بر عهد وفای او فکند — خویشتن در دست و پای او فکند

گفت از تشویر تو جانم بسوخت — بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت

برفکن این پرده تا آگه شوم — عرضه کن اسلام تا با ره شوم

شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد — غلغلی در جملهٔ یاران فتاد

چون شد آن بت‌روی از اهل عیان — اشک باران، موج‌زن شد در میان

آخر الامر آن صنم چون راه یافت — ذوق ایمان در دل آگاه یافت

شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار — غم درآمد گِرد او بی غمگسار

گفت شیخا طاقت من گشت طاق — من ندارم هیچ طاقت در فِراق

می‌روم زین خاکدان پُر صُداع — الوداع ای شیخ عالم الوداع

چون مرا کوتاه خواهد شد سخُن — عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن

این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند — نیم جانی داشت بر جانان فشاند

گشت پنهان آفتابش زیر میغ — جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره‌ای بود او درین بحر مجاز — سوی دریای حقیقت رفت باز

جمله چون بادی ز عالم می‌رویم — رفت او و ما همه هم می‌رویم

زین چنین افتد بسی در راه عشق — این، کسی داند که هست آگاه عشق

هرچه می‌گویند در ره، ممکن است — رحمت و نومید و مکر و ایمن است

نفس، این اسرار نتواند شنود — بی نصیبه گوی نتواند ربود

این یقین از جان و دل باید شنید — نه به نفس آب و گِل باید شنید

جنگ دل با نفس هر دم سخت شد — نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

← Önceki 56 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı