منطقالطیر › جواب هدهد › حکایت شیخ سمعان (7/7)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون درآمد دختر ترسا ز خواب — نور میداد از دلش چون آفتاب
در دلش دردی پدید آمد عجب — بیقرارش کرد آن درد از طلب
آتشی در جان سرمستش فتاد — دست در دل زد، دل از دستش فتاد
میندانست او که جان بیقرار — در درون او چه تخم آورد بار
کار افتاد و نبودش همدمی — دید خود را در عجایب عالمی
عالمی کآنجا نشان راه نیست — گنگ باید شد، زفان را راه نیست
در زمان آن جملگی ناز و طرب — همچو باران زو فروریخت ای عجب
نعره زد، جامهدران بیرون دوید — خاک بر سر در میان خون دوید
با دل پردرد و شخص ناتوان — از پی شیخ و مریدان شد دوان
هم چو ابر غرقه در خوی میدوید — پای داد از دست، بر پی میدوید
میندانست او که در صحرا و دشت — از کدامین سوی میباید گذشت
عاجز و سرگشته مینالید خوش — روی خود در خاک میمالید خوش
زار میگفت ای خدای کارساز — عورتیام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم — تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت را بنشان ز جوش — میندانستم، خطا کردم، بپوش
هرچه کردم، بر من مسکین مگیر — دین پذیرفتم، مرا تو دست گیر
میبمیرم از کسم یاریم نیست — حصه از عزت به جز خواریم نیست
شیخ را اعلام دادند از درون — کآمد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما — کارش افتاد این زمان در راه ما
باز گرد و پیش آن بت باز شو — با بت خود همدم و همساز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد — باز شوری در مریدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود؟ — توبه و چندین تک و تازت چه بود؟
بار دیگر عشقبازی میکنی؟ — توبهای بس نانمازی میکنی؟
حال دختر شیخ با ایشان بگفت — هرکه آن بشنود ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز — تا شدند آنجا که بود آن دلنواز
زرد میدیدند چون زر روی او — گم شده در گَردِ ره، گیسوی او
برهنهپای و دریدهجامه، پاک — بر مثال مردهای بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش را — غشی آورد آن بت دلریش را
چون ببرد آن ماه را در غش خواب — شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار — اشک میبارید چون ابر بهار
دیده بر عهد وفای او فکند — خویشتن در دست و پای او فکند
گفت از تشویر تو جانم بسوخت — بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکن این پرده تا آگه شوم — عرضه کن اسلام تا با ره شوم
شیخ بر وی عرضهٔ اسلام داد — غلغلی در جملهٔ یاران فتاد
چون شد آن بتروی از اهل عیان — اشک باران، موجزن شد در میان
آخر الامر آن صنم چون راه یافت — ذوق ایمان در دل آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بیقرار — غم درآمد گِرد او بی غمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاق — من ندارم هیچ طاقت در فِراق
میروم زین خاکدان پُر صُداع — الوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخُن — عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند — نیم جانی داشت بر جانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ — جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطرهای بود او درین بحر مجاز — سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم میرویم — رفت او و ما همه هم میرویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق — این، کسی داند که هست آگاه عشق
هرچه میگویند در ره، ممکن است — رحمت و نومید و مکر و ایمن است
نفس، این اسرار نتواند شنود — بی نصیبه گوی نتواند ربود
این یقین از جان و دل باید شنید — نه به نفس آب و گِل باید شنید
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد — نوحهای در ده که ماتم سخت شد