☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عزم راه کردن مرغان › تحیر بایزید

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بایزید آمد شبی بیرون ز شهر — از خروش خلق خالی دید دهر

ماهتابی بود بس عالم‌فروز — شب شده از پرتو او مثل روز

آسمان پر انجم آراسته — هر یکی کار دگر را خاسته

شیخ چندانی که در صحرا بگشت — کس نمی‌جنبید در صحرا و دشت

شورشی بر وی پدید آمد به زور — گفت یا رب در دلم افتاد شور

با چنین درگه که در رفعت تو‌راست — این چنین خالی ز مشتاقان چراست

هاتفی گفتش که ای حیران راه — هر کسی را راه ندهد پادشاه

عزت این در چنین کرد اقتضا — کز در ما دور باشد هر گدا

چون حریم عز ما نور افکند — غافلان خفته را دور افکند

سالها بودند مردان انتظار — تا یکی را بار بود از صد هزار

جملهٔ مرغان ز هول و بیم راه — بال و پر پرخون، برآوردند آه

راه می‌دیدند پایان ناپدید — درد می‌دیدند درمان ناپدید

باد استغنا چنان جستی درو — کاسمان را پشت بشکستی درو

در بیابانی که طاووس فلک — هیچ می‌سنجد درو بی‌هیچ شک

کی بود مرغی دگر را در جهان — طاقت آن راه هرگز یک زمان‌؟

چون بترسیدند آن مرغان ز راه — جمع گشتند آن همه یک جایگاه

پیش هدهد آمدند از خود شده — جمله طالب گشته و بی‌خود شده

پس بدو گفتند ای دانای راه — بی‌ادب نتوان شدن در پیش شاه

تو بسی پیش سلیمان بوده‌ای — بر بساط ملک سلطان بوده‌ای

رسم خدمت سر به سر دانسته‌ای — موضع امن و خطر دانسته‌ای

هم فراز و شیب این ره دیده‌ای — هم بسی گرد جهان گردیده‌ای

رای ما آنست کاین ساعت به نقد — چون تویی ما را امام حل و عقد

بر سر منبر شوی این جایگاه — پس بساز این قوم خود را ساز راه

شرح گویی رسم و آداب ملوک — زانکه نتوان کرد بر جهل این سلوک

هر یکی را هست در دل مشکلی — می‌بباید راه را فارغ‌دلی

مشکل دل‌های ما حل کن نخست — تا کنیم از بعد آن عزمی درست

چون بپرسیم از تو مشکل‌های خویش — بستریم این شبهت از دلهای خویش

زآنک می‌دانیم کاین راه دراز — در میان شبهه ندهد نور باز

دل چو فارغ گشت، تن در ره دهیم — بی‌دل و تن سر بدان درگه نهیم

بعد از آن هدهد سخن را ساز کرد — بر سر کرسی شد و آغازکرد

هدهد‌ِ با تاج چون بر تخت شد — هرکه رویش دید عالی‌بخت شد

پیش هدهد صد هزاران بیشتر — صف زدند از خیل مرغان سر به سر

پیش آمد بلبل و قمری به هم — تا کنند آن هر دو تن مقری به هم

هر دو آنجا برکشیدند آن زمان — غلغلی افتاد ازیشان در جهان

لحن ایشان هرکه را در گوش شد — بی‌قرار آمد ولی مدهوش شد

هر یکی را حالتی آمد پدید — کس نه باخود بود و نه بی‌خود پدید

بعد از آن هدهد سخن آغازکرد — پرده از روی معانی بازکرد

سایلی گفتش که‌ای برده سبق — تو به‌چه از ماسبق بردی به حق‌؟

چون تو جویایی و ما جویان راست — در میان ما تفاوت از چه خاست

چه گنه آمد ز جسم و جان ما — قسم تو صافی و دُردی آن ما

گفت ای سایل سلیمان را همی — چشم افتادست بر ما یک دمی

نه به سیم این یافتم من نی به زر — هست این دولت مرا زان یک نظر

کی به طاعت این به‌دست‌آرد کسی — زانکه کرد ابلیس این طاعت بسی

ور کسی گوید نباید طاعتی — لعنتی بارد برو هر ساعتی

تو مکن در یک نفس طاعت رها — پس منه طاعت چو کردی بر بها

تو به طاعت عمر خود می‌بر به سر — تا سلیمان بر تو اندازد نظر

چون تو مقبول سلیمان آمدی — هرچ گویم بیشتر زان آمدی

← Önceki 58 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı