منطقالطیر › در نعت رسول › در نعت رسول ص (2/3)
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
امهات مؤمنین ازواج او — احترام مرسلین معراج او
انبیا پس رو بدند او پیشوا — عالمان امتش چون انبیا
حق تعالاش از کمال احترام — برده در توریت و در انجیل نام
سنگی از وی قدر و رفعت یافته — پس یمین الله خلعت یافته
قبله گشته خاک او از حرمتش — مسخ منسوخ آمده در امتش
بعثت او سرنگونی بتان — امت او بهترین امتان
کرده چاهی خشک را در خشک سال — قطرهٔ آب دهانش پر زلال
ماه از انگشت او بشکافته — مهر در فرمانش از پس تافته
بر میان دو کتف او خورشیدوار — داشته مهر نبوت آشکار
گشته در خیر البلاد او رهنمون — و هو خیرالخلق فی خیر القرون
کعبه زو تشریف بیت الله یافت — گشت ایمن هرکه در وی راه یافت
جبرئیل از دست او شد خرقهدار — در لباس دحیه زان گشت آشکار
خاک در عهدش قویتر چیز یافت — مسجدی یافت و طهوری نیز یافت
سر یک یک ذره چون بودش عیان — امی آمد کو ز دفتر بر مخوان
چون زفان حق زفان اوست پس — بهترین عهدی زمان اوست پس
روز محشر محو گردد سر به سر — جز زفان او زفانهای دگر
تا دم آخر که بر میگشت حال — شوق کرد از حضرت عزت سؤال
چون دلش بیخود شدی در بحر راز — جوش او میلی برفتی در نماز
چون دل او بود دریای شگرف — جوش بسیاری زند دریای ژرف
در شدن گفته ارحنا یا بلال — تا برون آیم ازین ضیق خیال
باز در باز آمدن آشفته او — کلمینی یا حمیرا گفته او
زان شد آمد چون بیندیشد خرد — میندانم تا برد یک جان ز صد
عقل را در خلوت او راه نیست — علم نیز از وقت او آگاه نیست
چون به خلوت جشن سازد با خلیل — گر بسوزد در نگنجد جبرئیل
چون شود سیمرغ جانش آشکار — موسی از دهشت شود موسیجهوار
رفت موسی بر بساط آن جناب — خلع نعلین آمدش از حق خطاب
چو به نزدیک او شد از نعلین دور — گشت در وادی المقدس غرق نور
باز در معراج شمع ذوالجلال — میشنود آواز نعلین بلال
موسی عمران اگر چه بود شاه — هم نبود آنجاش با نعلین راه
این عنایت بین که بهر جاه او — کرد حق با چاکر درگاه او
چاکرش را کرد مرد کوی خویش — داد با نعلین راهش سوی خویش
موسی عمران چو آن رتبت بدید — چاکر او را چنان قربت بدید
گفت یا رب ز امت او کن مرا — در طفیل همت او کن مرا
گرچه موسی خواست این حاجت مدام — لیک عیسی یافت این عالی مقام
لاجرم چون ترک آن خلوت کند — خلق را بر دین او دعوت کند
با زمین آید ز چارم آسمان — روی بر خاکش نهد جان بر میان
هندو او شد مسیح نامدار — زان مبشر نام کردش کردگار
گر کسی گوید کسی میبایدی — کو چو رفتی زان جهان باز آیدی
برگشادی مشکل ما یک به یک — تا نماندی در دل ما هیچ شک
باز نامد کس ز پیدا و نهان — در دو عالم جز محمد زان جهان
آنچ او آنجا ببینایی رسید — هر نبی آنجا به دانایی رسید
چون لعمرک تاج آمد بر سرش — کوه حالی چون کمر شد بر درش
اوست سلطان و طفیل او همه — اوست دایم شاه و خیل او همه
چون جهان از موی او پر مشک شد — بحر را زان تشنگی لب خشک شد
کیست کو نه تشنهٔ دیدار اوست — تا به چوب و سنگ غرق کار اوست
چون به منبر برشد آن دریای نور — نالهٔ حنانه میشد دور دور
آسمان بیستون پر نور شد — و آن ستون از فرقتش رنجور شد
وصف او در گفت چون آید مرا — چون عرق از شرم خون آید مرا
او فصیح عالم و من لال او — کی توانم داد شرح حال او
وصف او کی لایق این ناکس است — واصف او خالق عالم بس است
ای جهان با رتبت خود خاک تو — صد جهان جان خاک جان پاک تو
انبیا در وصف تو حیران شده — سرشناسان نیز سرگردان شده
ای طفیل خندهٔ تو آفتاب — گریهٔ تو کار فرمای سحاب
هر دو گیتی گرد خاک پای تست — در گلیمی خفتهای، چه جای تست
سر برآور از گلیمت ای کریم — پس فرو کن پای بر قدر گلیم
محو شد شرع همه در شرع تو — اصل جمله کم ببود از فرع تو
تا ابد شرع تو و احکام تست — هم بر نام الهی نام تست
هرک بود از انبیا و از رسل — جمله با دین تو آیند از سبل
چون نیامد پیش، پیش از تو یکی — از پس تو باید آمد بیشکی
هم پس و هم پیش از عالم توی — سابق و آخر به یک جا هم توی