☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت سلطان محمود و خارکن

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ناگهی محمود شد سوی شکار — اوفتاد از لشگر خود برکنار

پیرمردی خارکش می‌راند خر — خار وی بفتاد وی خارید سر

دید محمودش چنان درمانده — خار او افتاده و خرمانده

پیش شد محمود و گفت ای بی‌قرار — یار خواهی؟ گفت خواهم ای سوار

گر مرا یاری کنی چه‌بود از آن — من کنم سود و تو را نبْوَد زیان

از نکوروییت می‌بینم نصیب — لطف نبوَْد از نکورویان غریب

از کرم آمد به زیر آن شهریار — برد حالی دست چون گل سوی خار

بار او بر خر نهاد آن سرفراز — رخش سوی لشگر خود راند باز

گفت لشگر را که پیری بارکش — با خری می‌آید از پس خارکش

ره فرو گیرید از هر سوی او — تا ببیند روی من آن روی او

لشگرش بر پیر بگرفتند راه — ره نماند آن پیر را جز پیش شاه

پیر با خود گفت با لاغرخری — چون برم راه اینت ظالم لشگری

گرچه می‌ترسید، چتر شاه دید — هم بسوی شاه رفتن راه دید

آن خرک می‌راند تا نزدیک شاه — چون بدید او را، خجل شد پیر راه

دید زیر چتر روی آشنا — در عنایت اوفتاد و در عنا

گفت یا رب با که گویم حال خویش — کرده‌ام محمود را حمّال خویش

شاه با او گفت ای درویش من — چیست کار تو بگو در پیش من

گفت می‌دانی تو کارم کژ مباز — خویشتن را اعجمیِ ره مساز

پیرمردی‌ام معیل و بارکش — روز و شب در دشت باشم خارکش

خار بفروشم، خرم نان تهی — می‌توانی گر مرا نانی دهی

شهریارش گفت ای پیر نژند — نرخ کن تا زر دهم، خارت به چند

گفت ای شه این ز من ارزان مخر — کم بنفروشم ز ده همیان زر

لشگرش گفتند ای ابله خموش — این دو جو ارزد، زهی ارزان‌فروش

پیر گفتا این دو جو ارزد ولیک — زین کم افتد این خریداری‌ست نیک

مقبلی چون دست بر خارم نهاد — خار من صد گونه گلزارم نهاد

هر که را باید چنین خاری خرد — هر بن خاری به دیناری خرد

نامرادی خار بسیارم نهاد — تا چو اویی دست بر خارم نهاد

گرچه خاری است کارزان ارزد این — چون ز دست اوست صد جان ارزد این

دیگری گفتش که ای پشت سپاه — ناتوانم، روی چون آرم به راه

من ندارم قوّت و بس عاجزم — این چنین ره پیش نآمد هرگزم

وادی دورست و راه مشکلش — من بمیرم در نخستین منزلش

کوه‌های آتشین در ره بسی‌ست — وین چنین کاری نه کار هرکسی‌ست

صد هزاران سر درین ره گوی شد — بس که خون‌ها زین طلب در جوی شد

صد هزاران عقل اینجا سر نهاد — وانک او ننهاد سر، بر سر فتاد

در چنین راهی که مردان بی‌ریا — چادری در سر کشیدند از حیا

از چو من مسکین چه خیزد جز غبار — گر کنم عزمی بمیرم زارزار

هدهدش گفت ای فسرده چند ازین — تا به کی داری تو دل دربند ازین

چون تو را این جایگه قدر اندکی‌ست — خواه می‌رو خواه نی، هر دو یکی‌ست

هست دنیا چون نجاست سر به سر — خلق می‌میرند در وی در به در

صد هزاران خلق همچون کرم زرد — زار می‌میرند در دنیا به درد

ما اگر آخر درین میریم خوار — به که در عین نجاست زار زار

این طلب گر از تو و از من خطاست — گر بمیرم این دم از غم هم رواست

چون خطاها در جهان بسیار هست — یک خطا دیگر همان انگار هست

گر کسی را عشق بدنامی بود — به ز کنّاسی و حجّامی بود

گیرم این سودا ز طرّاری کم است — تو کمش گیر این مرا کمتر غم است

گر ازین دریا تو دل دریا کنی — چون نظر آری همه سودا کنی

گر کسی گوید غرورست این هوس — چون رسی آن‌جا تو چون نرسید کس

در غرور این هوس گر جان دهم — به که دل در خانه و دکّان نهم

این همه دیدیم و بشنیدیم ما — یک نفس از خود نگردیدیم ما

کار ما از خلق شد بر ما دراز — چند ازین مشت گدای بی‌نیاز

تا نمیری از خود و از خلق پاک — بر نیاید جان ما از حلق پاک

هرک او از خلق کلی مرده نیست — مرد او کو محرم این پرده نیست

محرم این پرده جان آگه است — زنده‌ای از خلق نامرد ره است

پای در نه گر تو هستی مرد کار — چون زنان دست آخر از دستان بدار

تو یقین دان کین طلب گر کافری‌ست — کار این‌ست این نه کار سرسری‌ست

بر درخت عشق بی‌برگی‌ست بار — هرک دارد برگ این گو سر درآر

عشق چون در سینهٔ منزل گرفت — جان آن کس راز هستی دل گرفت

مرد را این درد در خون افکند — سرنگون از پرده بیرون افکند

یک دمش با خویشتن نکند رها — بکشدش وانگاه خواهد خون‌بها

گر دهد آبیش، نبود بی‌زحیر — ور دهد نانش، به خون باشد خمیر

ور بود از ضعف عاجزتر ز مور — عشق بیش آرد برو هر لحظه زور

مرد چون افتاد در بحر خطر — کی خورد یک لقمه هرگز بی‌خبر

← Önceki 61 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı