☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب میکرد و خدا خطابش را لبیک گفت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک شبی روح الامین در سدره بود — بانگ لبیکی ز حضرت می‌شنود

بنده‌ای گفت این زمان می‌خواندش — می‌ندانم تا کسی می‌داندش

این قدر دانم که عالی بنده ایست — نفس او مرده است او دل زنده ایست

خواست تا بشناسد او را آن زمان — زو نگشت آگاه در هفت آسمان

در زمین گردید و در دریا بگشت — بار دیگر گرد عالم دربگشت

هم ندید آن بنده را، گفت ای خدای — سوی او آخر مرا راهی نمای

حق تعالی گفت عزم روم کن — در میان دیر شو معلوم کن

رفت جبرئیل و بدیدش آشکار — کان زمان می‌خواند بت را زارزار

جبرئیل آمد از آن حالت بجوش — سوی حضرت بازآمد در خروش

پس زفان بگشاد گفت ای بی‌نیاز — پرده کن در پیش من زین راز باز

آنک در دیری کند بت را خطاب — تو به لطف خود دهی او را جواب

حق تعالی گفت هست او دل سیاه — می‌نداند، زان غلط کردست راه

گر ز غفلت ره غلط کرد آن سقط — من چو می‌دانم نکردم ره غلط

هم کنون راهش دهم تا پیشگاه — لطف ما خواهد شد او را عذر خواه

این بگفت و راه جانش برگشاد — در خدا گفتن زفانش برگشاد

تا بدانی تو که این آن ملتست — کانچ اینجا می‌رود بی‌علتست

گر برین درگه نداری هیچ تو — هیچ نیست افکنده، کمتر پیچ تو

نه همه زهد مسلم می‌خرند — هیچ بر درگاه او هم می‌خرند

← Önceki 67 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı