☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت غافلی که عود می‌سوخت

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عود می‌سوخت آن یکی غافل بسی — آخ می‌زد از خوشی آنجا کسی

مرد را گفت آن عزیز نامدار — تا تو آخ گویی بسوخت این عود زار

دیگری گفتش که ای مرغ بلند — عشق دلبندی مرا کردست بند

عشق او آمد مرا در پیش کرد — عقل من بربود و کار خویش کرد

شد خیال روی او ره زن مرا — و آتشی زد در همه خرمن مرا

یک نفس بی او نمی‌یابم قرار — کفرم آید صبر کردن زان نگار

چون دلم در پس بود در خون خویش — راه چون گیرم من سرگشته پیش

وادیی در پیش می‌باید گرفت — صد بلا در بیش می‌باید گرفت

من زمانی بی‌رخ آن ماه روی — چون توانم بود هرگز راه جوی

دردم از دارو و درمان درگذشت — کار من از کفر و ایمان درگذشت

کفر من وایمان من از عشق اوست — آتشی در جان من از عشق اوست

گر ندارم من در این اندوه کس — هم دمم در عشق او اندوه بس

عشق او در خاک و در خونم فکند — زلف او از پرده بیرونم فکند

من چو بی‌طاقت شدم در کار او — یک نفس نشکیبم از دیدار او

خاک را هم غرقه در خون چون کنم — حال من اینست اکنون چون کنم

گفت ای دربند صورت مانده‌ای — پای تا سر در کدورت مانده‌ای

عشق صورت، نیست عشق معرفت — هست شهوت بازی ای حیوان صفت

هر جمالی را که نقصانی بود — مرد را از عشق تاوانی بود

هر جمالی را که خود نبود زوال — کفر باشد نیست گشتن زان جمال

صورتی از خلط و خون آراسته — کرده نام او مه ناکاسته

گر شود آن خلط و آن خون کم ازو — زشت‌تر نبود درین عالم ازو

آنک حسن او ز خلط و خون بود — دانی آخر کان نکویی چون بود

چند گردی گرد صورت عیب جوی — حسن در غیبست، حسن از غیب جوی

گر برافتد پرده از پیشان کار — نه همی دیار ماند نه دیار

محو گردد صورت آفاق کل — عزها کلی بدل گردد به ذل

دوستی صورتی مختصر — دشمنی گردد همه با یک دگر

وانک او را دوستی غیبیست — دوستی اینست کز بی عیبی است

هرچ نه این دوستی ره گیردت — بس پشیمانی که ناگه گیردت

← Önceki 91 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı