☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

خسروی می‌رفت در دشت شکار — گفت ای سگبان سگ تازی بیار

بود خسرو را سگی آموخته — جلدش از اکسون و اطلس دوخته

از گهر طوقی مرصع ساخته — فخر را در گردنش انداخته

از زرش خلخال و دست ابرنجنش — رشته ابریشمین در گردنش

شاه آن سگ را سگ بخرد گرفت — رشتهٔ آن سگ به دست خود گرفت

شاه می‌شد، در قفاش آن سگ دوان — در ره سگ بود لختی استخوان

سگ نمی‌شد کاستخوان افتاده بود — بنگرست آن شاه سگ استاده بود

آتش غیرت چنان بر شاه زد — کاتش اندر آن سگ گمراه زد

گفت آخر پیش چون من پادشاه — سوی غیری چون توان کردن نگاه

رشته را بگسست و گفتش این زمان — سر دهید این بی‌ادب را در جهان

گر بخوردی سوزن آن سگ صد هزار — بهترش بودی که بی‌آن رشته کار

مرد سگبان گفت سگ آراستست — جملهٔ اندام سگ پر خواستست

گرچه این سگ دشت و صحرا را سزاست — اطلس و زر و گهر ما را هواست

شاه گفتا هم چنان بگذار و رو — دل ز سیم و زر او بگذار و رو

تا اگر باخویش آید بعد ازین — خویش را آراسته بیند چنین

یادش آید کاشنایی یافتست — وز چو من شاهی جدایی یافتست

ای در اول آشنایی یافته — و آخر از غفلت جدایی یافته

پای در عشق حقیقی نه تمام — نوش کن با اژدها مردانه جام

زانکه اینجا پای داو اژدهاست — عاشقان را سربریدن خون بهاست

آنچ جان مرد را شوری دهد — اژدها را صورت موری دهد

عاشقانش گر یکی و گر صداند — در ره او تشنهٔ خون خوداند

← Önceki 94 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı