☪ Anlam Arayışı

← Mantıku't-Tayr

منطق‌الطیر › عذر آوردن مرغان › حکایت جنید که سر پسرش را بریدند

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مقتدای دین، جنید، آن بحر ژرف — یک شبی می‌گفت در بغداد حرف

حرفهایی کز بلندی آسمانش — سرنهادی تشنه دل در آستانش

داشت بس برنا، جنید راه بر — هم چو خورشید او یکی زیبا پسر

سر بریدند آن پسر را زار زار — پس میان جمعش افکندند خوار

چون بدید آن سر، جنید پاک باز — دم نزد، آن جمع را دل داد باز

گفت آن دیگی که امشب بس عظیم — برنهادم من در اسرار قدیم

در چنان دیگی گرم باید چنین — هم بود زین بیش و کم ناید ازین

دیگری گفتش که می‌ترسم ز مرگ — وادی دورست و من بی‌زاد و برگ

این چنین کز مرگ می‌ترسد دلم — جان برآید در نخستین منزلم

گر منم میر اجل با کار و بار — چون اجل آید بمیرم زار زار

هرکه خورد او از اجل یک تیغ دست — هم قلم شد تیغ و هم دستش شکست

ای دریغا کز جهانی دست و تیغ — جز دریغی نیست در دست، ای دریغ

هدهدش گفت ای ضعیف ناتوان — چند خواهد ماند مشتی استخوان

استخوانی چند در هم ساخته — مغز او در استخوان بگداخته

تو نمی دانی که عمرت بیش و کم — هست باقی از دو دم تا کی دژم

تو نمی دانی که هرکه زاد، مرد — شد به خاک و هرچ بودش باد برد

هم برای بودنت پرورده‌اند — هم برای بردنت آورده‌اند

هست گردون هم چو طشت سرنگون — وز شفق این طشت هر شب غرق خون

آفتاب تیغ زن در گشت او — این همه سر می‌برد در طشت او

تو اگر آلوده گر پاک آمدی — قطرهٔ آبی که با خاک آمدی

قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد — کی تواند کرد با دریا نبرد

گر تو عمری در جهان فرمان دهی — هم بسوزی هم بزاری جان دهی

← Önceki 96 / 226 Sonraki →

Anlam Arayışı