☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱ - سرآغاز

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

بشنو این نی چون شکایت می‌کند — از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نِیِستان تا مرا بُبْریده‌اند — در نَفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه‌شَرحه از فراق — تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش — باز جوید روزگارِ وصلِ خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم — جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظَنّ خود شد یار من — از درون من نجُست اَسرار من

سِرِّ من از نالهٔ من دور نیست — لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست — لیکْ کس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و نیست باد — هر که این آتش ندارد نیست باد

آتشِ عشق است کاندر نیْ فتاد — جوششِ عشق است کاندر میْ فتاد

نِی حریف هر که از یاری بُرید — پرده‌هایش پرده‌های ما درید

همچو نِی زَهری و تَریاقی که دید؟ — همچو نِی دَمساز و مشتاقی که دید؟

نِی حدیثِ راهِ پُرخون می‌کُند — قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند

مَحرمِ این هوش، جُز بی‌هوش نیست — مَر زبان را مُشتری جز گوش نیست

در غمِ ما روزها بیگاه شد — روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت، گو «رو، باک نیست — تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست»

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد — هر که بی‌روزی‌سْت، روزش دیر شد

در نیابد حالِ پُخته هیچ خام — پس سخن کوتاه باید والسّلام

بندْ بُگسَل، باش آزاد، ای پسر! — چند باشی بندِ سیم و بندِ زر

گر بریزی بَحر را در کوزه‌ای — چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای؟

کوزه‌ٔ چشمِ حریصان پُر نشد — تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد — او ز حرص و عیب، کُلّی پاک شد

شاد باش ای عشقِ خوش‌سودای ما — ای طبیبِ جمله علّت‌هایِ ما

ای دوایِ نَخوَت و ناموسِ ما — ای تو افلاطون و جالینوسِ ما

جسمِ خاک از عشق، بَر افلاک شد — کوهْ در رقص آمد و چالاک شد

عشقْ جانِ طور آمد عاشقا! — طور مست و «خَرَّ مُوسیٰ‏ صٰعِقا»

با لبِ دَمسازِ خود گر جُفتمی — همچو نی مَن گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا — بی‌زبان شد گر چه دارد صد نوا

چون که گُل رفت و گلستان درگذشت — نشنوی زآن پس ز بلبل سَرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای — زنده معشوق است و عاشق، مُرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او — او چو مرغی مانْد بی‌ پَرْ وایِ او

من چگونه هوش دارم پیش و پس — چون نباشد نورِ یارم پیش و پس؟

عشق خواهد کاین سخن بیرون بُوَد — آینهْ غَمّاز نَبْوَد، چون بُوَد؟

آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست؟ — زآن که زَنگار از رُخَش مُمتاز نیست

1 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı