☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۲۳ - حقیر و بی‌خصم دیدن دیده‌های حس صالح و ناقهٔ صالح علیه‌السلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ناقهٔ صالح بصورت بد شتر — پی بریدندش ز جهل آن قوم مر

از برای آب چون خصمش شدند — نان‌کور و آب‌کور ایشان بدند

ناقة الله آب خورد از جوی و میغ — آب حق را داشتند از حق دریغ

ناقهٔ صالح چو جسم صالحان — شد کمینی در هلاک طالحان

تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد — ناقةالله و سقیاها چه کرد

شحنهٔ قهر خدا زیشان بجست — خونبهای اشتری شهری درست

روح همچون صالح و تن ناقه است — روح اندر وصل و تن در فاقه است

روح صالح قابل آفات نیست — زخم بر ناقه بود بر ذات نیست

روح صالح قابل آزار نیست — نور یزدان سغبهٔ کفار نیست

حق از آن پیوست با جسمی نهان — تاش آزارند و بینند امتحان

بی‌خبر کآزار این آزار اوست — آب این خم متصل با آب جوست

زان تعلق کرد با جسمی اله — تا که گردد جمله عالم را پناه

ناقهٔ جسم ولی را بنده باش — تا شوی با روح صالح خواجه‌تاش

گفت صالح چونک کردید این حسد — بعد سه روز از خدا نقمت رسد

بعد سه روز دگر از جانستان — آفتی آید که دارد سه نشان

رنگ روی جمله‌تان گردد دگر — رنگ رنگ مختلف اندر نظر

روز اول رویتان چون زعفران — در دوم رو سرخ همچون ارغوان

در سوم گردد همه روها سیاه — بعد از آن اندر رسد قهر اله

گر نشان خواهید از من زین وعید — کرهٔ ناقه به سوی کُه دوید

گر توانیدش گرفتن چاره هست — ورنه خود مرغ امید از دام جست

کس نتانست اندر آن کره رسید — رفت در کهسارها شد ناپدید

گفت دیدیت آن قضا معلن شدست — صورت اومید را گردن زدست

کرهٔ ناقه چه باشد خاطرش — که بجا آرید ز احسان و برش

گر بجا آید دلش رستید از آن — ورنه نومیدیت و ساعد را گزان

چون شنیدند این وعید منکدر — چشم بنهادند و آن را منتظر

روز اول روی خود دیدند زرد — می‌زدند از ناامیدی آه سرد

سرخ شد روی همه روز دوم — نوبت اومید و توبه گشت گم

شد سیه روز سیم روی همه — حکم صالح راست شد بی ملحمه

چون همه در ناامیدی سر زدند — همچو مرغان در دو زانو آمدند

در نبی آورد جبریل امین — شرح این زانو زدن را جاثمین

زانو آن دم زن که تعلیمت کنند — وز چنین زانو زدن بیمت کنند

منتظر گشتند زخم قهر را — قهر آمد نیست کرد آن شهر را

صالح از خلوت بسوی شهر رفت — شهر دید اندر میان دود و نفت

ناله از اجزای ایشان می‌شنید — نوحه پیدا نوحه‌گویان ناپدید

ز استخوانهاشان شنید او ناله‌ها — اشک‌ریزان جانشان چون ژاله‌ها

صالح آن بشنید و گریه ساز کرد — نوحه بر نوحه‌گران آغاز کرد

گفت ای قومی به باطل زیسته — وز شما من پیش حق بگریسته

حق بگفته صبر کن بر جورشان — پندشان ده بس نماند از دورشان

من بگفته پند شد بند از جفا — شیر پند از مهر جوشد وز صفا

بس که کردید از جفا بر جای من — شیر پند افسرد در رگهای من

حق مرا گفته ترا لطفی دهم — بر سر آن زخمها مرهم نهم

صاف کرده حق دلم را چون سما — روفته از خاطرم جور شما

در نصیحت من شده بار دگر — گفته امثال و سخنها چون شکر

شیر تازه از شکر انگیخته — شیر و شهدی با سخن آمیخته

در شما چون زهر گشته آن سخن — زانک زهرستان بدیت از بیخ و بن

چون شوم غمگین که غم شد سرنگون — غم شما بودیت ای قوم حرون

هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند — ریش سر چون شد کسی مو بر کند

رو بخود کرد و بگفت ای نوحه‌گر — نوحه‌ات را می‌نیرزند آن نفر

کژ مخوان ای راست‌خوانندهٔ مبین — کیف آسی خلف قوم ظالمین

باز اندر چشم و دل او گریه یافت — رحمتی بی‌علتی در وی بتافت

قطره می‌بارید و حیران گشته بود — قطره‌ای بی‌علت از دریای جود

عقل او می‌گفت کین گریه ز چیست — بر چنان افسوسیان شاید گریست

بر چه می‌گریی بگو بر فعلشان — بر سپاه کینه‌توز بد نشان

بر دل تاریک پر زنگارشان — بر زبان زهر همچون مارشان

بر دم و دندان سگسارانه‌شان — بر دهان و چشم کزدم خانه‌شان

بر ستیز و تسخر و افسوسشان — شکر کن چون کرد حق محبوسشان

دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ — مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ

از پی تقلید و معقولات نقل — پا نهاده بر سر این پیر عقل

پیرخر نه جمله گشته پیر خر — از ریای چشم و گوش همدگر

از بهشت آورد یزدان بندگان — تا نمایدشان سقر پروردگان

← Önceki 123 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı