☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت یوسف هین بیاور ارمغان — او ز شرمِ این تقاضا زد فغان

گفت من چند ارمغان جستم ترا — ارمغانی در نظر نامد مرا

حبّه‌ای را جانب کان چون برم — قطره‌ای را سوی عمّان چون برم

زیره را من سوی کرمان آورم — گر به پیش تو دل و جان آورم

نیست تخمی کاندرین انبار نیست — غیر حُسن تو که آن را یار نیست

لایق آن دیدم که من آیینه‌ای — پیش تو آرم چو نور سینه‌ای

تا ببینی روی خوب خود در آن — ای تو چون خورشید شمع آسمان

آینه آوردمت ای روشنی — تا چو بینی روی خود یادم کنی

آینه بیرون کشید او از بغل — خوب را آیینه باشد مُشتغَل

آینهٔ هستی چه باشد نیستی — نیستی بر، گر تو ابله نیستی

هستی اندر نیستی بتوان نمود — مال‌داران بر فقیر آرند جود

آینهٔ صافی نان خود گرسنه‌ست — سوخته هم آینهٔ آتش‌زنه‌ست

نیستی و نقص هر جایی که خاست — آینهٔ خوبی جمله پیشه‌هاست

چونک جامه چست و دوزیده بود — مظهر فرهنگ درزی چون شود

ناتراشیده همی باید جذوع — تا دروگر اصل سازد یا فروع

خواجهٔ اشکسته‌بند آنجا رود — کاندر آنجا پای اشکسته بود

کی شود چون نیست رنجورِ نزار — آن جمالِ صنعت طب آشکار

خواری و دونی مسها بر ملا — گر نباشد کی نماید کیمیا

نقصها آیینهٔ وصف کمال — و آن حقارت آینهٔ عز و جلال

زانک ضد را ضد کند پیدا یقین — زانک با سرکه پدیدست انگبین

هر که نقص خویش را دید و شناخت — اندر استکمال خود ده‌اسپه تاخت

زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال — کو گمانی می‌برد خود را کمال

علتی بتر ز پندار کمال — نیست اندر جان تو ای ذو دلال

از دل و از دیده‌ات بس خون رود — تا ز تو این معجبی بیرون شود

علت ابلیس انا خیری بُدست — وین مرض در نفس هر مخلوق هست

گرچه خود را بس شکسته بیند او — آب صافی دان و سرگین زیر جو

چون بشوراند ترا در امتحان — آب سرگین رنگ گردد در زمان

در تگ جو هست سرگین ای فتی — گرچه جو صافی نماید مر ترا

هست پیر راه‌دان پر فطن — باغهای نفس کل را جوی کَن

جوی خود را کی تواند پاک کرد — نافع از علم خدا شد علم مرد

کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را — رو به جراحی سپار این ریش را

بر سر هر ریش جمع آمد مگس — تا نبیند قبح ریش خویش کس

آن مگس اندیشه‌ها وان مال تو — ریش تو آن ظلمت احوال تو

ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر — آن زمان ساکن شود درد و نفیر

تا که پندارد که صحت یافتست — پرتو مرهم بر آنجا تافتست

هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش — و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش

← Önceki 150 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı