☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

این سخن پایان ندارد خیز زید — بر براق ناطقه بربند قید

ناطقه چون فاضح آمد عیب را — می‌دراند پرده‌های غیب را

غیب مطلوب حق آمد چند گاه — این دهل‌زن را بران، بربند راه

تگ مران درکش عنان مستور به — هر کس از پندار خود مسرور به

حق همی‌خواهد که نومیدان او — زین عبادت هم نگردانند رو

هم باومیدی مشرف می‌شوند — چند روزی در رکابش می‌دوند

خواهد آن رحمت بتابد بر همه — بر بد و نیک از عموم مرحمه

حق همی‌خواهد که هر میر و اسیر — با رجا و خوف باشند و حذیر

این رجا و خوف در پرده بود — تا پس این پرده پرورده شود

چون دریدی پرده کو خوف و رجا — غیب را شد کر و فری بر ملا

بر لب جو برد ظنّی یک فتی — که سلیمانست ماهی‌گیر ما

گر ویست این از چه فردست و خفیست — ورنه سیمای سلیمانیش چیست

اندرین اندیشه می‌بود او دودل — تا سلیمان گشت شاه و مستقل

دیو رفت از ملک و تخت او گریخت — تیغ بختش خون آن شیطان بریخت

کرد در انگشتِ خود انگشتری — جمع آمد لشکر دیو و پری

آمدند از بهر نظاره رجال — در میانشان آنک بُد صاحب‌خیال

چون در انگشتش بدید انگشتری — رفت اندیشه و گمانش یکسری

وهم آنگاهست کان پوشیده است — این تحرّی از پی نادیده است

شد خیال غایب اندر سینه زفت — چونک حاضر شد خیال او برفت

گر سمای نور بی باریده نیست — هم زمین تار بی بالیده نیست

یؤمنون بالغیب می‌باید مرا — زان ببستم روزن فانی سرا

چون شکافم آسمان را در ظهور — چون بگویم هل تری فیها فطور

تا درین ظلمت تحرّی گسترند — هر کسی رو جانبی می‌آورند

مدتی معکوس باشد کارها — شحنه را دزد آورد بر دارها

تا که بس سلطان و عالی‌همّتی — بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی

بندگی در غیب آید خوب و گش — حفظ غیب آید در استعباد خوش

کو که مدح شاه گوید پیش او — تا که در غیبت بود او شرم‌رو

قلعه‌داری کز کنار مملکت — دور از سلطان و سایهٔ سلطنت

پاس دارد قلعه را از دشمنان — قلعه نفروشد به مالی بی‌کران

غایب از شه در کنار ثغرها — همچو حاضر او نگه دارد وفا

پیش شه او به بود از دیگران — که به خدمت حاضرند و جان‌فشان

پس به غیبت نیم ذره حفظ کار — به که اندر حاضری زان صد هزار

طاعت و ایمان کنون محمود شد — بعد مرگ اندر عیان مردود شد

چونک غیب و غایب و روپوش به — پس لبان بر بند و لب خاموش به

ای برادر دست وادار از سخن — خود خدا پیدا کند علم لدن

بس بود خورشید را رویش گواه — ای شیء اعظم الشاهد اله

نه بگویم چون قرین شد در بیان — هم خدا و هم مَلَک هم عالمان

یشهد الله و المَلَک و اهل العلوم — اِنَّهُ لا رَبَّ الّا مَن یَدوم

چون گواهی داد حق، کی بُد مَلَک؟ — تا شود اندر گواهی مشترک

زانک شعشاع و حضور آفتاب — بر نتابد چشم و دلهای خراب

چون خفاشی کو تفِ خورشید را — بر نتابد بسکلد اومید را

پس ملایک را چو ما هم یار دان — جلوه‌گر خورشید را بر آسمان

کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم — چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم

چون مه نو یا سه روزه یا که بدر — هر ملک دارد کمال و نور و قدر

ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع — بر مراتب هر ملک را آن شعاع

همچو پرهای عقول انسیان — که بسی فرقستشان اندر میان

پس قرین هر بشر در نیک و بد — آن ملک باشد که مانندش بود

چشم اعمش چونک خور را بر نتافت — اختر او را شمع شد تا ره بیافت

← Önceki 162 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı