☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت لیلی را خلیفه، کآن تویی؟ — کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟

از دگر خوبان تو افزون نیستی! — گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی

هر که بیدارست او در خواب‌تر — هست بیداریش از خوابش بتر

چون به حق بیدار نبود جانِ ما — هست بیداری چو در بندان ما

جان همه روز از لگدکوب خیال — وز زیان و سود وز خوفِ زوال

نی صفا می‌ماندش نی لطف و فَر — نی به سوی آسمان راهِ سفر

خفته آن باشد که او از هر خیال — دارد اومید و کند با او مَقال

دیو را چون حور بیند او به خواب — پس ز شهوت ریزد او با دیو آب

چون که تخم نسل را در شوره ریخت — او به خویش آمد خیال از وی گریخت

ضعفِ سر بیند از آن و تن پلید — آه از آن نقش پدید ناپدید

مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش — می‌دود بر خاک پرّان مرغ‌وش

ابلهی صیّاد آن سایه شود — می‌دود چندانکه بی‌مایه شود

بی‌خبر کان عکسِ آن مرغ هواست — بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست

تیر اندازد به سوی سایه او — ترکشش خالی شود از جست و جو

ترکش عُمرش تهی شد عمر رفت — از دویدن در شکارِ سایه تَفت

سایهٔ یزدان چو باشد دایه‌اش — وا رهاند از خیال و سایه‌اش

سایهٔ یزدان بود بنده‌یْ خدا — مرده او زین عالم و زنده‌یْ خدا

دامن او گیر زوتر بی‌گمان — تا رهی در دامن آخر زمان

«کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاست — کاو دلیل نورِ خورشیدِ خداست

اندرین وادی مرو بی این دلیل — «لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل

رو ز سایه آفتابی را بیاب — دامنِ شه شمس تبریزی بتاب

ره ندانی جانب این سور و عُرس — از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس

ور حسد گیرد ترا در رَه گلو — در حسد ابلیس را باشد غُلو

کاو ز آدم ننگ دارد از حسد — با سعادت جنگ دارد از حسد

عَقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست — ای خُنک آن کِش حسد همراه نیست

این جسد خانه‌یْ حسد آمد بدان — از حسد آلوده باشد خاندان

گر جسد خانه‌یْ حسد باشد ولیک — آن جسد را پاک کرد الله نیک

«طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی است — گنجِ نور است ار طلسمش خاکی است

چون کُنی بر بی‌حسد مکر و حسد — زان حسد دل را سیاهی‌ها رسد

خاک شو مردانِ حق را زیر پا — خاک بر سر کن حسد را همچو ما

← Önceki 17 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı