☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱ - سر آغاز (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مدتی این مثنوی تأخیر شد — مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو — خون نگردد شیر‌ِ شیرین‌، خوش شنو

چون ضیاء‌الحق حسام‌الدین عنان — باز گردانید ز اوج آسمان

چون به معراج حقایق رفته بود — بی‌بهارش غنچه‌ها ناکَفته بود

چون ز دریا سوی ساحل بازگشت — چنگ شعر مثنوی با‌ساز گشت

مثنوی که صیقل ارواح بود — بازگشتش روز استفتاح بود

مطلع تاریخ این سودا و سود — سال اندر ششصد و شصت و دو بود

بلبلی زینجا برفت و بازگشت — بهر صید این معانی باز گشت

ساعد شَه مسکن این باز باد — تا ابد بر خلق این در باز باد

آفت این در هوا و شهوت است — ورنه اینجا شربت اندر شربت است

این دهان بربند تا بینی عیان — چشم‌بند آن جهان حلق و دهان

ای دهان تو خود دهانهٔ دوزخی — وی جهان تو بر مثال برزخی

نور باقی پهلوی دنیای دون — شیر صافی پهلوی جوهای خون

چون درو گامی زنی بی احتیاط — شیر تو خون می‌شود از اختلاط

یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس — شد فراق صدر جنّت طوق نفس

همچو دیو از وی فرشته می‌گریخت — بهر نانی چند آب چشم ریخت

گرچه یک مو بُد گنه کو جسته بود — لیک آن مو در دو دیده رسته بود

بود آدم دیدهٔ نور قدیم — موی در دیده بود کوه عظیم

گر در آن آدم بکردی مشورت — در پشیمانی نگفتی معذرت

زانک با عقلی چو عقلی جفت شد — مانع بد فعلی و بد گفت شد

نفس با نفس دگر چون یار شد — عقل جزوی عاطل و بی‌کار شد

چون ز تنهایی تو نومیدی شوی — زیر سایهٔ یار خورشیدی شوی

رو بجو یار خدایی را تو زود — چون چنان کردی خدا یار تو بود

آنک در خلوت نظر بر دوخته‌ست — آخر آن را هم ز یار آموخته‌ست

خلوت از اغیار باید نه ز یار — پوستین بهر دی آمد نه بهار

عقل با عقل دگر دوتا شود — نور افزون گشت و ره پیدا شود

نفس با نفس دگر خندان شود — ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود

یار چشم تست ای مرد شکار — از خس و خاشاک او را پاک دار

هین به جاروبِ زبان گردی مکن — چشم را از خس ره‌آوردی مکن

چون که مؤمن آینهٔ مؤمن بود — روی او ز آلودگی ایمن بود

یار آیینه‌ست جان را در حزن — در رخ آیینه ای جان دم مزن

تا نپوشد روی خود را در دمت — دم فرو خوردن بباید هر دمت

کم ز خاکی چونک خاکی یار یافت — از بهاری صد هزار انوار یافت

آن درختی کو شود با یار جفت — از هوای خوش ز سر تا پا شکفت

در خزان چون دید او یار خلاف — در کشید او رو و سر زیر لحاف

گفت یار بد بلا آشفتن است — چونک او آمد طریقم خفتن است

پس بخسپم باشم از اصحاب کهف — به ز دقیانوس آن محبوس لهف

یقظه‌شان مصروف دقیانوس بود — خوابشان سرمایهٔ ناموس بود

خواب بیداری‌ست چون با دانش‌است — وای بیداری که با نادان نشست

چونک زاغان خیمه بر بهمن زدند — بلبلان پنهان شدند و تن زدند

زانک بی‌گلزار بلبل خامش است — غیبت خورشید بیداری‌کش است

آفتابا ترک این گلشن کنی — تا که تحت‌الارض را روشن کنی

آفتاب معرفت را نقل نیست — مشرق او غیر جان و عقل نیست

خاصه خورشید ِ‌کمالی کان سری‌ست — روز و شب کردار او روشن‌گری‌ست

مطلع شمس آی گر اسکندری — بعد از آن هرجا روی نیکو فری

بعد از آن هر‌جا روی مشرق شود — شرق‌ها بر مغربت عاشق شود

حس خفاشت سوی مغرب دوان — حس درپاشت سوی مشرق روان

راه حس راه خرانست ای سوار — ای خران را تو مزاحم‌، شرم دار

پنج حسی هست جز این پنج حس — آن چو زر سرخ و این حسها چو مس

اندر آن بازار که‌اهل محشرند — حس مس را چون حس زر کی خرند‌؟

حس ابدان قوُت ظلمت می‌خورد — حس جان از آفتابی می‌چرد

ای ببرده رخت حسها سوی غیب — دست چون موسی برون آور ز جیب

ای صفاتت آفتاب معرفت — و آفتاب چرخ بند یک صفت

گاه خورشیدی و گه دریا شوی — گاه کوه قاف و گه عنقا شوی

تو نه این باشی نه آن در ذات خویش — ای فزون از وهم‌ها وز بیش بیش

روح با علمست و با عقلست یار — روح را با تازی و ترکی چه کار‌؟

از تو ای بی‌نقش با چندین صور — هم مشبه هم موحد خیره‌سر

گه مشبه را موحد می‌کند — گه موحد را صور ره می‌زند

گه ترا گوید ز مستی بوالحسن — یا صغیر السن یا رطب البدن

گاه نقش خویش ویران می‌کند — آن پی تنزیه جانان می‌کند

← Önceki 175 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı