☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۱ - سر آغاز (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

چشم حس را هست مذهب اعتزال — دیدهٔ عقلست سنی در وصال

سخرهٔ حس‌اند اهل اعتزال — خویش را سنی نمایند از ضلال

هر که بیرون شد ز حس سنی وی‌است — اهل بینش چشم عقل خوش‌پی‌است

گر بدیدی حس حیوان شاه را — پس بدیدی گاو و خر الله را

گر نبودی حس دیگر مر ترا — جز حس حیوان ز بیرون هوا

پس بنی‌آدم مکرم کی بدی‌؟ — کی به حس مشترک محرم شدی‌؟

نامصور یا مصور گفتنت — باطل آمد بی ز صورت رَستنت

نامصور یا مصور پیش اوست — کو همه مغزست و بیرون شد ز پوست

گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج — ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج

پرده‌های دیده را داروی صبر — هم بسوزد هم بسازد شرح صدر

آینهٔ دل چون شود صافی و پاک — نقش‌ها بینی برون از آب و خاک

هم ببینی نقش و هم نقاش را — فرش دولت را و هم فراش را

چون خلیل آمد خیال یار من — صورتش بت‌، معنی او بت‌شکن

شکر یزدان را که چون او شد پدید — در خیالش جان خیال خود بدید

خاک درگاهت دلم را می‌فریفت — خاک بر وی کو ز خاکت می‌شکیفت

گفتم ار خوبم پذیرم این ازو — ورنه خود خندید بر من زشت‌رو

چاره آن باشد که خود را بنگرم — ورنه او خندد مرا من کی خرم

او جمیلست و محب للجمال — کی جوان نو گزیند پیر زال

خوب خوبی را کند جذب این بدان — طیبات و طیبین بر وی بخوان

در جهان هر چیز چیزی جذب کرد — گرم گرمی را کشید و سرد سرد

قسم باطل باطلان را می‌کشند — باقیان از باقیان هم سرخوشند

ناریان مر ناریان را جاذب‌اند — نوریان مر نوریان را طالب‌اند

چشم چون بستی ترا جان کندنیست — چشم را از نور روزن صبر نیست

چشم چون بستی تو را تاسه گرفت — نور چشم از نور روزن کی شکفت‌؟

تاسهٔ تو جذب نور چشم بود — تا بپیوندد به نور روز زود

چشم باز ار تاسه گیرد مر تو را — دان‌که چشم دل ببستی‌، بر گشا

آن تقاضای دو چشم دل شناس — کو همی‌جوید ضیای بی‌قیاس

چون فراق آن دو نور بی‌ثبات — تاسه آوردت گشادی چشمهات

پس فراق آن دو نور پایدار — تاسه می‌آرد مر آن را پاس دار

او چو می‌خواند مرا من بنگرم — لایق جذبم و یا بد پیکرم

گر لطیفی زشت را در پی کند — تسخری باشد که او بر وی کند

کی ببینم روی خود را ای عجب‌؟ — تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب‌؟

نقش جان خویش من جستم بسی — هیچ می‌ننمود نقشم از کسی

گفتم آخر آینه از بهر چیست — تا بداند هر کسی کو چیست و کیست

آینهٔ آهن برای پوست‌هاست — آینهٔ سیمای جان سنگی‌بهاست

آینهٔ جان نیست الا روی یار — روی آن یاری که باشد زان دیار

گفتم ای دل آینهٔ کلی بجو — رو به دریا‌، کار بر ناید به‌جو

زین طلب بنده به کوی تو رسید — درد مریم را به خرمابن کشید

دیدهٔ تو چون دلم را دیده شد — شد دل نادیده غرق دیده شد

آینهٔ کلی ترا دیدم ابد — دیدم اندر چشم تو من نقش خود

گفتم آخر خویش را من یافتم — در دو چشمش راه روشن یافتم

گفت وهمم کان خیال تست هان — ذات خود را از خیال خود بدان

نقش من از چشم تو آواز داد — که منم تو تو منی در اتحاد

کاندرین چشم منیر بی زوال — از حقایق راه کی یابد خیال‌؟

در دو چشم غیر من تو نقش خود — گر ببینی آن خیالی دان و رد

زانک سرمهٔ نیستی در می‌کشد — باده از تصویر شیطان می‌چشد

چشمشان خانهٔ خیالست و عدم — نیست‌ها را هست بیند لاجرم

چشم من چون سرمه دید از ذوالجلال — خانهٔ هستی‌ست نه خانهٔ خیال

تا یکی مو باشد از تو پیش چشم — در خیالت گوهری باشد چو یشم

یشم را آنگه شناسی از گهر — کز خیال خود کنی کلی عبر

یک حکایت بشنو ای گوهر‌شناس — تا بدانی تو عیان را از قیاس

← Önceki 176 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı