☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۳۰ - امتحان کردن خواجهٔ لقمان زیرکی لقمان را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

نی که لقمان را که بندهٔ پاک بود — روز و شب در بندگی چالاک بود

خواجه‌اش می‌داشتی در کار پیش — بهترش دیدی ز فرزندان خویش

زانک لقمان گرچه بنده‌زاد بود — خواجه بود و از هوا آزاد بود

گفت شاهی شیخ را اندر سخن — چیزی از بخشش ز من درخواست کن

گفت ای شه شرم ناید مر ترا — که چنین گویی مرا زین برتر آ

من دو بنده دارم و ایشان حقیر — وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

گفت شه آن دو چه‌اند این زلتست — گفت آن یک خشم و دیگر شهوتست

شاه آن دان کو ز شاهی فارغست — بی مه و خورشید نورش بازغست

مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست — هستی او دارد که با هستی عدوست

خواجهٔ لقمان بظاهر خواجه‌وش — در حقیقت بنده لقمان خواجه‌اش

در جهان بازگونه زین بسیست — در نظرشان گوهری کم از خسیست

مر بیابان را مفازه نام شد — نام و رنگی عقلشان را دام شد

یک گُرُه را خود مُعَرِف جامه است — در قبا گویند کو از عامه است

یک گُرُه را ظاهر سالوس زهد — نور باید تا بود جاسوس زهد

نور باید پاک از تقلید و غول — تا شناسد مرد را بی فعل و قول

در رود در قلب او از راه عقل — نقد او بیند نباشد بند نقل

بندگان خاص علام الغیوب — در جهان جان جواسیس القلوب

در درون دل در آید چون خیال — پیش او مکشوف باشد سر حال

در تن گنجشک چیست از برگ و ساز — که شود پوشیده آن بر عقل باز

آنک واقف گشت بر اسرار هو — سر مخلوقات چه بود پیش او

آنک بر افلاک رفتارش بود — بر زمین رفتن چه دشوارش بود

در کف داود کاهن گشت موم — موم چه بود در کف او ای ظلوم

بود لقمان بنده‌شکلی خواجه‌ای — بندگی بر ظاهرش دیباجه‌ای

چون رود خواجه به جای ناشناس — در غلام خویش پوشاند لباس

او بپوشد جامه‌های آن غلام — مر غلام خویش را سازد امام

در پیش چون بندگان در ره شود — تا نباید زو کسی آگه شود

گوید ای بنده تو رو بر صدر شین — من بگیرم کفش چون بندهٔ کهین

تو درشتی کن مرا دشنام ده — مر مرا تو هیچ توقیری منه

ترک خدمت خدمت تو داشتم — تا به غربت تخم حیلت کاشتم

خواجگان این بندگیها کرده‌اند — تا گمان آید که ایشان بنده‌اند

چشم‌پر بودند و سیر از خواجگی — کارها را کرده‌اند آمادگی

وین غلامان هوا بر عکس آن — خویشتن بنموده خواجهٔ عقل و جان

آید از خواجه ره افکندگی — ناید از بنده به غیر بندگی

پس از آن عالم بدین عالم چنان — تعبیتها هست بر عکس این بدان

خواجهٔ لقمان ازین حال نهان — بود واقف دیده بود از وی نشان

راز می‌دانست و خوش می‌راند خر — از برای مصلحت آن راه‌بر

مر ورا آزاد کردی از نخست — لیک خشنودی لقمان را بجست

زانک لقمان را مراد این بود تا — کس نداند سر آن شیر و فتی

چه عجب گر سِر ز بد پنهان کنی — این عجب که سِر ز خود پنهان کنی

کار پنهان کن تو از چشمان خود — تا بود کارت سلیم از چشم بد

خویش را تسلیم کن بر دام مزد — وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد

می‌دهند افیون به مرد زخم‌مند — تا که پیکان از تنش بیرون کنند

وقت مرگ از رنج او را می‌درند — او بدان مشغول شد جان می‌برند

چون به هر فکری که دل خواهی سپرد — از تو چیزی در نهان خواهند برد

پس بدان مشغول شو کان بهترست — تا ز تو چیزی برد کان کهترست

هرچه تحصیلی کنی ای معتنی — می در آید دزد از آن سو کایمنی

بار بازرگان چو در آب اوفتد — دست اندر کالهٔ بهتر زند

چونک چیزی فوت خواهد شد در آب — ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب

← Önceki 213 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı