☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۵۰ - تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

باغبانی چون نظر در باغ کرد — دید چون دزدان به باغ خود سه مرد

یک فقیه و یک شریف و صوفی‌ای — هر یکی شوخی بُدی، لایوفی‌ای

گفت با این‌ها مرا صد حجت است — لیک جمع‌اند و جماعت قوت است

برنیایم یک‌تنه با سه نفر — پس بِبُرَّمْشان نخست از همدگر

هر یکی را من به سویی افکنم — چونک تنها شد، سِبیلش برکنم

حیله کرد و کرد صوفی را به راه — تا کند یارانْش را با او تباه

گفت صوفی را: برو سوی وثاق — یک گلیم آور برای این رفاق

رفت صوفی، گفت خلوت با دو یار: — تو فقیه‌ای، وین شریفِ نامدار

ما به فتوی تو نانی می‌خوریم — ما به پرّ دانش تو می‌پریم

وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست — سید است، از خاندان مصطفاست

کیست آن صوفی، شکم‌خوار خسیس — تا بود با چون شما شاهان جلیس؟

چون بیاید، مر ورا پنبه کنید — هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید

باغ چه بْوَد؟ جان من آنِ شماست — ای شما بوده مرا چون چشمِ راست

وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت — آه، کز یاران نمی‌باید شکیفت

چون به ره کردند صوفی را و رفت — خصم شد اندر پیش با چوب زفت

گفت: ای سگ! صوفئی باشد که تیز — اندر آیی باغ ما تو از ستیز؟

این جُنَیدت ره نمود و بایزید؟ — از کدامین شیخ و پیرت این رسید؟

کوفت صوفی را چو تنها یافتش — نیم کشتش کرد و سر بشکافتش

گفت صوفی آن من بگذشت، لیک — ای رفیقان! پاس خود دارید نیک

مر مرا اغیار دانستید، هان — نیستم اغیارتر زین قَلتَبان

اینچ من خوردم، شما را خوردنی‌ست — وین چنین شربت جزای هر دنی‌ست

این جهان کوه است و گفت‌وگوی تو — از صدا هم باز آید سوی تو

چون ز صوفی گشت فارغ باغبان — یک بهانه کرد زان پس جنس آن

کای شریف من برو سوی وثاق — که ز بهر چاشت پختم من رُقاق

بر در خانه بگو قیماز را — تا بیارد آن رُقاق و قاز را

چون به ره کردش، بگفت: ای تیزبین — تو فقیه‌ای، ظاهر است این و یقین

او شریفی می‌کند دعوی سرد — مادر او را که داند تا که کرد؟

بر زن و بر فعل زن دل می‌نهید؟ — عقلِ ناقص وانگهانی اعتمید؟

خویشتن را بر علی و بر نبی — بسته است اندر زمانه بس غَبی

هر که باشد از زنا و زانیان — این برد ظن در حق ربّانیان

هر که برگردد سرش از چرخ‌ها — همچو خود گردنده بیند خانه را

آنچ گفت آن باغبان بوالفضول — حال او بُد، دور از اولاد رسول

گر نبودی او نتیجهٔ مرتدان — کی چنین گفتی برای خاندان؟

خواند افسون‌ها، شنید آن را فقیه — در پی‌اش رفت آن ستمکار سفیه

گفت: ای خر! اندر این باغت که خواند؟ — دزدی از پیغمبرت میراث ماند؟

شیر را بچه همی‌ماند بدو — تو به پیغمبر به چه مانی؟ بگو!

با شریف آن کرد مرد ملتجی — که کند با آل یاسین خارجی

تا چه کین دارند دایم دیو و غول — چون یزید و شمر با آل رسول؟

شد شریف از زخم آن ظالم خراب — با فقیه او گفت: ما جَستیم از آب

پای دار اکنون که ماندی فرد و کم — چون دهل شو،  زخم می‌خور در شکم

گر شریف و لایق و همدم نیم — از چنین ظالم تو را من کم نیم

مر مرا دادی بدین صاحب غرض — احمقی کردیِ تو را بئس العوض

شد از او فارغ، بیامد کای فقیه — چه فقیه‌ای، ای تو ننگ هر سفیه؟

فتوی‌ات این است ای بُبْریده‌دست؟ — کاندر آیی و نگویی امر هست؟

این چنین رخصت بخواندی در وسیط؟ — یا بُدست این مساله اندر محیط؟

گفت حق استت، بزن، دستت رسید — این سزای آنک از یاران برید

← Önceki 234 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı