← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۷۸ - فریفتن منافقان پیغامبر را علیه السلام تا به مسجد ضرارش برند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بر رسول حق فسونها خواندند — رخش دستان و حیل میراندند
آن رسول مهربان رحمکیش — جز تبسم جز بلی ناورد پیش
شکرهای آن جماعت یاد کرد — در اجابت قاصدان را شاد کرد
مینمود آن مکر ایشان پیش او — یک به یک زان سان که اندر شیر مو
موی را نادیده میکرد آن لطیف — شیر را شاباش میگفت آن ظریف
صد هزاران موی مکر و دمدمه — چشم خوابانید آن دم زان همه
راست میفرمود آن بحر کرم — بر شما من از شما مشفقترم
من نشسته بر کنار آتشی — با فروغ و شعلهٔ بس ناخوشی
همچو پروانه شما آن سو دوان — هر دو دست من شده پروانهران
چون بر آن شد تا روان گردد رسول — غیرت حق بانگ زد مشنو ز غول
کاین خبیثان مکر و حیلت کردهاند — جمله مقلوبست آنچ آوردهاند
قصد ایشان جز سیهرویی نبود — خیر دین کی جست ترسا و جهود
مسجدی بر جسر دوزخ ساختند — با خدا نرد دغاها باختند
قصدشان تفریق اصحاب رسول — فضل حق را کی شناسد هر فضول
تا جهودی را ز شام اینجا کشند — که به وعظ او جهودان سرخوشند
گفت پیغامبر که آری لیک ما — بر سر راهیم و بر عزم غزا
زین سفر چون باز گردم آنگهان — سوی آن مسجد روان گردم روان
دفعشان گفت و به سوی غزو تاخت — با دغایان از دغا نردی بباخت
چون بیامد از غزا باز آمدند — چنگ اندر وعدهٔ ماضی زدند
گفت حقش ای پیمبر فاش گو — عذر را ور جنگ باشد باش گو
گفتشان بس بد درون و دشمنید — تا نگویم رازهاتان تن زنید
چون نشانی چند از اسرارشان — در بیان آورد بد شد کارشان
قاصدان زو باز گشتند آن زمان — حاش لله حاش لله دمزنان
هر منافق مصحفی زیر بغل — سوی پیغامبر بیاورد از دغل
بهر سوگندان که ایمان جنتیست — زانک سوگند آن کژان را سنتیست
چون ندارد مرد کژ در دین وفا — هر زمانی بشکند سوگند را
راستان را حاجت سوگند نیست — زانک ایشان را دو چشم روشنیست
نقض میثاق و عهود از احمقیست — حفظ ایمان و وفا کار تقیست
گفت پیغامبر که سوگند شما — راست گیرم یا که سوگند خدا
باز سوگندی دگر خوردند قوم — مصحف اندر دست و بر لب مهر صوم
که به حق این کلام پاک راست — کان بنای مسجد از بهر خداست
اندر آنجا هیچ حیله و مکر نیست — اندر آنجا ذکر و صدق و یاربیست
گفت پیغامبر که آواز خدا — میرسد در گوش من همچون صدا
مهر بر گوش شما بنهاد حق — تا به آواز خدا نارد سبق
نک صریح آواز حق میآیدم — همچو صاف از درد میپالایدم
همچنانکه موسی از سوی درخت — بانگ حق بشنید کای مسعودبخت
از درخت انی انا الله میشنید — با کلام انوار میآمد پدید
چون ز نور وحی در میماندند — باز نو سوگندها میخواندند
چون خدا سوگند را خواند سپر — کی نهد اسپر ز کف پیگارگر
باز پیغامبر به تکذیب صریح — قد کذبتم گفت با ایشان فصیح