☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۹۷ - دعوی کردن آن شخص کی خدای تعالی مرا نمی‌گیرد به گناه و جواب گفتن شعیب علیه السلام مرورا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی می‌گفت در عهد شعیب — که خدا از من بسی دیدست عیب

چند دید از من گناه و جرمها — وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا

حق تعالی گفت در گوش شعیب — در جواب او فصیح از راه غیب

که بگفتی چند کردم من گناه — وز کرم نگرفت در جرمم اله

عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه — ای رها کرده ره و بگرفته تیه

چند چندت گیرم و تو بی‌خبر — در سلاسل مانده‌ای پا تا به سر

زنگِ توبرتوت ای دیگ سیاه — کرد سیمای درونت را تباه

بر دلت زنگار بر زنگارها — جمع شد تا کور شد ز اسرارها

گر زند آن دود بر دیگ نوی — آن اثر بنماید ار باشد جوی

زانک هر چیزی به ضد پیدا شود — بر سپیدی آن سیه رسوا شود

چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود — بعد ازین بر وی که بیند زود زود

مرد آهنگر که او زنگی بود — دود را با روش هم‌رنگی بود

مرد رومی کو کند آهنگری — رویش ابلق گردد از دودآوری

پس بداند زود تاثیر گناه — تا بنالد زود گوید ای اله

چون کند اصرار و بد پیشه کند — خاک اندر چشم اندیشه کند

توبه نندیشد دگر شیرین شود — بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود

آن پشیمانی و یا رب رفت ازو — شست بر آیینه زنگ پنج تو

آهنش را زنگها خوردن گرفت — گوهرش را زنگ کم کردن گرفت

چون نویسی کاغذ اسپید بر — آن نبشته خوانده آید در نظر

چون نویسی بر سر بنوشته خط — فهم ناید خواندنش گردد غلط

کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد — هر دو خط شد کور و معنیی نداد

ور سِیُم باره نویسی بر سرش — پس سیه کردی چو جان پر شرش

پس چه چاره جز پناه چاره‌گر — ناامیدی مس و اکسیرش نظر

ناامیدیها به پیش او نهید — تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید

چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت — زان دم جان در دل او گل شکفت

جان او بشنید وحی آسمان — گفت اگر بگرفت ما را کو نشان

گفت یا رب دفع من می‌گوید او — آن گرفتن را نشان می‌جوید او

گفت ستارم نگویم رازهاش — جز یکی رمز از برای ابتلاش

یک نشان آنک می‌گیرم ورا — آنک طاعت دارد و صوم و دعا

وز نماز و از زکات و غیر آن — لیک یک ذره ندارد ذوق جان

می‌کند طاعات و افعال سنی — لیک یک ذره ندارد چاشنی

طاعتش نغزست و معنی نغز نی — جوزها بسیار و در وی مغز نی

ذوق باید تا دهد طاعات بر — مغز باید تا دهد دانه شجر

دانهٔ بی‌مغز کی گردد نهال — صورت بی‌جان نباشد جز خیال

← Önceki 283 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı