← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر دوم › بخش ۹۶ - بقیهٔ قصهٔ ابراهیم ادهم بر لب آن دریا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
چون نفاذ امر شیخ آن میر دید — ز آمد ماهی شدش وجدی پدید
گفت اه ماهی ز پیران آگهست — شه تنی را کو لعین درگهست
ماهیان از پیر آگه ما بعید — ما شقی زین دولت و ایشان سعید
سجده کرد و رفت گریان و خراب — گشت دیوانه ز عشق فتح باب
پس تو ای ناشستهرو در چیستی — در نزاع و در حسد با کیستی
با دم شیری تو بازی میکنی — بر ملایک ترکتازی میکنی
بد چه میگویی تو خیر محض را — هین ترفع کم شمر آن خفض را
بد چه باشد مس محتاج مهان — شیخ کی بود کیمیای بیکران
مس اگر از کیمیا قابل نبد — کیمیا از مس هرگز مس نشد
بد چه باشد سرکشی آتشعمل — شیخ کی بود عین دریای ازل
دایم آتش را بترسانند از آب — آب کی ترسید هرگز ز التهاب
در رخ مه عیببینی میکنی — در بهشتی خارچینی میکنی
گر بهشت اندر روی تو خارجو — هیچ خار آنجا نیابی غیر تو
میبپوشی آفتابی در گلی — رخنه میجویی ز بدر کاملی
آفتابی که بتابد در جهان — بهر خفاشی کجا گردد نهان
عیبها از رد پیران عیب شد — غیبها از رشک ایشان غیب شد
باری ار دوری ز خدمت یار باش — در ندامت چابک و بر کار باش
تا از آن راهت نسیمی میرسد — آب رحمت را چه بندی از حسد
گرچه دوری دور میجنبان تو دم — حیث ما کنتم فولوا وجهکم
چون خری در گل فتد از گام تیز — دم بدم جنبد برای عزم خیز
جای را هموار نکند بهر باش — داند او که نیست آن جای معاش
حس تو از حس خر کمتر بدست — که دل تو زین وحلها بر نجست
در وحل تاویل و رخصت میکنی — چون نمیخواهی کز آن دل بر کنی
کین روا باشد مرا من مضطرم — حق نگیرد عاجزی را از کرم
خود گرفتستت تو چون کفتار کور — این گرفتن را نبینی از غرور
میگوند اینجایگه کفتار نیست — از برون جویید کاندر غار نیست
این همیگویند و بندش مینهند — او همیگوید ز من بی آگهند
گر ز من آگاه بودی این عدو — کی ندا کردی که آن کفتار کو