← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن یکی الله میگفتی شبی — تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
گفت شیطان: آخر ای بسیارگو — این همه الله را لبیک کو؟
مینیاید یک جواب از پیش تخت — چند الله میزنی با روی سخت
او شکستهدل شد و بنهاد سَر — دید در خواب او خضِر را در خُضر
گفت هین از ذکر چون وا ماندهای — چون پشیمانی از آن کهش خواندهای
گفت لبیکم نمیآید جواب — زان همیترسم که باشم رَدِ باب
گفت آن الله تو لبیک ماست — و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست
حیلهها و چارهجوییهای تو — جذب ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست — زیرِ هر یاربِّ تو لبیکهاست
جان جاهل زین دعا جز دور نیست — زانک یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قفل است و بند — تا ننالد با خدا وقت گزند
داد مر فرعون را صد ملک و مال — تا بکرد او دعوی عزّ و جلال
در همه عمرش ندید او درد سر — تا ننالد سوی حق آن بدگهر
داد او را جمله ملک این جهان — حق ندادش درد و رنج و اندُهان
درد آمد بهتر از ملک جهان — تا بخوانی مر خدا را در نهان
خواندن بیدرد از افسردگیست — خواندن با درد از دلبردگیست
آن کشیدن زیر لب آواز را — یاد کردن مبدأ و آغاز را
آن شده آواز صافی و حزین — ای خدا وی مستغاثو ای معین
نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست — زانک هر راغب اسیر رهزنیست
چون سگِ کهفی که از مردار رست — بر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قیامت میخورد او پیش غار — آب رحمت عارفانه بی تغار
ای بسا سگپوست کاو را نام نیست — لیک اندر پرده بی آن جام نیست
جان بده از بهر این جام ای پسر — بی جهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حَرَج — صبر کن کالصبر مفتاح الفرج
زین کمین، بی صبر و حزمی کس نرَست — حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خوردْ کاین زهرین گیاست — حزم کردن زور و نور انبیاست
کاه باشد کو به هر بادی جهد — کوه کی مر باد را وزنی نهد؟
هر طرف غولی همیخواند تو را — کای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم، همرهت باشم رفیق — من قلاووزم درین راه دقیق
نه قلاوزست و نه ره داند او — یوسفا کم رو سویِ آن گرگخو
حزم این باشد که نفریبد تو را — چرب و نوش و دامهای این سرا
که نه چربِش دارد و نه نوش او — سِحر خواند، میدمد در گوش او
که بیا مهمان ما ای روشنی — خانه آن تست و تو آن منی
حزم آن باشد که گویی تُخمهام — یا سقیمم خستهٔ این دخمهام
یا سرم دردست درد سر بِبَر — یا مرا خواندهست آن خالو پِسَر
زانک یک نوشت دهد با نیشها — که بکارد در تو نوشش ریشها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد — ماهیا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود کی دهد آن پر حیَل — جوز پوسیدهست گفتار دغل
ژغژغ آن عقل و مغزت را برد — صد هزاران عقل را یک نشمرد
یار تو خرجین تست و کیسهات — گر تو رامینی مجو جز ویسهات
ویسه و معشوق تو هم ذات تست — وین برونیها همه آفات تست
حزم آن باشد که چون دعوت کنند — تو نگویی مست و خواهان منند
دعوت ایشان صفیر مرغ دان — که کند صیاد در مکمن نهان
مرغ مرده پیش بنهاده که این — میکند این بانگ و آواز و حنین
مرغ پندارد که جنس اوست او — جمع آید، بَر دَرَدْشان پوست او
جز مگر مرغی که حزمش داد حق — تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق
هست بی حزمی پشیمانی یقین — بشنو این افسانه را در شرح این