☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آن یکی الله می‌گفتی شبی — تا که شیرین می‌شد از ذکرش لبی

گفت شیطان: آخر ای بسیارگو — این همه الله را لبیک کو؟

می‌نیاید یک جواب از پیش تخت — چند الله می‌زنی با روی سخت

او شکسته‌دل شد و بنهاد سَر — دید در خواب او خضِر را در خُضر

گفت هین از ذکر چون وا مانده‌ای — چون پشیمانی از آن که‌ش خوانده‌ای

گفت لبیکم نمی‌آید جواب — زان همی‌ترسم که باشم رَدِ باب

گفت آن الله تو لبیک ماست — و آن نیاز و درد و سوزت، پیک ماست

حیله‌ها و چاره‌جویی‌های تو — جذب ما بود و گشاد این پای تو

ترس و عشق تو کمند لطف ماست — زیرِ هر یا‌ربِّ تو لبیک‌هاست

جان جاهل زین دعا جز دور نیست — زانک یا رب گفتنش دستور نیست

بر دهان و بر دلش قفل است و بند — تا ننالد با خدا وقت گزند

داد مر فرعون را صد ملک و مال — تا بکرد او دعوی عزّ و جلال

در همه عمرش ندید او درد سر — تا ننالد سوی حق آن بدگهر

داد او را جمله ملک این جهان — حق ندادش درد و رنج و اندُهان

درد آمد بهتر از ملک جهان — تا بخوانی مر خدا را در نهان

خواندن بی‌درد از افسردگی‌ست — خواندن با درد از دل‌بردگی‌ست

آن کشیدن زیر لب آواز را — یاد کردن مبدأ و آغاز را

آن شده آواز صافی و حزین — ای خدا وی مستغاث‌و ای معین

نالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیست — زانک هر راغب اسیر ره‌زنی‌ست

چون سگِ کهفی که از مردار رست — بر سر خوان شهنشاهان نشست

تا قیامت می‌خورد او پیش غار — آب رحمت عارفانه بی تغار

ای بسا سگ‌پوست کاو را نام نیست — لیک اندر پرده بی آن جام نیست

جان بده از بهر این جام ای پسر — بی جهاد و صبر کی باشد ظفر

صبر کردن بهر این نبود حَرَج — صبر کن کالصبر مفتاح الفرج

زین کمین، بی صبر و حزمی کس نرَست — حزم را خود صبر آمد پا و دست

حزم کن از خوردْ کاین زهرین گیا‌ست — حزم کردن زور و نور انبیا‌ست

کاه باشد کو به هر بادی جهد — کوه کی مر باد را وزنی نهد‌؟

هر طرف غولی همی‌خواند تو را — کای برادر راه خواهی هین بیا

ره نمایم‌، همرهت باشم رفیق — من قلاووزم درین راه دقیق

نه قلاوز‌ست و نه ره داند او — یوسفا کم رو سویِ آن گرگ‌خو

حزم این باشد که نفریبد تو را — چرب و نوش و دام‌های این سرا

که نه چربِش دارد و نه نوش او — سِحر خواند، می‌دمد در گوش او

که بیا مهمان ما ای روشنی — خانه آن تست و تو آن منی

حزم آن باشد که گویی تُخمه‌ام — یا سقیمم خستهٔ این دخمه‌ام

یا سرم دردست درد سر بِبَر — یا مرا خوانده‌ست آن خالو پِسَر

زانک یک نوشت دهد با نیش‌ها — که بکارد در تو نوشش ریش‌ها

زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد — ماهیا او گوشت در شستت دهد

گر دهد خود کی دهد آن پر حیَل — جوز پوسیده‌ست گفتار دغل

ژغژغ آن عقل و مغزت را برد — صد هزاران عقل را یک نشمرد

یار تو خرجین تست و کیسه‌ات — گر تو رامینی مجو جز ویسه‌ات

ویسه و معشوق تو هم ذات تست — وین برونی‌ها همه آفات تست

حزم آن باشد که چون دعوت کنند — تو نگویی مست و خواهان منند

دعوت ایشان صفیر مرغ دان — که کند صیاد در مکمن نهان

مرغ مرده پیش بنهاده که این — می‌کند این بانگ و آواز و حنین

مرغ پندارد که جنس اوست او — جمع آید، بَر دَرَدْشان پوست او

جز مگر مرغی که حزمش داد حق — تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق

هست بی حزمی پشیمانی یقین — بشنو این افسانه را در شرح این

← Önceki 308 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı