← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
شد ز حد هین بازگرد ای یار گُرد — روستایی خواجه را بین خانه برد
قصهٔ اهل سبا یک گوشه نه — آن بگو کان خواجه چون آمد به ده
روستایی در تملق شیوه کرد — تا که حزم خواجه را کالیوه کرد
از پیام اندر پیام او خیره شد — تا زلال حزم خواجه تیره شد
هم ازینجا کودکانش در پسند — نرتع و نلعب به شادی میزدند
همچو یوسف کهش ز تقدیر عجب — نرتع و نلعب ببرد از ظل اَب
آن نه بازی، بلکه جانبازیست آن — حیله و مکر و دغاسازیست آن
هرچه از یارت جدا اندازد آن — مشنو آن را کان زیان دارد زیان
گر بود آن سودِ صد در صد، مگیر — بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر
این شنو که چند یزدان زجر کرد — گفت اصحاب نبی را گرم و سرد
زانک بر بانگ دهل در سال تنگ — جمعه را کردند باطل بیدرنگ
تا نباید دیگران ارزان خرند — زان جلب صرفه ز ما ایشان برند
ماند پیغامبر به خلوت در نماز — با دو سه درویش ثابت پر نیاز
گفت طبل و لهو و بازرگانیی — چونتان ببرید از ربانیی
قد فضضتم نحو قمح هائما — ثم خلیتم نبیا قائما
بهر گندم تخم باطل کاشتید — و آن رسول حق را بگذاشتید
صحبت او «خیرٌ مِن لهو»ست و مال — بین کهرا بگذاشتی؟ چشمی بمال
خود نشد حرص شما را این یقین — که منم رزاق و خیر الرازقین
آنکه گندم را ز خود روزی دهد — کی توکّلهات را ضایع نهد؟
از پی گندم جدا گشتی از آن — که فرستادهست گندم ز آسمان