← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
نفسِ خود را کُش جهان را زنده کُن — خواجه را کشتست او را بنده کُن
مدعیِ گاو، نفس تُست هین — خویشتن را خواجه کردست و مِهین
آن کشندهٔ گاو، عقل تُست رو — بر کشنده گاوِ تن منکر مشو
عقل اسیرست و همی خواهد ز حق — روزیی بی رنج و نعمت بر طَبَق
روزی بی رنج او موقوف چیست — آنکِ بُکشد گاو را کاصل بدیست
نفس گوید چون کُشی تو گاو من — زانک گاوِ نفس باشد نقش تن
خواجهزادهٔ عقل مانده بینوا — نفسِ خونی خواجه گشت و پیشوا
روزیِ بیرنج میدانی که چیست — قوتِ ارواحست و ارزاق نبیست
لیک موقوفست بر قربان گاو — گنج اندر گاو دان ای کُنجکاو
دوش چیزی خوردهام ور نه تمام — دادمی در دست فهم تو زمام
دوش چیزی خوردهام افسانه است — هرچه میآید ز پنهان خانه است
چشم بر اسباب از چه دوختیم — گر ز خوشچشمان کرشم آموختیم
هست بر اسباب اسبابی دگر — در سبب منگر در آن افکن نظر
انبیا در قطع اسباب آمدند — معجزات خویش بر کیوان زدند
بیسبب مر بحر را بشکافتند — بی زراعت چاشِ گندم یافتند
ریگها هم آرد شد از سعیشان — پشم بز ابریشم آمد کشکشان
جمله قرآن هست در قطع سبب — عز درویش و هلاک بولهب
مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند — لشکرِ زفتِ حبش را بشکند
پیل را سوراخ سوراخ افکند — سنگِ مرغی کو به بالا پر زند
دُمِ گاوِ کشته بر مقتول زن — تا شود زنده همان دَم در کفن
حلقببریده جهد از جای خویش — خون خود جوید ز خونپالای خویش
همچنین ز آغاز قرآن تا تمام — رفضِ اسبابست و علت والسلام
کشفِ این نه از عقل کارافزا شود — بندگی کن تا تورا پیدا شود
بند معقولات آمد فلسفی — شهسوار عقلِ عقل آمد صفی
عقلِ عقلت مغز و عقلِ تست پوست — معدهٔ حیوان همیشه پوستجوست
مغزجوی از پوست دارد صد ملال — مغز نغزان را حلال آمد حلال
چونک قشر عقل صد برهان دهد — عقل کل کی گام بی ایقان نهد
عقل دفترها کند یکسر سیاه — عقلِ عقل آفاق دارد پر ز ماه
از سیاهی و سپیدی فارغست — نورِ ماهش بر دل و جان بازغست
این سیاه و این سپید ار قدر یافت — زان شب قدرست کاختروار تافت
قیمت همیان و کیسه از زرست — بی ز زر همیان و کیسه ابترست
همچنانک قدر تن از جان بود — قدر جان از پرتو جانان بود
گر بُدی جان زنده بی پرتو کنون — هیچ گفتی کافران را مَیتِّون
هین بگو که ناطقه جو میکَنَد — تا به قرنی بعد ما آبی رسد
گرچه هر قرنی سخنآری بود — لیک گفت سالفان یاری بود
نه که هم توریت و انجیل و زبور — شد گواه صدق قرآن ای شکور
روزی بیرنج جو و بیحسیب — کز بهشتت آورد جبریل سیب
بلک رزقی از خداوند بهشت — بیصُداع باغبان بی رنج کِشت
زانک نفع نان در آن نان دادِ اوست — بدهدت آن نفع بی تُوْسیطِ پوست
ذوق پنهان نقش نان چون سفرهایست — نان بی سفره ولی را بهرهایست
رزق جانی کی بری با سعی و جست — جز به عدل شیخ کو داود تست
نفس چون با شیخ بیند کام تو — از بن دندان شود او رام تو
صاحب آن گاو رام آنگاه شد — کز دَمِ داود او آگاه شد
عقل گاهی غالب آید در شکار — برسگ نفست که باشد شیخ یار
نفس اژدرهاست با صد زور و فن — روی شیخ او را زمرد دیده کَن
گر تو صاحب گاو را خواهی زبون — چون خران سیخش کن آن سو ای حرون
چون به نزدیک ولی الله شود — آن زبان صد گزش کوته شود
صد زبان و هر زبانش صد لغت — زرق و دستانش نیاید در صفت
مدعی گاوِ نفس آمد فصیح — صد هزاران حجت آرد ناصحیح
شهر را بفریبد الا شاه را — ره نتاند زد شه آگاه را
نفس را تسبیح و مُصحف در یمین — خنجر و شمشیر اندر آستین
مُصحف و سالوس او باور مکن — خویش با او همسِر و همسَر مکن
سوی حوضت آورد بهر وضو — واندر اندازد تورا در قعر او
عقل نورانی و نیکو طالبست — نفسِ ظلمانی برو چون غالبست؟
زانک او در خانهٔ عقلِ تو غریب — بر درِ خود سگ بود شیرِ مهیب
باش تا شیران سوی بیشه روند — وین سگان کور آنجا بگروند
مکر نفس و تن نداند عام شهر — او نگردد جز بهوحی القلب قهر
هر که جنس اوست یار او شود — جز مگر داود کان شیخت بود
کو مبدل گشت و جنس تن نماند — هر که را حق در مقام دل نشاند
خلق جمله علتیاند از کمین — یار علت میشود علت یقین
هر خسی دعوی داودی کند — هر که بی تمییز کف در وی زند
از صیادی بشنود آواز طیر — مرغ ابله میکند آن سوی سیر
نَقد را از نَقل نشناسد غویست — هین ازو بگریز اگر چه معنویست
رُسته و بر بسته پیش او یکیست — گر یقین دعوی کند او در شکیست
این چنین کس گر ذکی مطلقست — چونش این تمییز نبود احمقست
هین ازو بگریز چون آهو ز شیر — سوی او مشتاب ای دانا دلیر