← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
سیزده پیغامبر آنجا آمدند — گمرهان را جمله رهبر میشدند
که هله نعمت فزون شد شکر کو — مرکب شکر ار بخسپد حرکوا
شکر منعم واجب آید در خرد — ورنه بگشاید در خشم ابد
هین کرم بینید وین خود کس کند — کز چنین نعمت به شکری بس کند
سر ببخشد شکر خواهد سجدهای — پا ببخشد شکر خواهد قعدهای
قوم گفته شکر ما را برد غول — ما شدیم از شکر و از نعمت ملول
ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا — که نه طاعتمان خوش آید نه خطا
ما نمیخواهیم نعمتها و باغ — ما نمیخواهیم اسباب و فراغ
انبیا گفتند در دل علتیست — که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علت شود — طعمه در بیمار کی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مصر — جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشیها آمدی — گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی
هر که اوشد آشنا و یار تو — شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم — پیش تو او بس مهاست و محترم
این هم از تاثیر آن بیماریست — زهر او در جمله جفتان ساریست
دفع آن علت بباید کرد زود — که شکر با آن حدث خواهد نمود
هر خوشی کاید به تو ناخوش شود — آب حیوان گر رسد آتش شود
کیمیای مرگ و جسکست آن صفت — مرگ گردد زان حیاتت عاقبت
بس غدایی که ز وی دل زنده شد — چون بیامد در تن تو گنده شد
بس عزیزی که بناز اشکار شد — چون شکارت شد بر تو خوار شد
آشنایی عقل با عقل از صفا — چون شود هر دم فزون باشد ولا
آشنایی نفس با هر نفس پست — تو یقین میدان که دم دم کمترست
زانک نفسش گرد علت میتند — معرفت را زود فاسد میکند
گر نخواهی دوست را فردا نفیر — دوستی با عاقل و با عقل گیر
از سموم نفس چون با علتی — هر چه گیری تو مرض را آلتی
گر بگیری گوهری سنگی شود — ور بگیری مهر دل جنگی شود
ور بگیری نکتهٔ بکری لطیف — بعد درکت گشت بیذوق و کثیف
که من این را بس شنیدم کهنه شد — چیز دیگر گو به جز آن ای عضد
چیز دیگر تازه و نو گفته گیر — باز فردا زان شوی سیر و نفیر
دفع علت کن چو علت خو شود — هرحدیثی کهنه پیشت نو شود
تا که از کهنه برآرد برگ نو — بشکفاند کهنه صد خوشه ز گو
ما طبیبانیم شاگردان حق — بحر قلزم دید ما را فانفلق
آن طبیبان طبیعت دیگرند — که به دل از راه نبضی بنگرند
ما به دل بی واسطه خوش بنگریم — کز فراست ما به عالی منظریم
آن طبیبان غذااند و ثمار — جان حیوانی بدیشان استوار
ما طبیبان فعالیم و مقال — ملهم ما پرتو نور جلال
کین چنین فعلی ترا نافع بود — و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود
اینچنین قولی ترا پیش آورد — و آنچنان قولی ترا نیش آورد
آن طبیبان را بود بولی دلیل — وین دلیل ما بود وحی جلیل
دستمزدی می نخواهیم از کسی — دستمزد ما رسد از حق بسی
هین صلا بیماری ناسور را — داروی ما یک بیک رنجور را