☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت حمزه چونک بودم من جوان — مرگ می‌دیدم وداع این جهان

سوی مردن کس به رغبت کی رود — پیش اژدرها برهنه کی شود

لیک از نور محمد من کنون — نیستم این شهر فانی را زبون

از برون حس لشکرگاه شاه — پر همی‌بینم ز نور حق سپاه

خیمه در خیمه طناب اندر طناب — شکر آنک کرد بیدارم ز خواب

آنک مردن پیش چشمش تهلکه‌ست — امر لا تلقوا بگیرد او به دست

و آنک مردن پیش او شد فتح باب — سارعوا آید مرورا در خطاب

الحذر ای مرگ‌بینان بارعوا — العجل ای حشربینان سارعوا

الصلا ای لطف‌بینان افرحوا — البلا ای قهربینان اترحوا

هر که یوسف دید جان کردش فدی — هر که گرگش دید برگشت از هدی

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست — پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست

پیش ترک آیینه را خوش رنگی‌است — پیش زنگی آینه هم زنگی‌است

آنک می‌ترسی ز مرگ اندر فرار — آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار

روی زشت تست نه رخسار مرگ — جان تو همچون درخت و مرگ برگ

از تو رُسته‌ست اَر نکوی‌ست اَر بَدست — ناخوش و خوش، هر ضمیر‌ت، از خودست

گَر به «خار»ی خسته‌ای، خود کِشته‌ای — وَر «حریر» و «قَز» دَری، خود رِشته‌ای

دانک نبود فعل همرنگ جزا — هیچ خدمت نیست همرنگ عطا

مزد مزدوران نمی‌ماند به‌کار — کان عرض وین جوهر‌ست و پایدار

آن همه سختی و زورست و عرق — وین همه سیم است و زر‌ست و طبق

گر ترا آید ز جایی تهمتی — کرد مظلومت دعا در محنتی

تو همی‌گویی که من آزاده‌ام — بر کسی من تهمتی ننهاده‌ام

تو گناهی کرده‌ای شکل دگر — دانه کشتی‌، دانه کی ماند به بر‌؟

او زنا کرد و جزا صد چوب بود — گوید او ‌«من کی زدم کس را به‌عود‌؟‌»

نه جزای آن زنا بود این بلا‌؟ — چوب کی ماند زنا را در خلا‌؟

مار کی ماند عصا را‌ ای کلیم — درد کی ماند دوا‌ را‌ ای حکیم

تو به جای آن عصا آب منی — چون بیفکندی شد آن شخص سنی

یار شد یا مار شد آن آب تو — زان عصا چونست این اعجاب تو

هیچ ماند آب آن فرزند را‌؟ — هیچ ماند نیشکر مر قند را‌؟

چون سجودی یا رکوعی مرد کشت — شد در آن عالم سجود او بهشت

چونک پرید از دهانش حمد حق — مرغ جنت ساختش رب‌الفلق

حمد و تسبیحت نماند مرغ را — گرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا

چون ز دستت رست ایثار و زکات — گشت این دست آن طرف نخل و نبات

آب صبرت جوی آب خلد شد — جوی شیر خلد مهر تست و ود

ذوق طاعت گشت جوی انگبین — مستی و شوق تو جوی خمر بین

این سبب‌ها آن اثر‌ها را نماند — کس نداند چونش جای آن نشاند

این سبب‌ها چون به فرمان تو بود — چار جو هم مر ترا فرمان نمود

هر طرف خواهی روانش می‌کنی — آن صفت چون بُد چنانش می‌کنی

چون منی تو که در فرمان تست — نسل آن در امر تو آیند چست

می‌دود بر امر تو فرزند نو — که منم جزوت که کردی‌اش گرو

آن صفت در امر تو بود این جهان — هم در امر تست آن جوها روان

آن درختان مر ترا فرمان‌برند — کان درختان از صفاتت با‌بَرَند

چون به امر تست اینجا این صفات — پس در امر تست آنجا آن جزات

چون ز دستت زخم بر مظلوم رست — آن درختی گشت ازو زقوم رست

چون ز خشم آتش تو در دل‌ها زدی — مایهٔ نار جهنم آمدی

آتشت اینجا چو آدم‌سوز بود — آنچ از وی زاد مرد افروز بود

آتش تو قصد مردم می‌کند — نار کز وی زاد بر مردم زند

آن سخن‌های چو مار و کزدمت — مار و کزدم گشت و می‌گیرد دمت

اولیا را داشتی در انتظار — انتظار رستخیز‌ت گشت یار

وعدهٔ فردا و پس‌فردای تو — انتظار حشرت آمد وای تو

منتظر مانی در آن روز دراز — در حساب و آفتاب جان‌گداز

که‌آسمان را منتظر می‌داشتی — تخم ‌«فردا ره روم‌» می‌کاشتی

خشم تو تخم سعیر دوزخ است — هین بکش این دوزخت را کاین فخ است

کشتن این نار نبود جز به نور — نورک اطفا نارنا نحن الشکور

گر تو بی نوری کنی حلمی بدست — آتشت زنده‌ست و در خاکستر‌ست

آن تکلف باشد و روپوش هین — نار را نکشد به غیر نور دین

تا نبینی نور دین آمن مباش — که‌آتش پنهان شود یک روز فاش

نور آبی دان و هم در آب چفس — چونک داری آب از آتش مترس

آب آتش را کشد کآتش به خو — می‌بسوزد نسل و فرزندان او

سوی آن مرغابیان رو روز چند — تا ترا در آب حیوانی کشند

مرغ خاکی مرغ آبی هم‌تنند — لیک ضدانند آب و روغنند

هر یکی مر اصل خود را بنده‌اند — احتیاطی کن به‌هم ماننده‌اند

همچنانک وسوسه و وحی الست — هر دو معقولند لیکن فرق هست

هر دو دلالان بازار ضمیر — رخت‌ها را می‌ستایند ای امیر

گر تو صراف دلی فکرت شناس — فرق کن سر دو فکر چون نخاس

ور ندانی این دو فکرت از گمان — لا خلابه گوی و مشتاب و مران

← Önceki 471 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı