← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت حمزه چونک بودم من جوان — مرگ میدیدم وداع این جهان
سوی مردن کس به رغبت کی رود — پیش اژدرها برهنه کی شود
لیک از نور محمد من کنون — نیستم این شهر فانی را زبون
از برون حس لشکرگاه شاه — پر همیبینم ز نور حق سپاه
خیمه در خیمه طناب اندر طناب — شکر آنک کرد بیدارم ز خواب
آنک مردن پیش چشمش تهلکهست — امر لا تلقوا بگیرد او به دست
و آنک مردن پیش او شد فتح باب — سارعوا آید مرورا در خطاب
الحذر ای مرگبینان بارعوا — العجل ای حشربینان سارعوا
الصلا ای لطفبینان افرحوا — البلا ای قهربینان اترحوا
هر که یوسف دید جان کردش فدی — هر که گرگش دید برگشت از هدی
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست — پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پیش ترک آیینه را خوش رنگیاست — پیش زنگی آینه هم زنگیاست
آنک میترسی ز مرگ اندر فرار — آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
روی زشت تست نه رخسار مرگ — جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رُستهست اَر نکویست اَر بَدست — ناخوش و خوش، هر ضمیرت، از خودست
گَر به «خار»ی خستهای، خود کِشتهای — وَر «حریر» و «قَز» دَری، خود رِشتهای
دانک نبود فعل همرنگ جزا — هیچ خدمت نیست همرنگ عطا
مزد مزدوران نمیماند بهکار — کان عرض وین جوهرست و پایدار
آن همه سختی و زورست و عرق — وین همه سیم است و زرست و طبق
گر ترا آید ز جایی تهمتی — کرد مظلومت دعا در محنتی
تو همیگویی که من آزادهام — بر کسی من تهمتی ننهادهام
تو گناهی کردهای شکل دگر — دانه کشتی، دانه کی ماند به بر؟
او زنا کرد و جزا صد چوب بود — گوید او «من کی زدم کس را بهعود؟»
نه جزای آن زنا بود این بلا؟ — چوب کی ماند زنا را در خلا؟
مار کی ماند عصا را ای کلیم — درد کی ماند دوا را ای حکیم
تو به جای آن عصا آب منی — چون بیفکندی شد آن شخص سنی
یار شد یا مار شد آن آب تو — زان عصا چونست این اعجاب تو
هیچ ماند آب آن فرزند را؟ — هیچ ماند نیشکر مر قند را؟
چون سجودی یا رکوعی مرد کشت — شد در آن عالم سجود او بهشت
چونک پرید از دهانش حمد حق — مرغ جنت ساختش ربالفلق
حمد و تسبیحت نماند مرغ را — گرچه نطفهٔ مرغ بادست و هوا
چون ز دستت رست ایثار و زکات — گشت این دست آن طرف نخل و نبات
آب صبرت جوی آب خلد شد — جوی شیر خلد مهر تست و ود
ذوق طاعت گشت جوی انگبین — مستی و شوق تو جوی خمر بین
این سببها آن اثرها را نماند — کس نداند چونش جای آن نشاند
این سببها چون به فرمان تو بود — چار جو هم مر ترا فرمان نمود
هر طرف خواهی روانش میکنی — آن صفت چون بُد چنانش میکنی
چون منی تو که در فرمان تست — نسل آن در امر تو آیند چست
میدود بر امر تو فرزند نو — که منم جزوت که کردیاش گرو
آن صفت در امر تو بود این جهان — هم در امر تست آن جوها روان
آن درختان مر ترا فرمانبرند — کان درختان از صفاتت بابَرَند
چون به امر تست اینجا این صفات — پس در امر تست آنجا آن جزات
چون ز دستت زخم بر مظلوم رست — آن درختی گشت ازو زقوم رست
چون ز خشم آتش تو در دلها زدی — مایهٔ نار جهنم آمدی
آتشت اینجا چو آدمسوز بود — آنچ از وی زاد مرد افروز بود
آتش تو قصد مردم میکند — نار کز وی زاد بر مردم زند
آن سخنهای چو مار و کزدمت — مار و کزدم گشت و میگیرد دمت
اولیا را داشتی در انتظار — انتظار رستخیزت گشت یار
وعدهٔ فردا و پسفردای تو — انتظار حشرت آمد وای تو
منتظر مانی در آن روز دراز — در حساب و آفتاب جانگداز
کهآسمان را منتظر میداشتی — تخم «فردا ره روم» میکاشتی
خشم تو تخم سعیر دوزخ است — هین بکش این دوزخت را کاین فخ است
کشتن این نار نبود جز به نور — نورک اطفا نارنا نحن الشکور
گر تو بی نوری کنی حلمی بدست — آتشت زندهست و در خاکسترست
آن تکلف باشد و روپوش هین — نار را نکشد به غیر نور دین
تا نبینی نور دین آمن مباش — کهآتش پنهان شود یک روز فاش
نور آبی دان و هم در آب چفس — چونک داری آب از آتش مترس
آب آتش را کشد کآتش به خو — میبسوزد نسل و فرزندان او
سوی آن مرغابیان رو روز چند — تا ترا در آب حیوانی کشند
مرغ خاکی مرغ آبی همتنند — لیک ضدانند آب و روغنند
هر یکی مر اصل خود را بندهاند — احتیاطی کن بههم مانندهاند
همچنانک وسوسه و وحی الست — هر دو معقولند لیکن فرق هست
هر دو دلالان بازار ضمیر — رختها را میستایند ای امیر
گر تو صراف دلی فکرت شناس — فرق کن سر دو فکر چون نخاس
ور ندانی این دو فکرت از گمان — لا خلابه گوی و مشتاب و مران