← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر سوم › بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بیصبری او در بلا به اضطراب و بیقراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
بنگر اندر نخودی در دیگ چون — میجهد بالا چو شد ز آتش زبون
هر زمان نخود بر آید وقت جوش — بر سر دیگ و برآرد صد خروش
که چرا آتش به من در میزنی — چون خریدی چون نگونم میکنی
میزند کفلیز کدبانو که نی — خوش بجوش و بر مجه ز آتشکنی
زان نجوشانم که مکروه منی — بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی
تا غذی گردی بیامیزی بجان — بهرخواری نیستت این امتحان
آب میخوردی به بستان سبز و تر — بهراین آتش بدست آن آب خور
رحمتش سابق بدست از قهر زان — تا ز رحمت گردد اهل امتحان
رحمتش بر قهر از آن سابق شدست — تا که سرمایهٔ وجود آید بدست
زانکه بیلذت نروید لحم و پوست — چون نروید چه گدازد عشق دوست
زان تقاضا گر بیاید قهرها — تا کنی ایثار آن سرمایه را
باز لطف آید برای عذر او — که بکردی غسل و بر جستی ز جو
گوید ای نخود چریدی در بهار — رنج مهمان تو شد نیکوش دار
تا که مهمان باز گردد شکر ساز — پیش شه گوید ز ایثار تو باز
تا به جای نعمتت منعم رسد — جمله نعمتها برد بر تو حسد
من خلیلم تو پسر پیش بچک — سر بنه انی ارانی اذبحک
سر به پیش قهر نه دل بر قرار — تا ببرم حلقت اسمعیلوار
سر ببرم لیک این سر آن سریست — کز بریده گشتن و مردن بریست
لیک مقصود ازل تسلیم تست — ای مسلمان بایدت تسلیم جست
ای نخود میجوش اندر ابتلا — تا نه هستی و نه خود ماند ترا
اندر آن بستان اگر خندیدهای — تو گل بستان جان و دیدهای
گر جدا از باغ آب و گل شدی — لقمه گشتی اندر احیا آمدی
شو غذی و قوت و اندیشهها — شیر بودی شیر شو در بیشهها
از صفاتش رستهای والله نخست — در صفاتش باز رو چالاک و چست
ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی — پس شدی اوصاف و گردون بر شدی
آمدی در صورت باران و تاب — میروی اندر صفات مستطاب
جزو شید و ابر و انجمها بدی — نفس و فعل و قول و فکرتها شدی
هستی حیوان شد از مرگ نبات — راست آمد اقتلونی یا ثقات
چون چنین بردیست ما را بعد مات — راست آمد ان فی قتلی حیات
فعل و قول و صدق شد قوت ملک — تا بدین معراج شد سوی فلک
آنچنان کان طعمه شد قوت بشر — از جمادی بر شد و شد جانور
این سخن را ترجمهٔ پهناوری — گفته آید در مقام دیگری
کاروان دایم ز گردون میرسد — تا تجارت میکند وا میرود
پس برو شیرین و خوش با اختیار — نه بتلخی و کراهت دزدوار
زان حدیث تلخ میگویم ترا — تا ز تلخیها فرو شویم ترا
ز آب سرد انگور افسرده رهد — سردی و افسردگی بیرون نهد
تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی — پس ز تلخیها همه بیرون روی