☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۹ - قصهٔ آغاز خلافت عثمان رضی الله عنه و خطبهٔ وی در بیان آنک ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

قصهٔ عثمان که بر منبر برفت — چون خلافت یافت بشتابید تفت

منبر مهتر که سه‌پایه بدست — رفت بوبکر و دوم پایه نشست

بر سوم پایه عمر در دور خویش — از برای حرمت اسلام و کیش

دور عثمان آمد او بالای تخت — بر شد و بنشست آن محمودبخت

پس سؤالش کرد شخصی بوالفضول — که آن دو ننشستند بر جای رسول

پس تو چون جستی ازیشان برتری — چون برتبت تو ازیشان کمتری

گفت اگر پایهٔ سوم را بسپرم — وهم آید که مثال عمرم

بر دوم پایه شوم من جای‌جو — گویی بوبکرست و این هم مثل او

هست این بالا مقام مصطفی — وهم مثلی نیست با آن شه مرا

بعد از آن بر جای خطبه آن ودود — تا به قرب عصر لب‌خاموش بود

زهره نه کس را که گوید هین بخوان — یا برون آید ز مسجد آن زمان

هیبتی بنشسته بد بر خاص و عام — پر شده نور خدا آن صحن و بام

هر که بینا ناظر نورش بدی — کور زان خورشید هم گرم آمدی

پس ز گرمی فهم کردی چشم کور — که بر آمد آفتابی بی‌فتور

لیک این گرمی گشاید دیده را — تا ببیند عین هر بشنیده را

گرمیش را ضجرتی و حالتی — زان تبش دل را گشادی فسحتی

کور چون شد گرم از نور قدم — از فرح گوید که من بینا شدم

سخت خوش مستی ولی ای بوالحسن — پاره‌ای راهست تا بینا شدن

این نصیب کور باشد ز آفتاب — صد چنین والله اعلم بالصواب

وآنک او آن نور را بینا بود — شرح او کی کار بوسینا بود

ور شود صد تو که باشد این زبان — که بجنباند به کف پردهٔ عیان

وای بر وی گر بساید پرده را — تیغ اللهی کند دستش جدا

دست چه بود خود سرش را بر کند — آن سری کز جهل سرها می‌کند

این به تقدیر سخن گفتم ترا — ورنه خود دستش کجا و آن کجا

خاله را خایه بدی خالو شدی — این به تقدیر آمدست ار او بدی

از زبان تا چشم کو پاک از شک ست — صد هزاران ساله گویم اندکست

هین مشو نومید نور از آسمان — حق چو خواهد می‌رسد در یک زمان

صد اثر در کانها از اختران — می‌رساند قدرتش در هر زمان

اختر گردون ظلم را ناسخست — اختر حق در صفاتش راسخست

چرخ پانصد ساله راه ای مستعین — در اثر نزدیک آمد با زمین

سه هزاران سال و پانصد تا زحل — دم بدم خاصیتش آرد عمل

در همش آرد چو سایه در ایاب — طول سایه چیست پیش آفتاب

وز نفوس پاک اختروش مدد — سوی اخترهای گردون می‌رسد

ظاهر آن اختران قوام ما — باطن ما گشته قوام سما

← Önceki 552 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı