☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورد

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

در نغولی بود آب آن تشنه راند — بر درخت جوز جوزی می‌فشاند

می‌فتاد از جوزبن جوز اندر آب — بانگ می‌آمد همی دید او حباب

عاقلی گفتش که بگذار ای فتی — جوزها خود تشنگی آرد ترا

بیشتر در آب می‌افتد ثمر — آب در پستیست از تو دور در

تا تو از بالا فرو آیی به زور — آب جویش برده باشد تا به دور

گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست — تیزتر بنگر برین ظاهر مه‌ایست

قصد من آنست که آید بانگ آب — هم ببینم بر سر آب این حباب

تشنه را خود شغل چه بود در جهان — گرد پای حوض گشتن جاودان

گرد جو و گرد آب و بانگ آب — هم‌چو حاجی طایف کعبهٔ صواب

هم‌چنان مقصود من زین مثنوی — ای ضیاء الحق حسام‌الدین توی

مثنوی اندر فروع و در اصول — جمله آن تست کردستی قبول

در قبول آرند شاهان نیک و بد — چون قبول آرند نبود بیش رد

چون نهالی کاشتی آبش بده — چون گشادش داده‌ای بگشا گره

قصدم از الفاظ او راز توست — قصدم از انشایش آواز توست

پیش من آوازت آواز خداست — عاشق از معشوق حاشا که جداست

اتصالی بی‌تکیف بی‌قیاس — هست رب‌الناس را با جان ناس

لیک گفتم ناس من نسناس نی — ناس غیر جان جان‌اشناس نی

ناس مردم باشد و کو مردمی — تو سر مردم ندیدستی دمی

ما رمیت اذ رمیت خوانده‌ای — لیک جسمی در تجزی مانده‌ای

ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی — ترک کن بهر سلیمان نبی

می‌کنم لا حول نه از گفت خویش — بلک از وسواس آن اندیشه کیش

کو خیالی می‌کند در گفت من — در دل از وسواس و انکارات ظن

می‌کنم لا حول یعنی چاره نیست — چون ترا در دل بضدم گفتنیست

چونک گفت من گرفتت در گلو — من خمش کردم تو آن خود بگو

آن یکی نایی خوش نی می‌زدست — ناگهان از مقعدش بادی بجست

نای را بر کون نهاد او که ز من — گر تو بهتر می‌زنی بستان بزن

ای مسلمان خود ادب اندر طلب — نیست الا حمل از هر بی‌ادب

هر که را بینی شکایت می‌کند — که فلان کس راست طبع و خوی بد

این شکایت‌گر بدان که بدخو است — که مر آن بدخوی را او بدگو است

زانک خوش‌خو آن بود کو در خمول — باشد از بدخو و بدطبعان حمول

لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست — نه پی خشم و ممارات و هواست

آن شکایت نیست هست اصلاح جان — چون شکایت کردن پیغامبران

ناحمولی انبیا از امر دان — ورنه حمالست بد را حلمشان

طبع را کشتند در حمل بدی — ناحمولی گر بود هست ایزدی

ای سلیمان در میان زاغ و باز — حلم حق شو با همه مرغان بساز

ای دو صد بلقیس حلمت را زبون — که اهد قومی انهم لا یعلمون

← Önceki 564 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı