← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
در نغولی بود آب آن تشنه راند — بر درخت جوز جوزی میفشاند
میفتاد از جوزبن جوز اندر آب — بانگ میآمد همی دید او حباب
عاقلی گفتش که بگذار ای فتی — جوزها خود تشنگی آرد ترا
بیشتر در آب میافتد ثمر — آب در پستیست از تو دور در
تا تو از بالا فرو آیی به زور — آب جویش برده باشد تا به دور
گفت قصدم زین فشاندن جوز نیست — تیزتر بنگر برین ظاهر مهایست
قصد من آنست که آید بانگ آب — هم ببینم بر سر آب این حباب
تشنه را خود شغل چه بود در جهان — گرد پای حوض گشتن جاودان
گرد جو و گرد آب و بانگ آب — همچو حاجی طایف کعبهٔ صواب
همچنان مقصود من زین مثنوی — ای ضیاء الحق حسامالدین توی
مثنوی اندر فروع و در اصول — جمله آن تست کردستی قبول
در قبول آرند شاهان نیک و بد — چون قبول آرند نبود بیش رد
چون نهالی کاشتی آبش بده — چون گشادش دادهای بگشا گره
قصدم از الفاظ او راز توست — قصدم از انشایش آواز توست
پیش من آوازت آواز خداست — عاشق از معشوق حاشا که جداست
اتصالی بیتکیف بیقیاس — هست ربالناس را با جان ناس
لیک گفتم ناس من نسناس نی — ناس غیر جان جاناشناس نی
ناس مردم باشد و کو مردمی — تو سر مردم ندیدستی دمی
ما رمیت اذ رمیت خواندهای — لیک جسمی در تجزی ماندهای
ملک جسمت را چو بلقیس ای غبی — ترک کن بهر سلیمان نبی
میکنم لا حول نه از گفت خویش — بلک از وسواس آن اندیشه کیش
کو خیالی میکند در گفت من — در دل از وسواس و انکارات ظن
میکنم لا حول یعنی چاره نیست — چون ترا در دل بضدم گفتنیست
چونک گفت من گرفتت در گلو — من خمش کردم تو آن خود بگو
آن یکی نایی خوش نی میزدست — ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که ز من — گر تو بهتر میزنی بستان بزن
ای مسلمان خود ادب اندر طلب — نیست الا حمل از هر بیادب
هر که را بینی شکایت میکند — که فلان کس راست طبع و خوی بد
این شکایتگر بدان که بدخو است — که مر آن بدخوی را او بدگو است
زانک خوشخو آن بود کو در خمول — باشد از بدخو و بدطبعان حمول
لیک در شیخ آن گله ز آمر خداست — نه پی خشم و ممارات و هواست
آن شکایت نیست هست اصلاح جان — چون شکایت کردن پیغامبران
ناحمولی انبیا از امر دان — ورنه حمالست بد را حلمشان
طبع را کشتند در حمل بدی — ناحمولی گر بود هست ایزدی
ای سلیمان در میان زاغ و باز — حلم حق شو با همه مرغان بساز
ای دو صد بلقیس حلمت را زبون — که اهد قومی انهم لا یعلمون