← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
آن سگی در کو گدای کور دید — حمله میآورد و دلقش میدرید
گفتهایم این را ولی باری دگر — شد مکرر بهر تاکید خبر
کور گفتش آخر آن یاران تو — بر کهند این دم شکاری صیدجو
قوم تو در کوه میگیرند گور — در میان کوی میگیری تو کور
ترک این تزویر گو شیخ نفور — آب شوری جمع کرده چند کور
کین مریدان من و من آب شور — میخورند از من همی گردند کور
آب خود شیرین کن از بحر لدن — آب بد را دام این کوران مکن
خیز شیران خدا بین گورگیر — تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
گور چه از صید غیر دوست دور — جمله شیر و شیرگیر و مست نور
در نظاره صید و صیادی شه — کرده ترک صید و مرده در وله
همچو مرغ مردهشان بگرفته یار — تا کند او جنس ایشان را شکار
مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین — خواندهای القلب بین اصبعین
مرغ مردهش را هر آنک شد شکار — چون ببیند شد شکار شهریار
هر که او زین مرغ مرده سر بتافت — دست آن صیاد را هرگز نیافت
گوید او منگر به مرداری من — عشق شه بین در نگهداری من
من نه مردارم مرا شه کشته است — صورت من شبه مرده گشته است
جنبشم زین پیش بود از بال و پر — جنبشم اکنون ز دست دادگر
جنبش فانیم بیرون شد ز پوست — جنبشم باقیست اکنون چون ازوست
هر که کژ جنبد به پیش جنبشم — گرچه سیمرغست زارش میکشم
هین مرا مرده مبین گر زندهای — در کف شاهم نگر گر بندهای
مرده زنده کرد عیسی از کرم — من به کف خالق عیسی درم
کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا — بر کف عیسی مدار این هم روا
عیسیام لیکن هر آنکو یافت جان — از دم من او بماند جاودان
شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد — شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
من عصاام در کف موسی خویش — موسیم پنهان و من پیدا به پیش
بر مسلمانان پل دریا شوم — باز بر فرعون اژدها شوم
این عصا را ای پسر تنها مبین — که عصا بیکف حق نبود چنین
موج طوفان هم عصا بد کو ز درد — طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
گر عصاهای خدا را بشمرم — زرق این فرعونیان را بر درم
لیک زین شیرین گیای زهرمند — ترک کن تا چند روزی میچرند
گر نباشد جاه فرعون و سری — از کجا یابد جهنم پروری
فربهش کن آنگهش کش ای قصاب — زانک بیبرگاند در دوزخ کلاب
گر نبودی خصم و دشمن در جهان — پس بمردی خشم اندر مردمان
دوزخ آن خشمست خصمی بایدش — تا زید ور نی رحیمی بکشدش
پس بماندی لطف بیقهر و بدی — پس کمال پادشاهی کی بدی
ریشخندی کردهاند آن منکران — بر مثلها و بیان ذاکران
تو اگر خواهی بکن هم ریشخند — چند خواهی زیست ای مردار چند
شاد باشید ای محبان در نیاز — بر همین در که شود امروز باز
هر حویجی باشدش کردی دگر — در میان باغ از سیر و کبر
هر یکی با جنس خود در کرد خود — از برای پختگی نم میخورد
تو که کرد زعفرانی زعفران — باش و آمیزش مکن با دیگران
آب میخور زعفرانا تا رسی — زعفرانی اندر آن حلوا رسی
در مکن در کرد شلغم پوز خویش — که نگردد با تو او همطبع و کیش
تو بکردی او بکردی مودعه — زانک ارض الله آمد واسعه
خاصه آن ارضی که از پهناوری — در سفر گم میشود دیو و پری
اندر آن بحر و بیابان و جبال — منقطع میگردد اوهام و خیال
این بیابان در بیابانهای او — همچو اندر بحر پر یک تای مو
آب استاده که سیرستش نهان — تازهتر خوشتر ز جوهای روان
کو درون خویش چون جان و روان — سیر پنهان دارد و پای روان
مستمع خفتست کوته کن خطاب — ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
خیز بلقیسا که بازاریست تیز — زین خسیسان کسادافکن گریز
خیز بلقیسا کنون با اختیار — پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان — که چو دزد آیی به شحنه جانکنان
زین خران تا چند باشی نعلدزد — گر همی دزدی بیا و لعل دزد
خواهرانت یافته ملک خلود — تو گرفته ملکت کور و کبود
ای خنک آن را کزین ملکت بجست — که اجل این ملک را ویرانگرست
خیز بلقیسا بیا باری ببین — ملکت شاهان و سلطانان دین
شسته در باطن میان گلستان — ظاهر آحادی میان دوستان
بوستان با او روان هر جا رود — لیک آن از خلق پنهان میشود
میوهها لابهکنان کز من بچر — آب حیوان آمده کز من بخور
طوف میکن بر فلک بیپر و بال — همچو خورشید و چو بدر و چون هلال
چون روان باشی روان و پای نی — میخوری صد لوت و لقمهخای نی
نینهنگ غم زند بر کشتیت — نی پدید آید ز مردم زشتیت
هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت — هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
گر تو نیکوبختی و سلطان زفت — بخت غیر تست روزی بخت رفت
تو بماندی چون گدایان بینوا — دولت خود هم تو باش ای مجتبی
چون تو باشی بخت خود ای معنوی — پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
تو ز خود کی گم شوی ای خوشخصال — چونک عین تو ترا شد ملک و مال