☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۴۴ - بقیهٔ عمارت کردن سلیمان علیه‌السلام مسجد اقصی را به تعلیم و وحی خدا جهت حکمتهایی کی او داند و معاونت ملایکه و دیو و پری و آدمی آشکارا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای سلیمان مسجد اقصی بساز — لشکر بلقیس آمد در نماز

چونک او بنیاد آن مسجد نهاد — جن و انس آمد بدن در کار داد

یک گروه از عشق و قومی بی‌مراد — هم‌چنانک در ره طاعت عباد

خلق دیوانند و شهوت سلسله — می‌کشدشان سوی دکان و غله

هست این زنجیر از خوف و وله — تو مبین این خلق را بی‌سلسله

می‌کشاندشان سوی کسب و شکار — می‌کشاندشان سوی کان و بحار

می‌کشدشان سوی نیک و سوی بد — گفت حق فی جیدها حبل المسد

قد جعلنا الحبل فی اعناقهم — واتخذنا الحبل من اخلاقهم

لیس من مستقذر مستنقه — قط الا طایره فی عنقه

حرص تو در کار بد چون آتشست — اخگر از رنگ خوش آتش خوشست

آن سیاهی فحم در آتش نهان — چونک آتش شد سیاهی شد عیان

اخگر از حرص تو شد فحم سیاه — حرص چون شد ماند آن فحم تباه

آن زمان آن فحم اخگر می‌نمود — آن نه حسن کار نار حرص بود

حرص کارت را بیاراییده بود — حرص رفت و ماند کار تو کبود

غوله‌ای را که بر آرایید غول — پخته پندارد کسی که هست گول

آزمایش چون نماید جان او — کند گردد ز آزمون دندان او

از هوس آن دام دانه می‌نمود — عکس غول حرص و آن خود خام بود

حرص اندر کار دین و خیر جو — چون نماند حرص باشد نغزرو

خیرها نغزند نه از عکس غیر — تاب حرص ار رفت ماند تاب خیر

تاب حرص از کار دنیا چون برفت — فحم باشد مانده از اخگر بتفت

کودکان را حرص می‌آرد غرار — تا شوند از ذوق دل دامن‌سوار

چون ز کودک رفت آن حرص بدش — بر دگر اطفال خنده آیدش

که چه می‌کردم چه می‌دیدم درین — خل ز عکس حرص بنمود انگبین

آن بنای انبیا بی حرص بود — زان چنان پیوسته رونقها فزود

ای بسا مسجد بر آورده کرام — لیک نبود مسجد اقصاش نام

کعبه را که هر دمی عزی فزود — آن ز اخلاصات ابراهیم بود

فضل آن مسجد خاک و سنگ نیست — لیک در بناش حرص و جنگ نیست

نه کتبشان مثل کتب دیگران — نی مساجدشان نی کسب وخان و مان

نه ادبشان نه غضبشان نه نکال — نه نعاس و نه قیاس و نه مقال

هر یکیشان را یکی فری دگر — مرغ جانشان طایر از پری دگر

دل همی لرزد ز ذکر حالشان — قبلهٔ افعال ما افعالشان

مرغشان را بیضه‌ها زرین بدست — نیم‌شب جانشان سحرگه بین شدست

هر چه گویم من به جان نیکوی قوم — نقص گفتم گشته ناقص‌گوی قوم

مسجد اقصی بسازید ای کرام — که سلیمان باز آمد والسلام

ور ازین دیوان و پریان سر کشند — جمله را املاک در چنبر کشند

دیو یک دم کژ رود از مکر و زرق — تازیانه آیدش بر سر چو برق

چون سلیمان شو که تا دیوان تو — سنگ برند از پی ایوان تو

چون سلیمان باش بی‌وسواس و ریو — تا ترا فرمان برد جنی و دیو

خاتم تو این دلست و هوش دار — تا نگردد دیو را خاتم شکار

پس سلیمانی کند بر تو مدام — دیو با خاتم حذر کن والسلام

آن سلیمانی دلا منسوخ نیست — در سر و سرت سلیمانی کنیست

دیو هم وقتی سلیمانی کند — لیک هر جولاهه اطلس کی تند

دست جنباند چو دست او ولیک — در میان هر دوشان فرقیست نیک

← Önceki 577 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı