☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیه‌السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

عقل ضد شهوتست ای پهلوان — آنک شهوت می‌تند عقلش مخوان

وهم خوانش آنک شهوت را گداست — وهم قلب نقد زر عقلهاست

بی‌محک پیدا نگردد وهم و عقل — هر دو را سوی محک کن زود نقل

این محک قرآن و حال انبیا — چون محک مر قلب را گوید بیا

تا ببینی خویش را ز آسیب من — که نه‌ای اهل فراز و شیب من

عقل را گر اره‌ای سازد دو نیم — هم‌چو زر باشد در آتش او بسیم

وهم مر فرعون عالم‌سوز را — عقل مر موسی به جان افروز را

رفت موسی بر طریق نیستی — گفت فرعونش بگو تو کیستی

گفت من عقلم رسول ذوالجلال — حجةالله‌ام امانم از ضلال

گفت نی خامش رها کن های هو — نسبت و نام قدیمت را بگو

گفت که نسبت مر از خاکدانش — نام اصلم کمترین بندگانش

بنده‌زادهٔ آن خداوند وحید — زاده از پشت جواری و عبید

نسبت اصلم ز خاک و آب و گل — آب و گل را داد یزدان جان و دل

مرجع این جسم خاکم هم به خاک — مرجع تو هم به خاک ای سهمناک

اصل ما و اصل جمله سرکشان — هست از خاکی و آن را صد نشان

که مدد از خاک می‌گیرد تنت — از غذایی خاک پیچد گردنت

چون رود جان می‌شود او باز خاک — اندر آن گور مخوف سهمناک

هم تو و هم ما و هم اشباه تو — خاک گردند و نماند جاه تو

گفت غیر این نسب نامیت هست — مر ترا آن نام خود اولیترست

بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانش — که ازو پرورد اول جسم و جانش

بندهٔ یاغی طاغی ظلوم — زین وطن بگریخته از فعل شوم

خونی و غداری و حق‌ناشناس — هم برین اوصاف خود می‌کن قیاس

در غریبی خوار و درویش و خلق — که ندانستی سپاس ما و حق

گفت حاشا که بود با آن ملیک — در خداوندی کسی دیگر شریک

واحد اندر ملک او را یار نی — بندگانش را جز او سالار نی

نیست خلقش را دگر کس مالکی — شرکتش دعوی کند جز هالکی

نقش او کردست و نقاش من اوست — غیر اگر دعوی کند او ظلم‌جوست

تو نتانی ابروی من ساختن — چون توانی جان من بشناختن

بلک آن غدار و آن طاغی توی — که کنی با حق دعوی دوی

گر بکشتم من عوانی را به سهو — نه برای نفس کشتم نه به لهو

من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد — آنک جانش خود نبد جانی بداد

من سگی کشتم تو مرسل‌زادگان — صدهزاران طفل بی‌جرم و زیان

کشته‌ای و خونشان در گردنت — تا چه آید بر تو زین خون خوردنت

کشته‌ای ذریت یعقوب را — بر امید قتل من مطلوب را

کوری تو حق مرا خود برگزید — سرنگون شد آنچ نفست می‌پزید

گفت اینها را بهل بی‌هیچ شک — این بود حق من و نان و نمک

که مرا پیش حشر خواری کنی — روز روشن بر دلم تاری کنی

گفت خواری قیامت صعب‌تر — گر نداری پاس من در خیر و شر

زخم کیکی را نمی‌تانی کشید — زخم ماری را تو چون خواهی چشید

ظاهرا کار تو ویران می‌کنم — لیک خاری را گلستان می‌کنم

← Önceki 622 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı