← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
عقل ضد شهوتست ای پهلوان — آنک شهوت میتند عقلش مخوان
وهم خوانش آنک شهوت را گداست — وهم قلب نقد زر عقلهاست
بیمحک پیدا نگردد وهم و عقل — هر دو را سوی محک کن زود نقل
این محک قرآن و حال انبیا — چون محک مر قلب را گوید بیا
تا ببینی خویش را ز آسیب من — که نهای اهل فراز و شیب من
عقل را گر ارهای سازد دو نیم — همچو زر باشد در آتش او بسیم
وهم مر فرعون عالمسوز را — عقل مر موسی به جان افروز را
رفت موسی بر طریق نیستی — گفت فرعونش بگو تو کیستی
گفت من عقلم رسول ذوالجلال — حجةاللهام امانم از ضلال
گفت نی خامش رها کن های هو — نسبت و نام قدیمت را بگو
گفت که نسبت مر از خاکدانش — نام اصلم کمترین بندگانش
بندهزادهٔ آن خداوند وحید — زاده از پشت جواری و عبید
نسبت اصلم ز خاک و آب و گل — آب و گل را داد یزدان جان و دل
مرجع این جسم خاکم هم به خاک — مرجع تو هم به خاک ای سهمناک
اصل ما و اصل جمله سرکشان — هست از خاکی و آن را صد نشان
که مدد از خاک میگیرد تنت — از غذایی خاک پیچد گردنت
چون رود جان میشود او باز خاک — اندر آن گور مخوف سهمناک
هم تو و هم ما و هم اشباه تو — خاک گردند و نماند جاه تو
گفت غیر این نسب نامیت هست — مر ترا آن نام خود اولیترست
بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانش — که ازو پرورد اول جسم و جانش
بندهٔ یاغی طاغی ظلوم — زین وطن بگریخته از فعل شوم
خونی و غداری و حقناشناس — هم برین اوصاف خود میکن قیاس
در غریبی خوار و درویش و خلق — که ندانستی سپاس ما و حق
گفت حاشا که بود با آن ملیک — در خداوندی کسی دیگر شریک
واحد اندر ملک او را یار نی — بندگانش را جز او سالار نی
نیست خلقش را دگر کس مالکی — شرکتش دعوی کند جز هالکی
نقش او کردست و نقاش من اوست — غیر اگر دعوی کند او ظلمجوست
تو نتانی ابروی من ساختن — چون توانی جان من بشناختن
بلک آن غدار و آن طاغی توی — که کنی با حق دعوی دوی
گر بکشتم من عوانی را به سهو — نه برای نفس کشتم نه به لهو
من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد — آنک جانش خود نبد جانی بداد
من سگی کشتم تو مرسلزادگان — صدهزاران طفل بیجرم و زیان
کشتهای و خونشان در گردنت — تا چه آید بر تو زین خون خوردنت
کشتهای ذریت یعقوب را — بر امید قتل من مطلوب را
کوری تو حق مرا خود برگزید — سرنگون شد آنچ نفست میپزید
گفت اینها را بهل بیهیچ شک — این بود حق من و نان و نمک
که مرا پیش حشر خواری کنی — روز روشن بر دلم تاری کنی
گفت خواری قیامت صعبتر — گر نداری پاس من در خیر و شر
زخم کیکی را نمیتانی کشید — زخم ماری را تو چون خواهی چشید
ظاهرا کار تو ویران میکنم — لیک خاری را گلستان میکنم