☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

هم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط — بود او خندان و گریان جمله رهط

پس بگفتندش چه جای خنده است — قحط بیخ مؤمنان برکنده است

رحمت از ما چشم خود بردوخته‌ست — ز آفتاب تیز صحرا سوخته‌ست

کشت و باغ و رز سیه استاده است — در زمین نم نیست نه بالا نه پست

خلق می‌میرند زین قحط و عذاب — ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب

بر مسلمانان نمی‌آری تو رحم — مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم

رنج یک جزوی ز تن رنج همه‌ست — گر دم صلحست یا خود ملحمه‌ست

گفت در چشم شما قحطست این — پیش چشمم چون بهشتست این زمین

من همی‌ بینم به هر دشت و مکان — خوشه‌ها انبُه رسیده تا میان

خوشه‌ها در موج از باد صبا — پر بیابان سبزتر از گندنا

ز آزمون من دست بر وی می‌زنم — دست و چشم خویش را چون برکنم

یار فرعون تنید ای قوم دون — زآن نماید مر شما را نیل خون

یار موسی خرد گردید زود — تا نماند خون بینید آب رود

با پدر از تو جفایی می‌رود — آن پدر در چشم تو سگ می‌شود

آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست — که چنان حرمت نظر را سگ نماست

گرگ می‌دیدند یوسف را به چشم — چونک اخوان را حسودی بود و خشم

با پدر چون صلح کردی خشم رفت — آن سگی شد گشت بابا یار تفت

← Önceki 656 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı