☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

ای برادر دانک شه‌زاده توی — در جهان کهنه زاده از نوی

کابلی جادو این دنیاست کو — کرد مردان را اسیر رنگ و بو

چون در افکندت دریغ آلوده روذ — دم به دم می‌خوان و می‌دم قل اعوذ

تا رهی زین جادوی و زین قلق — استعاذت خواه از رب الفلق

زان نبی دنیات را سحاره خواند — کو به افسون خلق را در چه نشاند

هین فسون گرم دارد گنده پیر — کرده شاهان را دم گرمش اسیر

در درون سینه نفاثات اوست — عقده‌های سحر را اثبات اوست

ساحرهٔ دنیا قوی دانا زنیست — حل سحر او به پای عامه نیست

ور گشادی عقد او را عقلها — انبیا را کی فرستادی خدا

هین طلب کن خوش‌دمی عقده‌گشا — رازدان یفعل الله ما یشا

هم‌چو ماهی بسته استت او به شست — شاه زاده ماند سالی و تو شصت

شصت سال از شست او در محنتی — نه خوشی نه بر طریق سنتی

فاسقی بدبخت نه دنیات خوب — نه رهیده از وبال و از ذنوب

نفخ او این عقده‌ها را سخت کرد — پس طلب کن نفخهٔ خلاق فرد

تا نفخت فیه من روحی ترا — وا رهاند زین و گوید برتر آ

جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر — نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر

رحمت او سابقست از قهر او — سابقی خواهی برو سابق بجو

تا رسی اندر نفوس زوجت — کای شه مسحور اینک مخرجت

با وجود زال ناید انحلال — در شبیکه و در بر آن پر دلال

نه بگفتست آن سراج امتان — این جهان و آن جهان را ضرتان

پس وصال این فراق آن بود — صحت این تن سقام جان بود

سخت می‌آید فراق این ممر — پس فراق آن مقر دان سخت‌تر

چون فراق نقش سخت آید ترا — تا چه سخت آید ز نقاشش جدا

ای که صبرت نیست از دنیای دون — چونت صبرست از خدا ای دوست چون

چونک صبرت نیست زین آب سیاه — چون صبوری داری از چشمهٔ اله

چونک بی این شرب کم داری سکون — چون ز ابراری جدا وز یشربون

گر ببینی یک نفس حسن ودود — اندر آتش افکنی جان و وجود

جیفه بینی بعد از آن این شرب را — چون ببینی کر و فر قرب را

هم‌چو شه‌زاده رسی در یار خویش — پس برون آری ز پا تو خار خویش

جهد کن در بی‌خودی خود را بیاب — زودتر والله اعلم بالصواب

هر زمانی هین مشو با خویش جفت — هر زمان چون خر در آب و گل میفت

از قصور چشم باشد آن عثار — که نبیند شیب و بالا کور وار

بوی پیراهان یوسف کن سند — زانک بویش چشم روشن می‌کند

صورت پنهان و آن نور جبین — کرده چشم انبیا را دوربین

نور آن رخسار برهاند ز نار — هین مشو قانع به نور مستعار

چشم را این نور حالی‌بین کند — جسم و عقل و روح را گرگین کند

صورتش نورست و در تحقیق نار — گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار

دم به دم در رو فتد هر جا رود — دیده و جانی که حالی‌بین بود

دور بیند دوربین بی‌هنر — هم‌چنانک دور دیدن خواب در

خفته باشی بر لب جو خشک‌لب — می‌دوی سوی سراب اندر طلب

دور می‌بینی سراب و می‌دوی — عاشق آن بینش خود می‌شوی

می‌زنی در خواب با یاران تو لاف — که منم بینادل و پرده‌شکاف

نک بدان سو آب دیدم هین شتاب — تا رویم آنجا و آن باشد سراب

هر قدم زین آب تازی دورتر — دو دوان سوی سراب با غرر

عین آن عزمت حجاب این شده — که به تو پیوسته است و آمده

بس کسا عزمی به جایی می‌کند — از مقامی کان غرض در وی بود

دید و لاف خفته می‌ناید به کار — جز خیالی نیست دست از وی بدار

خوابناکی لیک هم بر راه خسپ — الله الله بر ره الله خسپ

تا بود که سالکی بر تو زند — از خیالات نعاست بر کند

خفته را گر فکر گردد هم‌چو موی — او از آن دقت نیابد راه کوی

فکر خفته گر دوتا و گر سه‌تاست — هم خطا اندر خطا اندر خطاست

موج بر وی می‌زند بی‌احتراز — خفته پویان در بیابان دراز

خفته می‌بیند عطشهای شدید — آب اقرب منه من حبل الورید

← Önceki 655 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı