☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل — که چنانک صورت تست ای خلیل

مر مرا بنما تو محسوس آشکار — تا ببینم مر ترا نظاره‌وار

گفت نتوانی و طاقت نبوَدت — حس ضعیفست و تنک سخت آیدت

گفت بنما تا ببیند این جسد — تا چد حد حس نازکست و بی‌مدد

آدمی را هست حس تن سقیم — لیک در باطن یکی خلقی عظیم

بر مثال سنگ و آهن این تنه — لیک هست او در صفت آتش‌زنه

سنگ و آهن مولد ایجاد نار — زاد آتش بر دو والد قهربار

باز آتش دستکار وصف تن — هست قاهر بر تن او و شعله‌زن

باز در تن شعله ابراهیم‌وار — که ازو مقهور گردد برج نار

لاجرم گفت آن رسول ذو فنون — رمز نحن الاخرون السّابقون

ظاهر این دو بسندانی زبون — در صفت از کان آهن‌ها فزون

پس به صورت آدمی فرع جهان — وز صفت اصل جهان این را بدان

ظاهرش را پشه‌ای آرد به چرخ — باطنش باشد محیط هفت چرخ

چونک کرد الحاح بنمود اندکی — هیبتی که که شود زو مندکی

شهپری بگرفته شرق و غرب را — از مهابت گشت بیهش مصطفی

چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید — جبرئیل آمد در آغوشش کشید

آن مهابت قسمت بیگانگان — وین تجمش دوستان را رایگان

هست شاهان را زمان بر نشست — هول سرهنگان و صارمها به دست

دور باش و نیزه و شمشیرها — که بلرزند از مهابت شیرها

بانگ چاوشان و آن چوگانها — که شود سست از نهیبش جانها

این برای خاص وعام ره‌گذر — که کندشان از شهنشاهی خبر

از برای عام باشد این شکوه — تا کلاه کبر ننهند آن گروه

تا من و ماهای ایشان بشکند — نفس خودبین فتنه و شر کم کند

شهر از آن آمن شود کان شهریار — دارد اندر قهر زخم و گیر و دار

پس بمیرد آن هوسها در نفوس — هیبت شه مانع آید زان نحوس

باز چون آید به سوی بزم خاص — کی بود آنجا مهابت یا قصاص

حلم در حلمست و رحمتها به جوش — نشنوی از غیر چنگ و ناخروش

طبل و کوس هول باشد وقت جنگ — وقت عشرت با خواص آواز چنگ

هست دیوان محاسب عام را — وان پری رویان حریف جام را

آن زره وآن خود مر چالیش‌راست — وین حریر و رود مر تعریش‌راست

این سخن پایان ندارد ای جواد — ختم کن والله اعلم بالرشاد

اندر احمد آن حسی کو غاربست — خفته این دم زیر خاک یثربست

وآن عظیم الخلق او کان صفدرست — بی‌تغیر مقعد صدق اندرست

جای تغییرات اوصاف تنست — روح باقی آفتابی روشنست

بی ز تغییری که لا شرقیة — بی ز تبدیلی که لا غربیة

آفتاب از ذره کی مدهوش شد — شمع از پروانه کی بیهوش شد

جسم احمد را تعلق بد بدآن — این تغیر آن تن باشد بدان

هم‌چو رنجوری و هم‌چون خواب و درد — جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد

روبهش گر یک دمی آشفته بود — شیر جان مانا که آن دم خفته بود

خفته بود آن شیر کز خوابست پاک — اینت شیر نرمسار سهمناک

خفته سازد شیر خود را آنچنان — که تمامش مرده دانند این سگان

ورنه در عالم کرا زهره بدی — که ربودی از ضعیفی تربدی

کف احمد زان نظر مخدوش گشت — بحر او از مهر کف پرجوش گشت

مه همه کفست معطی نورپاش — ماه را گر کف نباشد گو مباش

احمد ار بگشاید آن پر جلیل — تا ابد بیهوش ماند جبرئیل

چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش — وز مقام جبرئیل و از حدش

گفت او را هین بپر اندر پیم — گفت رو رو من حریف تو نیم

باز گفت او را بیا ای پرده‌سوز — من باوج خود نرفتستم هنوز

گفت بیرون زین حد ای خوش‌فر من — گر زنم پری بسوزد پر من

حیرت اندر حیرت آمد این قصص — بیهشی خاصگان اندر اخص

بیهشیها جمله اینجا بازیست — چند جان داری که جان پردازیست

جبرئیلا گر شریفی و عزیز — تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز

شمع چون دعوت کند وقت فروز — جان پروانه نپرهیزد ز سوز

این حدیث منقلب را گور کن — شیر را برعکس صید گور کن

بند کن مشک سخن‌شاشیت را — وا مکن انبان قلماشیت را

آنک بر نگذشت اجزاش از زمین — پیش او معکوس و قلماشیست این

لا تخالفهم حبیبی دارهم — یا غریبا نازلا فی دارهم

اعط ما شائوا وراموا وارضهم — یا ظعینا ساکنا فی‌ارضهم

تا رسیدن در شه و در ناز خوش — رازیا با مرغزی می‌ساز خوش

موسیا در پیش فرعون زمن — نرم باید گفت قولا لینا

← Önceki 672 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı