☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر چهارم › بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش (2/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

آب اگر در روغن جوشان کنی — دیگدان و دیگ را ویران کنی

نرم گو لیکن مگو غیر صواب — وسوسه مفروش در لین الخطاب

وقت عصر آمد سخن کوتاه کن — ای که عصرت عصر را آگاه کن

گو تو مر گل‌خواره را که قند به — نرمی فاسد مکن طینش مده

نطق جان را روضهٔ جانیستی — گر ز حرف و صوت مستغنیستی

این سر خر در میان قندزار — ای بسا کس را که بنهادست خار

ظن ببرد از دور کان آنست و بس — چون قج مغلوب وا می‌رفت پس

صورت حرف آن سر خر دان یقین — در رز معنی و فردوس برین

ای ضیاء الحق حسام الدین در آر — این سر خر را در آن بطیخ‌زار

تا سر خر چون بمرد از مسلخه — نشو دیگر بخشدش آن مطبخه

هین ز ما صورت‌گری و جان ز تو — نه غلط هم این خود و هم آن ز تو

بر فلک محمودی ای خورشید فاش — بر زمین هم تا ابد محمود باش

تا زمینی با سمایی بلند — یک‌دل و یک‌قبله و یک‌خو شوند

تفرقه برخیزد و شرک و دوی — وحدتست اندر وجود معنوی

چون شناسد جان من جان ترا — یاد آرند اتحاد ماجری

موسی و هارون شوند اندر زمین — مختلط خوش هم‌چو شیر و انگبین

چون شناسد اندک و منکر شود — منکری‌اش پردهٔ ساتر شود

پس شناسایی بگردانید رو — خشم کرد آن مه ز ناشکری او

زین سبب جان نبی را جان بد — ناشناسا گشت و پشت پای زد

این همه خواندی فرو خوان لم یکن — تا بدانی لج این گبر کهن

پیش از آنک نقش احمد فر نمود — نعت او هر گبر را تعویذ بود

کین چنین کس هست تا آید پدید — از خیال روش دلشان می‌طپید

سجده می‌کردند کای رب بشر — در عیان آریش هر چه زودتر

تا به نام احمد از یستفتحون — یاغیانشان می‌شدندی سرنگون

هر کجا حرب مهولی آمدی — غوثشان کراری احمد بدی

هر کجا بیماری مزمن بدی — یاد اوشان داروی شافی شدی

نقش او می‌گشت اندر راهشان — در دل و در گوش و در افواهشان

نقش او را کی بیابد هر شعال — بلک فرع نقش او یعنی خیال

نقش او بر روی دیوار ار فتد — از دل دیوار خون دل چکد

آنچنان فرخ بود نقشش برو — که رهد در حال دیوار از دو رو

گشته با یک‌رویی اهل صفا — آن دورویی عیب مر دیوار را

این همه تعظیم و تفخیم و وداد — چون بدیدندش به صورت برد باد

قلب آتش دید و در دم شد سیاه — قلب را در قلب کی بودست راه

قلب می‌زد لاف اشواق محک — تا مریدان را دراندازد به شک

افتد اندر دام مکرش ناکسی — این گمان سر بر زند از هر خسی

کین اگر نه نقد پاکیزه بدی — کی به سنگ امتحان راغب شدی

او محک می‌خواهد اما آنچنان — که نگردد قلبی او زان عیان

آن محک که او نهان دارد صفت — نی محک باشد نه نور معرفت

آینه کو عیب رو دارد نهان — از برای خاطر هر قلتبان

آینه نبود منافق باشد او — این چنین آیینه تا تانی مجو

← Önceki 673 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı