← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
صوفیی بدرید جبه در حرج — پیشش آمد بعد بدریدن فرج
کرد نام آن دریده فرجی — این لقب شد فاش زان مرد نجی
این لقب شد فاش و صافش شیخ برد — ماند اندر طبع خلقان حرف درد
همچنین هر نام صافی داشتست — اسم را چون دردیی بگذاشتست
هر که گل خوارست دردی را گرفت — رفت صوفی سوی صافی ناشکفت
گفت لابد درد را صافی بود — زین دلالت دل به صفوت میرود
درد عسر افتاد و صافش یسر او — صاف چون خرما و دردی بسر او
یسر با عسرست هین آیس مباش — راه داری زین ممات اندر معاش
روح خواهی جبه بشکاف ای پسر — تا از آن صفوت برآری زود سر
هست صوفی آنک شد صفوتطلب — نه از لباس صوف و خیاطی و دب
صوفیی گشته به پیش این لئام — الخیاطه واللواطه والسلام
بر خیال آن صفا و نام نیک — رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک
بر خیالش گر روی تا اصل او — نی چو عباد خیال تو به تو
دور باش غیرتت آمد خیال — گرد بر گرد سراپردهٔ جمال
بسته هر جوینده را که راه نیست — هر خیالش پیش میآید بیست
جز مگر آن تیزکوش تیزهوش — کش بود از جیش نصرتهاش جوش
نجهد از تخییلها نی شه شود — تیر شه بنماید آنگه ره شود
این دل سرگشته را تدبیر بخش — وین کمانهای دوتو را تیر بخش
جرعهای بر ریختی زان خفیه جام — بر زمین خاک من کاس الکرام
هست بر زلف و رخ از جرعهش نشان — خاک را شاهان همیلیسند از آن
جرعه حسنست اندر خاک گش — که به صد دل روز و شب میبوسیش
جرعه خاک آمیز چون مجنون کند — مر ترا تا صاف او خود چون کند
هر کسی پیش کلوخی جامهچاک — که آن کلوخ از حسن آمد جرعهناک
جرعهای بر ماه و خورشید و حمل — جرعهای بر عرش و کرسی و زحل
جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا — که ز اسیبش بود چندین بها
جد طلب آسیب او ای ذوفنون — لا یمس ذاک الا المطهرون
جرعهای بر زر و بر لعل و درر — جرعهای بر خمر و بر نقل و ثمر
جرعهای بر روی خوبان لطاف — تا چگونه باشد آن راواق صاف
چون همی مالی زبان را اندرین — چون شوی چون بینی آن را بی ز طین
چونک وقت مرگ آن جرعهٔ صفا — زین کلوخ تن به مردن شد جدا
آنچ میماند کنی دفنش تو زود — این چنین زشتی بدان چون گشته بود
جان چو بی این جیفه بنماید جمال — من نتانم گفت لطف آن وصال
مه چو بیاین ابر بنماید ضیا — شرح نتوان کرد زان کار و کیا
حبذا آن مطبخ پر نوش و قند — کین سلاطین کاسهلیسان ویند
حبذا آن خرمن صحرای دین — که بود هر خرمن آن را دانهچین
حبذا دریای عمر بیغمی — که بود زو هفت دریا شبنمی
جرعهای چون ریخت ساقی الست — بر سر این شوره خاک زیردست
جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم — جرعهٔ دیگر که بس بیکوششیم
گر روا بد ناله کردم از عدم — ور نبود این گفتنی نک تن زدم
این بیان بط حرص منثنیست — از خلیل آموز که آن بط کشتنیست
هست در بط غیر این بس خیر و شر — ترسم از فوت سخنهای دگر