☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۱۹ - سبب آنک فرجی را نام فرجی نهادند از اول

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

صوفیی بدرید جبه در حرج — پیشش آمد بعد بدریدن فرج

کرد نام آن دریده فرجی — این لقب شد فاش زان مرد نجی

این لقب شد فاش و صافش شیخ برد — ماند اندر طبع خلقان حرف درد

هم‌چنین هر نام صافی داشتست — اسم را چون دردیی بگذاشتست

هر که گل خوارست دردی را گرفت — رفت صوفی سوی صافی ناشکفت

گفت لابد درد را صافی بود — زین دلالت دل به صفوت می‌رود

درد عسر افتاد و صافش یسر او — صاف چون خرما و دردی بسر او

یسر با عسرست هین آیس مباش — راه داری زین ممات اندر معاش

روح خواهی جبه بشکاف ای پسر — تا از آن صفوت برآری زود سر

هست صوفی آنک شد صفوت‌طلب — نه از لباس صوف و خیاطی و دب

صوفیی گشته به پیش این لئام — الخیاطه واللواطه والسلام

بر خیال آن صفا و نام نیک — رنگ پوشیدن نکو باشد ولیک

بر خیالش گر روی تا اصل او — نی چو عباد خیال تو به تو

دور باش غیرتت آمد خیال — گرد بر گرد سراپردهٔ جمال

بسته هر جوینده را که راه نیست — هر خیالش پیش می‌آید بیست

جز مگر آن تیزکوش تیزهوش — کش بود از جیش نصرتهاش جوش

نجهد از تخییلها نی شه شود — تیر شه بنماید آنگه ره شود

این دل سرگشته را تدبیر بخش — وین کمانهای دوتو را تیر بخش

جرعه‌ای بر ریختی زان خفیه جام — بر زمین خاک من کاس الکرام

هست بر زلف و رخ از جرعه‌ش نشان — خاک را شاهان همی‌لیسند از آن

جرعه حسنست اندر خاک گش — که به صد دل روز و شب می‌بوسیش

جرعه خاک آمیز چون مجنون کند — مر ترا تا صاف او خود چون کند

هر کسی پیش کلوخی جامه‌چاک — که آن کلوخ از حسن آمد جرعه‌ناک

جرعه‌ای بر ماه و خورشید و حمل — جرعه‌ای بر عرش و کرسی و زحل

جرعه گوییش ای عجب یا کیمیا — که ز اسیبش بود چندین بها

جد طلب آسیب او ای ذوفنون — لا یمس ذاک الا المطهرون

جرعه‌ای بر زر و بر لعل و درر — جرعه‌ای بر خمر و بر نقل و ثمر

جرعه‌ای بر روی خوبان لطاف — تا چگونه باشد آن راواق صاف

چون همی مالی زبان را اندرین — چون شوی چون بینی آن را بی ز طین

چونک وقت مرگ آن جرعهٔ صفا — زین کلوخ تن به مردن شد جدا

آنچ می‌ماند کنی دفنش تو زود — این چنین زشتی بدان چون گشته بود

جان چو بی این جیفه بنماید جمال — من نتانم گفت لطف آن وصال

مه چو بی‌این ابر بنماید ضیا — شرح نتوان کرد زان کار و کیا

حبذا آن مطبخ پر نوش و قند — کین سلاطین کاسه‌لیسان ویند

حبذا آن خرمن صحرای دین — که بود هر خرمن آن را دانه‌چین

حبذا دریای عمر بی‌غمی — که بود زو هفت دریا شب‌نمی

جرعه‌ای چون ریخت ساقی الست — بر سر این شوره خاک زیردست

جوش کرد آن خاک و ما زان جوششیم — جرعهٔ دیگر که بس بی‌کوششیم

گر روا بد ناله کردم از عدم — ور نبود این گفتنی نک تن زدم

این بیان بط حرص منثنیست — از خلیل آموز که آن بط کشتنیست

هست در بط غیر این بس خیر و شر — ترسم از فوت سخنهای دگر

← Önceki 692 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı