☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب (1/2)

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

یک کنیزک یک خری بر خود فکند — از وفور شهوت و فرط گزند

آن خر نر را بگان خو کرده بود — خر جماع آدمی پی برده بود

یک کدویی بود حیلت‌سازه را — در نرش کردی پی اندازه را

در ذَکَر کردی کدو را آن عجوز — تا رود نیم ذکر وقت سپوز

گر همه کیر خر اندر وی رود — آن رحم و آن روده‌ها ویران شود

خر همی شد لاغر و خاتون او — مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو

نعل‌بندان را نمود آن خر که چیست — علت او که نتیجه‌ش لاغریست

هیچ علت اندرو ظاهر نشد — هیچ کس از سر او مخبر نشد

در تفحص اندر افتاد او به جد — شد تفحص را دمادم مستعد

جدّ را باید که جان بنده بود — زانک جد جوینده یابنده بود

چون تفحص کرد از حال اِشَک — دید خفته زیر خر آن نرگسک

از شکاف در بدید آن حال را — بس عجب آمد از آن آن زال را

خر همی‌گاید کنیزک را چنان — که به عقل و رسم مردان با زنان

در حسد شد گفت چون این ممکنست — پس من اولیتر که خر ملک منست

خر مهذّب گشته و آموخته — خوان نهاده‌ست و چراغ افروخته

کرد نادیده و در خانه بکوفت — کای کنیزک چند خواهی خانه روفت

از پی روپوش می‌گفت این سخُن — کای کنیزک آمدم در باز کن

کرد خاموش و کنیزک را نگفت — راز را از بهر طمْع خود نهفت

پس کنیزک جمله آلات فساد — کرد پنهان پیش شد در را گشاد

رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم — لب فرو مالید یعنی صایمم

در کف او نرمه جاروبی که من — خانه را می‌روفتم بهر عطن

چونک با جاروب در را وا گشاد — گفت خاتون زیر لب کای اوستاد

رو ترش کردی و جاروبی به کف — چیست آن خر برگسسته از علف

نیمکاره و خشمگین جنبان ذَکَر — ز انتظار تو دو چشمش سوی در

زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز — داشتش آن دم چو بی‌جرمان عزیز

بعد از آن گفتش که چادر نه به سر — رو فلان خانه ز من پیغام بر

این چنین گو وین چنین کن وآنچنان — مختصر کردم من افسانهٔ زنان

آنچ مقصودست مغز آن بگیر — چون به راهش کرد آن زال ستیر

بود از مستی شهوت شادمان — در فرو بست و همی‌گفت آن زمان

یافتم خلوت زنم از شُکر بانگ — رسته‌ام از چار دانگ و از دو دانگ

از طرب گشته بزان زن هزار — در شرار شهوت خر بی‌قرار

چه بزان کآن شهوت او را بز گرفت — بَز گرفتن گیج را نبود شگفت

میل شهوت کر کند دل را و کور — تا نماید خر چو یوسف نار نور

ای بسا سرمست نار و نارجو — خویشتن را نور مطلق داند او

جز مگر بندهٔ خدا یا جذب حق — با رهش آرد بگرداند ورق

تا بداند کآن خیال ناریه — در طریقت نیست الّا عاریه

زشت‌ها را خوب بنماید شَرَه — نیست چون شهوت بتر ز آفاتِ ره

صد هزاران نام خوش را کرد ننگ — صد هزاران زیرکان را کرد دنگ

چون خری را یوسف مصری نمود — یوسفی را چون نماید آن جهود

بر تو سرگین را فسونش شهد کرد — شهد را خود چون کند وقت نبرد

شهوت از خوردن بود کم کن ز خور — یا نکاحی کن گریزان شو ز شر

چون بخوردی می‌کشد سوی حرم — دخل را خرجی بباید لاجرم

پس نکاح آمد چو لاحول و لا — تا که دیوَت نفکند اندر بلا

چون حریص خوردنی زن خواه زود — ورنه آمد گربه و دنبه ربود

بار سنگی بر خری که می‌جهد — زود بر نه پیش از آن کو بر نهد

فعل آتش را نمی‌دانی تو برد — گرد آتش با چنین دانش مگرد

علم دیگ و آتش ار نبود ترا — از شرر نه دیگ ماند نه ابا

آب حاضر باید و فرهنگ نیز — تا پزد آب دیگ سالم در ازیز

چون ندانی دانش آهنگری — ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری

در فرو بست آن زن و خر را کشید — شادمانه لاجرم کیفر چشید

در میان خانه آوردش کشان — خفت اندر زیر آن نر خر ستان

هم بر آن کرسی که دید او از کنیز — تا رسد در کام خود آن قحبه نیز

پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت — آتشی از کیر خر در وی فروخت

خر مؤدب گشته در خاتون فشرد — تا بخایه در زمان خاتون بمرد

بر درید از زخم کیر خر جگر — روده‌ها بسکسته شد از همدگر

دم نزد در حال آن زن جان بداد — کرسی از یک‌سو زن از یک‌سو فتاد

صحن خانه پر ز خون شد زن نگون — مُرد او و برد جان ریب المنون

مرگ بد با صد فضیحت ای پدر — تو شهیدی دیده‌ای از کیر خر

تو عذاب الخزی بشنو از نبی — در چنین ننگی مکن جان را فدی

دانک این نفس بهیمی نر خرست — زیر او بودن از آن ننگین‌ترست

← Önceki 732 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı