← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۶۸ - فرستادن عزرائیل ملک العزم و الحزم را علیهالسلام ببر گرفتن حفنهای خاک تا شود جسم آدم چالاک عیلهالسلام و الصلوة
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت یزدان زود عزرائیل را — که ببین آن خاک پر تخییل را
آن ضعیف زال ظالم را بیاب — مشت خاکی هین بیاور با شتاب
رفت عزرائیل سرهنگ قضا — سوی کرهٔ خاک بهر اقتضا
خاک بر قانون نفیر آغاز کرد — داد سوگندش بسی سوگند خورد
کای غلام خاص و ای حمال عرش — ای مطاع الامر اندر عرش و فرش
رو به حق رحمت رحمن فرد — رو به حق آنک با تو لطف کرد
حق شاهی که جز او معبود نیست — پیش او زاری کس مردود نیست
گفت نتوانم بدین افسون که من — رو بتابم ز آمر سر و علن
گفت آخر امر فرمود او به حلم — هر دو امرند آن بگیر از راه علم
گفت آن تاویل باشد یا قیاس — در صریح امر کم جو التباس
فکر خود را گر کنی تاویل به — که کنی تاویل این نامشتبه
دل همیسوزد مرا بر لابهات — سینهام پر خون شد از شورابهات
نیستم بیرحم بل زان هر سه پاک — رحم بیشَستم ز درد دردناک
گر طبانجه میزنم من بر یتیم — ور دهد حلوا به دستش آن حلیم
این طبانجه خوشتر از حلوای او — ور شود غره به حلوا وای او
بر نفیر تو جگر میسوزدم — لیک حق لطفی همیآموزدم
لطف مخفی در میان قهرها — در حدث پنهان عقیق بیبها
قهر حق بهتر ز صد حلم مَنَست — منع کردن جان ز حق جان کندنست
بدترین قهرش به از حلم دو کون — نعم ربالعالمین و نعم عون
لطفهای مُضمَر اندر قهر او — جان سپردن جان فزاید بهر او
هین رها کن بدگمانی و ضلال — سر قدم کن چونک فرمودت تعال
آن تعال او تعالیها دهد — مستی و جفت و نهالیها دهد
باری آن امر سنی را هیچهیچ — من نیارم کرد وهن و پیچپیچ
این همه بشنید آن خاک نژند — زان گمان بَد بُدش در گوش بند
باز از نوعی دگر آن خاک پست — لابه و سجده همیکرد او چو مست
گفت نه برخیز نبود زین زیان — من سر و جان مینهم رهن و ضمان
لابه مندیش و مکن لابه دگر — جز بدان شاه رحیم دادگر
بنده فرمانم نیارم ترک کرد — امر او کز بحر انگیزید گرد
جز از آن خلاق گوش و چشم و سر — نشنوم از جان خود هم خیر و شر
گوش من از گفت غیر او کرست — او مرا از جان شیرین جانترست
جان ازو آمد نیامد او ز جان — صدهزاران جان دهم او رایگان
جان کی باشد کش گزینم بر کریم — کیک چه بود که بسوزم زو گلیم
من ندانم خیر الا خیر او — صم و بکم و عمی من از غیر او
گوش من کرَّست از زاریکنان — که منم در کف او همچون سنان