← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)
مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۷۰ - جواب آمدن کی آنک نظر او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیاید بر کار تو عزرائیل هم نیاید کی تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها و بود کی بر آن رنجور مخفی نباشد کی و هو اقرب الیه منکم و لکن لا تبصرون
Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.
گفت یزدان آنک باشد اصل دان — پس ترا کی بیند او اندر میان
گرچه خویش از عامه پنهان کردهای — پیش روشندیدگان هم پردهای
وانک ایشان را شکر باشد اجل — چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن — چون روند از چاه و زندان در چمن
وا رهیدند از جهان پیچپیچ — کس نگرید بر فوات هیچ هیچ
برج زندان را شکست ار کانیای — هیچ ازو رنجد دل زندانیای؟
کای دریغ این سنگ مرمر را شکست — تا روان و جان ما از حبس رست
آن رخام خوب و آن سنگ شریف — برج زندان را بهی بود و الیف
چون شکستش تا که زندانی برست — دست او در جرم این باید شکست
هیچ زندانی نگوید این فشار — جز کسی کز حبس آرَندَش به دار
تلخ کی باشد کسی را کش بَرَند — از میان زهر ماران سوی قند
جان مجرد گشته از غوغای تن — میپرد با پر دل بیپای تن
همچو زندانیِ چَه که اندر شبان — خسپد و بیند به خوابْ او گلسِتان
گوید ای یزدان مرا در تن مبر — تا درین گلشن کنم من کرّ و فر
گویدش یزدان دعا شد مستجاب — وا مرو؛ واللهُ اعلم بالصواب
این چنین خوابی ببین چون خوش بود — مرگ نادیده به جنت در رود
هیچ او حسرت خورد بر انتباه — بر تن با سلسله در قعر چاه
مؤمنی آخر در آ در صف رزم — که تو را بر آسمان بودست بزم
بر امید راه بالا کن قیام — همچو شمعی پیش محراب ای غلام
اشک میبار و همیسوز از طلب — همچو شمعِ سربریده جمله شب
لب فرو بند از طعام و از شراب — سوی خوان آسمانی کن شتاب
دم به دم بر آسمان میدار امید — در هوای آسمان رقصان چو بید
دم به دم از آسمان میآیدت — آب و آتش رزق میافزایدت
گر تو را آنجا بَرد نبود عجب — منگر اندر عجز و بنگر در طلب
کین طلب در تو گروگان خداست — زانک هر طالب به مطلوبی سزاست
جهد کن تا این طلب افزون شود — تا دلت زین چاه تن بیرون شود
خلق گوید مرد مسکین آن فلان — تو بگویی زندهام ای غافلان
گر تن من همچو تنها خفته است — هشت جنت در دلم بشکفته است
جان چو خفته در گل و نسرین بود — چه غمست ار تن در آن سرگین بود
جان خفته چه خبر دارد ز تن — کو به گلشن خفت یا در گولخن
میزند جان در جهان آبگون — نعرهٔ یا لیت قومی یعلمون
گر نخواهد زیست جان بی این بدن — پس فلک ایوان کی خواهد بدن
گر نخواهد بیبدن جان تو زیست — فی السماءِ رزقُکم روزیِ کیست