☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

گفت معشوقی به عاشق ز امتحان — در صبوحی کای فلان ابن الفلان

مر مرا تو دوست‌تر داری عجب — یا که خود را راست گو یا ذا الکرب

گفت من در تو چنان فانی شدم — که پرم از تو ز ساران تا قدم

بر من از هستی من جز نام نیست — در وجودم جز تو ای خوش‌کام نیست

زان سبب فانی شدم من این چنین — هم‌چو سرکه در تو بحر انگبین

هم‌چو سنگی کو شود کل لعل ناب — پر شود او از صفات آفتاب

وصف آن سنگی نماند اندرو — پر شود از وصف خور او پشت و رو

بعد از آن گر دوست دارد خویش را — دوستی خور بود آن ای فتا

ور که خور را دوست دارد او بجان — دوستی خویش باشد بی‌گمان

خواه خود را دوست دارد لعل ناب — خواه تا او دوست دارد آفتاب

اندرین دو دوستی خود فرق نیست — هر دو جانب جز ضیای شرق نیست

تا نشد او لعل خود را دشمنست — زانک یک من نیست آنجا دو منست

زانک ظلمانیست سنگ و روزکور — هست ظلمانی حقیقت ضد نور

خویشتن را دوست دارد کافرست — زانک او مناع شمس اکبرست

پس نشاید که بگوید سنگ انا — او همه تاریکیست و در فنا

گفت فرعونی انا الحق گشت پست — گفت منصوری اناالحق و برست

آن انا را لعنة الله در عقب — وین انا را رحمةالله ای محب

زانک او سنگ سیه بد این عقیق — آن عدوی نور بود و این عشیق

این انا هو بود در سر ای فضول — ز اتحاد نور نه از رای حلول

جهد کن تا سنگیت کمتر شود — تا به لعلی سنگ تو انور شود

صبر کن اندر جهاد و در عنا — دم به دم می‌بین بقا اندر فنا

وصف سنگی هر زمان کم می‌شود — وصف لعلی در تو محکم می‌شود

وصف هستی می‌رود از پیکرت — وصف مستی می‌فزاید در سرت

سمع شو یکبارگی تو گوش‌وار — تا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوار

هم‌چو چه کن خاک می‌کن گر کسی — زین تن خاکی که در آبی رسی

گر رسد جذبهٔ خدا آب معین — چاه ناکنده بجوشد از زمین

کار می‌کن تو بگوش آن مباش — اندک اندک خاک چه را می‌تراش

هر که رنجی دید گنجی شد پدید — هر که جدی کرد در جدی رسید

گفت پیغمبر رکوعست و سجود — بر در حق کوفتن حلقهٔ وجود

حلقهٔ آن در هر آنکو می‌زند — بهر او دولت سری بیرون کند

← Önceki 755 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı