☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر پنجم › بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

زاهدی را یک زنی بد بس غیور — هم بد او را یک کنیزک هم‌چو حور

زان ز غیرت پاس شوهر داشتی — با کنیزک خلوتش نگذاشتی

مدتی زن شد مراقب هر دو را — تاکشان فرصت نیفتد در خلا

تا در آمد حکم و تقدیر اله — عقل حارس خیره‌سر گشت و تباه

حکم و تقدیرش چو آید بی‌وقوف — عقل کی بود در قمر افتد خسوف

بود در حمام آن زن ناگهان — یادش آمد طشت و در خانه بد آن

با کنیزک گفت رو هین مرغ‌وار — طشت سیمین را ز خانهٔ ما بیار

آن کنیزک زنده شد چون این شنید — که به خواجه این زمان خواهد رسید

خواجه در خانه‌ست و خلوت این زمان — پس دوان شد سوی خانه شادمان

عشق شش ساله کنیزک را بد این — که بیابد خواجه را خلوت چنین

گشت پران جانب خانه شتافت — خواجه را در خانه در خلوت بیافت

هر دو عاشق را چنان شهوت ربود — که احتیاط و یاد در بستن نبود

هر دو با هم در خزیدند از نشاط — جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط

یاد آمد در زمان زن را که من — چون فرستادم ورا سوی وطن

پنبه در آتش نهادم من به خویش — اندر افکندم قج نر را به میش

گل فرو شست از سر و بی‌جان دوید — در پی او رفت و چادر می‌کشید

آن ز عشق جان دوید و این ز بیم — عشق کو و بیم کو فرقی عظیم

سیر عارف هر دمی تا تخت شاه — سیر زاهد هر مهی یک روزه راه

گرچه زاهد را بود روزی شگرف — کی بود یک روز او خمسین الف

قدر هر روزی ز عمر مرد کار — باشد از سال جهان پنجه هزار

عقلها زین سر بود بیرون در — زهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر

ترس مویی نیست اندر پیش عشق — جمله قربانند اندر کیش عشق

عشق وصف ایزدست اما که خوف — وصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف

چون یحبون بخواندی در نبی — با یحبوهم قرین در مطلبی

پس محبت وصف حق دان عشق نیز — خوف نبود وصف یزدان ای عزیز

وصف حق کو وصف مشتی خاک کو — وصف حادث کو و وصف پاک کو

شرح عشق ار من بگویم بر دوام — صد قیامت بگذرد و آن ناتمام

زانک تاریخ قیامت را حدست — حد کجا آنجا که وصف ایزدست

عشق را پانصد پرست و هر پری — از فراز عرش تا تحت‌الثری

زاهد با ترس می‌تازد به پا — عاشقان پران‌تر از برق و هوا

کی رسند این خایفان در گرد عشق — که آسمان را فرش سازد درد عشق

جز مگر آید عنایتهای ضو — کز جهان و زین روش آزاد شو

از قش خود وز دش خود باز ره — که سوی شه یافت آن شهباز ره

این قش و دش هست جبر و اختیار — از ورای این دو آمد جذب یار

چون رسید آن زن به خانه در گشاد — بانگ در در گوش ایشان در فتاد

آن کنیزک جست آشفته ز ساز — مرد بر جست و در آمد در نماز

زن کنیزک را پژولیده بدید — درهم و آشفته و دنگ و مرید

شوی خود را دید قایم در نماز — در گمان افتاد زن زان اهتزاز

شوی را برداشت دامن بی‌خطر — دید آلودهٔ منی خصیه و ذکر

از ذکر باقی نطفه می‌چکید — ران و زانو گشت آلوده و پلید

بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین — خصیهٔ مرد نمازی باشد این‌‌؟!

لایق ذکر و نمازست این ذکر‌‌؟ — وین چنین ران و زهار پر قذر‌‌؟

نامهٔ پر ظلم و فسق و کفر و کین — لایقست انصاف ده اندر یمین

گر بپرسی گبر را کاین آسمان — آفریدهٔ کیست وین خلق و جهان

گوید او کاین آفریدهٔ آن خداست — که آفرینش بر خدایی‌اش گواست

کفر و فسق و استم بسیار او — هست لایق با چنین اقرار او

هست لایق با چنین اقرار راست — آن فضیحتها و آن کردار کاست

فعل او کرده دروغ آن قول را — تا شد او لایق عذاب هول را

روز محشر هر نهان پیدا شود — هم ز خود هر مجرمی رسوا شود

دست و پا بدهد گواهی با بیان — بر فساد او به پیش مستعان

دست گوید من چنین دزدیده‌ام — لب بگوید من چنین پرسیده‌ام

پای گوید من شده‌ستم تا منی — فرج گوید من بکرده‌ستم زنی

چشم گوید کرده‌ام غمزهٔ حرام — گوش گوید چیده‌ام سوء الکلام

پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش — که دروغش کرد هم اعضای خویش

آنچنان که در نماز با فروغ — از گواهی خصیه شد زرقش دروغ

پس چنان کن فعل که آن خود بی‌زبان — باشد اشهد گفتن و عین بیان

تا همه تن عضو عضوت ای پسر — گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر

رفتن بنده پی خواجه گواست — که منم محکوم و این مولای ماست

گر سیه کردی تو نامهٔ عمر خویش — توبه کن زانها که کردستی تو پیش

عمر اگر بگذشت بیخش این دمست — آب توبه‌ش ده اگر او بی‌نمست

بیخ عمرت را بده آب حیات — تا درخت عمر گردد با نبات

جمله ماضی‌ها ازین نیکو شوند — زهر پارینه ازین گردد چو قند

سیئاتت را مبدل کرد حق — تا همه طاعت شود آن ما سبق

خواجه بر توبهٔ نصوحی خوش بِتَن — کوششی کن هم به جان و هم به تن

شرح این توبهٔ نصوح از من شنو — بگرویدستی و لیک از نو گرو

← Önceki 762 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı