☪ Anlam Arayışı

← Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça aslı)

مثنوی معنوی › دفتر اول › بخش ۷۹ - سوال کردن رسول روم از امیرالمؤمنین عمر رضی‌الله عنه

Yapay zekâ çevirisidir; resmî veya akademik çeviri değildir.

مرد گفتش کای امیرالمؤمنین — جان ز بالا چون در آمد در زمین

مرغ بی‌اندازه چون شد در قفس — گفت حقّ بر جانْ فسونْ خوانْد و قصص

بر عدمها کان ندارد چشم و گوش — چون فسون خوانَد همی آید به جوش

از فسونِ او عدمها زودْ زود — خوش معلق می‌زند سوی وجود

باز بر موجود افسونی چو خوانْد — زو دو اسپه در عدم موجود راند

گفت در گوش گُل و خندانش کرد — گفت با سنگ و عقیق کانش کرد

گفت با جسمْ آیتی تا جان شد او — گفت با خورشیدْ تا رخشان شد او

باز در گوشش دمد نکتهٔ مخوف — در رخ خورشید افتد صد کسوف

تا به گوش ابر آن گویا چه خوانْد — کو چو مَشک از دیدهٔ خود اشک راند

تا به گوش خاک حق چه خوانده است — کو مراقب گشت و خامش مانده است

در تردد هر که او آشفته است — حق به گوش او معما گفته است

تا کند محبوسش اندر دو گمان — آن کنم آن گفت یا خود ضد آن

هم ز حق ترجیح یابد یک طرف — زان دو یک را برگزیند زان کنف

گر نخواهی در تردد هوش جان — کم فشار این پنبه اندر گوش جان

تا کنی فهم آن معماهاش را — تا کنی ادراک رمز و فاش را

پس محل وحی گردد گوش جان — وحی چه بود گفتنی از حس نهان

گوش جان و چشم جان جز این حس است — گوش عقل و گوش ظن زین مفلس است

لفظ جبرم عشق را بی‌صبر کرد — وانک عاشق نیست حبس جبر کرد

این معیت با حقست و جبر نیست — این تجلی مه است این ابر نیست

ور بود این جبر جبر عامه نیست — جبر آن امارهٔ خودکامه نیست

جبر را ایشان شناسند ای پسر — که خدا بگشادشان در دل بصر

غیب و آینده بریشان گشت فاش — ذکر ماضی پیش ایشان گشت لاش

اختیار و جبر ایشان دیگرست — قطره‌ها اندر صدفها گوهرست

هست بیرون قطرهٔ خرد و بزرگ — در صدف آن در خردست و سترگ

طبع ناف آهوست آن قوم را — از برون خون و درونشان مشکها

تو مگو کین مایه بیرون خون بود — چون رود در ناف مشکی چون شود

تو مگو کین مس برون بد محتقر — در دل اکسیر چون گیرد گهر

اختیار و جبر در تو بد خیال — چون دریشان رفت شد نور جلال

نان چو در سفره‌ست باشد آن جماد — در تن مردم شود او روح شاد

در دل سفره نگردد مستحیل — مستحیلش جان کند از سلسبیل

قوت جانست این ای راست‌خوان — تا چه باشد قوت آن جان جان

گوشت پارهٔ آدمی با عقل و جان — می‌شکافد کوه را با بحر و کان

زور جان کوه کن شق حجر — زور جان جان در انشق القمر

گر گشاید دلْ سرِ انبان راز — جان به سوی عرش سازد ترک‌تاز

← Önceki 79 / 1008 Sonraki →

Anlam Arayışı